بعدی

تفسير نمونه ج : 17 ص : 193
جاهليت مردى بود بنام جميل بن معمر داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من دو قلب ! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى فهمد ! لذا مشركان قريش او را ذو القلبين ! ( صاحب دو قلب ) مى ناميدند .
در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند ، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود ، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى كرد ، ابو سفيان به او گفت : چه خبر ؟ ! گفت : لشكر فرار كرد ، گفت : پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا ؟ ! جميل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر دو لنگه در پاى من است ( معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در اين موارد عقل است ) .
به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى ، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى كند .
ولى گذشته از اينها ، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد ، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند ، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند ! اصولا شخصيت انسان ، يك انسان سالم شخصيت واحد ، و خط فكرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فكر و عمل ، همه بايد يكى باشد ، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 194
انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد .
مهر يك معشوق در دل بگيرد .
يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند .
با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد ، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى كشاند .
لذا در حديثى از امير مؤمنان على (عليه السلام) در تفسير اين آيه مى خوانيم : كه فرمود : لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه ، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه : دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص مى شود هر كس مى خواهد اين حقيقت را بداند ، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم .
بنابر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را
تفسير نمونه ج : 17 ص : 195
توجيه مى كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند .
درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد .
قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ظهار است ، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند : انت على كظهر امى : تو نسبت به من مانند پشت مادر منى ! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق ! قرآن در دنباله اين آيه مى گويد : خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى دهيد مادران شما قرار نداده است ، و احكام مادر ، در مورد آنان مقرر نكرده است ( و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم ) .
اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد ، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد ، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواند با توسل به حاكم شرع او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود ، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد .
آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى ، به حكم مادر او در آيد ، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود ، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا
تفسير نمونه ج : 17 ص : 196
مى گويد : ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا : مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گويند ! .
و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است - كه در عصر جاهليت چنين بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند - جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد ، آيا نمى توان با تعبير درستى مساله جدائى را بازگو كرد ؟ بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهليت باعث جدائى زن و مرد از يكديگر نمى شد ، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى داد ، اگر مساله چنين باشد ، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى شود ، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد .
سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى گويد : خداوند فرزندخوانده هاى شما را ، فرزند حقيقى شما قرار نداده است ( و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ) .
توضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد ، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود .
اسلام ، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد ، و حتى چنانكه خواهيم ديد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى كوبيدن اين سنت غلط ، همسر پسرخوانده اش زيد بن حارثه را بعد از آن كه از زيد طلاق گرفت به ازدواج خود
تفسير نمونه ج : 17 ص : 197
در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى تواند واقعيتها را دگرگون سازد ، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود .
گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد ، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت .
لذا قرآن بعد از اين جمله مى افزايد : اين سخنى است كه شما به زبان مى گوئيد ( ذلكم قولكم بافواهكم ) .
مى گوئيد فلانكس پسر من است ، در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست ، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود ، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد .
اينها سخنان باطلى بيش نيست اما خداوند حق مى گويد و به راه راست هدايت مى كند ( و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ) .
سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند ، يا اگر يك مطلب قرار دادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد ، و مى دانيم مساله ناپسند ظهار در عصر جاهليت ، و يا پسرخواندگى كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود .
سپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى افزايد : آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه تر است ( ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ) .
تعبير به اقسط ( عادلانه تر ) مفهومش اين نيست كه اگر آنها را به نام
تفسير نمونه ج : 17 ص : 198
پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر ، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم صيغه افعل تفضيل گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هيچوجه وجود ندارد ، مثلا گفته مى شود انسان احتياط كند و جان خود را به خطر نيندازد بهتر است مفهوم اين سخن آن نيست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتياط كردن از آن بهتر مى باشد ، بلكه منظور مقايسه خوب و بد با يكديگر است .
و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند : اگر پدران آنها را نمى شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند ( فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ) .
يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان پدر بر آنها بگذاريد ، بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد .
موالى جمع مولا است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده اند ، بعضى آن را در اينجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند ( زيرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند كه خريدارى مى شدند ، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مى خواندند .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير مولا در اينگونه موارد كه طرف برده آزاد شده اى بود از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند ، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پاره اى از جهات جانشين خويشاوندى مى شد و از آن تعبير به ولاء عتق مى نمودند .
لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه زيد بن حارثه بعد از آن كه پيامبر او را آزاد كرد به عنوان زيد بن محمد خوانده مى شد تا اينكه قرآن
تفسير نمونه ج : 17 ص : 199
نازل شد و دستور فوق را آورد ، از آن به بعد پيامبر به او فرمود : تو زيد بن حارثه اى ، و مردم او را مولى رسول الله مى خواندند .
و نيز گفته اند كه : ابو حذيفة غلامى به نام سالم داشت ، او را آزاد كرد ، و فرزند خود ناميد ، هنگامى كه آيه فوق نازل شد او را به نام سالم مولى ابى حذيفه ناميدند .
ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان ، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد ، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است ، خداوند عادل و حكيم ، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد ، لذا در ذيل آيه مى افزايد : هر گاه خطائى در اين مورد مرتكب شويد گناهى بر شما نيست ( و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ) .
ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى گوئيد مورد مجازات قرار خواهد گرفت ( و لكن ما تعمدت قلوبكم ) .
و هميشه خداوند ، غفور و رحيم است ( و كان الله غفورا رحيما ) .
گذشته ها را بر شما مى بخشد ، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد ، اما هر گاه بعد از نزول اين حكم ، از روى عمد و اختيار مخالفت كنيد و افراد را به غير نام پدرانشان بخوانيد ، و رسم نادرست پسرخواندگى و پدرخواندگى را ادامه دهيد خداوند بر شما نخواهد بخشيد .
بعضى از مفسران گفته اند : موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 200
از روى محبت به كسى مى گويد : پسرم ! ، يا به خاطر احترام مى گويد پدرم ! البته اين سخن صحيح است كه اين تعبيرات گناه نيست ، اما نه به خاطر عنوان خطا ، بلكه به خاطر اينكه اين تعبيرات جنبه كنايه و مجاز دارد و معمولا قرينه آن همراه آن است ، قرآن تعبيرات حقيقى را در اين زمينه نفى مى كند نه مجازى را .
آيه بعد به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام مؤاخات آن مى پردازد .
توضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها برقرار ساخت .
به اين ترتيب كه ميان مهاجران و انصار ( دو به دو ) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد ، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند ، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود ، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد ، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود .
آيه فوق نازل شد و نظام مؤاخات را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد .
بنابر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود ، ( بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود ) اما مى بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد .
منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر ، يعنى اولويت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نسبت به مؤمنين ، و بودن زنان پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم)
تفسير نمونه ج : 17 ص : 201
به منزله مادر به عنوان مقدمه ، ذكر شده است : مى فرمايد : پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولى است ( النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ) .
و همسران او مادران مؤمنين محسوب مى شوند ( و ازواجه امهاتهم ) .
با اينكه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤمنين هستند ، هيچگاه از آنها ارث نمى برند ، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند .
سپس مى افزايد خويشاوندان نسبت به يكديگر ، از مؤمنان و مهاجرين ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند ( و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين ) .
ولى با اينحال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارند - هر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد - در پايان آيه اضافه مى كند : مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد ( الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا ) .
و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير ، مى فرمايد : اين حكم در كتاب الهى ( در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد ) نوشته شده است ( كان ذلك فى الكتاب مسطورا ) .
اين بود خلاصه تفسير آيه فوق اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانه اى كه در اين آيه آمده است بپردازيم : الف - منظور از اولويت پيامبر نسبت به مؤمنان چيست ؟ قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق
تفسير نمونه ج : 17 ص : 202
ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه انسان نسبت به خويشتن دارد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) از خود او نيز اولى است .
گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله تدبير امور اجتماعى و يا اولويت در مساله قضاوت و يا اطاعت فرمان تفسير كرده اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم .
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى ، اولويت به مساله حكومت تفسير شده ، در حقيقت بيان يكى از شاخه هاى اين اولويت است .
لذا بايد گفت : پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حكومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او ، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد .
از اين مساله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد ، هرگز تابع هوى و هوس نيست ، و هيچگاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد ، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است .
اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است ، زيرا ما هر چه داريم از خدا است .
اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد .
لذا در حديثى مى خوانيم كه فرمود : لا يؤمن احدكم حتى يكون هواه
تفسير نمونه ج : 17 ص : 203
تبعا لما جئت به : هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد ! .
و نيز در حديث ديگرى چنين آمده : و الذى نفسى بيده لا يؤمن احدكم حتى اكون احب اليه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعين : قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم .
و باز از خود آن حضرت نقل شده كه فرمود : ما من مؤمن الا و انا اولى الناس به فى الدنيا و الاخرة : هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم .
قرآن نيز در آيه 36 همين سوره ( احزاب ) مى گويد : ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم : هيچ مرد با ايمان و زن با ايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند .
باز تاكيد مى كنيم اين سخن مفهومش اين نيست كه خداوند بندگانش را در بست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد ، بلكه با توجه به اينكه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ( نجم - 3 و 4 ) هر چه مى گويد سخن خدا است ، و از ناحيه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است .
اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 204
به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسئوليتهاى سنگينى بر دوش پيامبر مى گذارد ، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : انا اولى بكل مؤمن من نفسه ، و من ترك مالا فللوارث و من ترك دينا او ضياعا فالى و على : من از هر مؤمنى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آنها بر عهده من است بايد توجه داشت كه ضياع در اينجا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند ، و تعبير به دين قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد ، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ) .
ب - حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤمنان محسوب مى شوند ، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) پدر روحانى و معنوى امت است .
اين ارتباط و پيوند معنوى ، تنها تاثيرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پيامبر بود ، چنانكه در آيات همين سوره ، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات نسبى و سببى ، كمترين اثرى ندارد ، يعنى مسلمانان حق داشتند ، با دختران پيامبر ازدواج كنند ، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج كند ، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 205
در حديثى مى خوانيم كه زنى به عايشه گفت : يا امه ! : اى مادر ! عايشه پاسخ داد : لست لك بام ، انما انا ام رجالكم ! : من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم .
اشاره به اينكه هدف از اين تعبير ، حرمت تزويج است ، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است .
ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نيز مى توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را مادر خود خطاب كنند .
شاهد اين سخن آنكه قرآن مى گويد : النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى گردد كه مفهوم گسترده اى دارد ، لذا در عبارتى كه از ام سلمه ( يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده ) مى خوانيم كه مى گويد انا ام الرجال منكم و النساء : من مادر مردان و زنان شما هستم .
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير ازواجه امهاتهم : همسران پيامبر مادران مؤمنين محسوب مى شوند با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد ؟ زيرا در آنجا مى فرمايد : كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند ، سخن باطلى مى گويند ، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده اند با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند ؟ در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين
تفسير نمونه ج : 17 ص : 206
معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد ، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است ، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يكنوع حق معنوى بر او داشته باشد ، همچون پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كه پدر روحانى امت محسوب مى شود ، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند .
ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد ظهار متوجه مى شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود ، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند ، لذا آنرا يكنوع طلاق مى شمردند ، و مى دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود ، بلكه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود .
ولى در مورد همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند ، ولى به احترام پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مادر روحانيند ، و احترام يك مادر را دارند .
و اگر مى بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) است ، چنانكه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد .
البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده ( و امهاتكم اللاتى ارضعنكم ... ) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد .
ج - سومين حكم ، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤاخات تنظيم شد ، يعنى مهاجرين از يكديگر ، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند ، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 207
از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها ، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت ( توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ) .
لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام ( خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد .
البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است ، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند .
در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است ، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر ، و به تعبير ديگر در اينجا مفضل عليهم مؤمنان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده ( من المؤمنين و المهاجرين ) .
بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود : خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند ، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى برند ؟ و بر چه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است ، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است .
د - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله
تفسير نمونه ج : 17 ص : 208
بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد ، كه با جمله الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا ( مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد ) بيان شده است ، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد .
به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود ، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد .

نكته :
روايات زيادى از ائمه اهلبيت (عليهم السلام) در تفسير آيه فوق در مورد اولوا لارحام نقل شده كه در قسمتى از آنها اين آيه به مساله ارث اموال تفسير شده ، همانگونه كه معروف در ميان مفسران است ، در حالى كه در قسمت ديگر به مساله ارث خلافت و حكومت در خاندان پيامبر و ائمه اهلبيت (عليهم السلام) تفسير
تفسير نمونه ج : 17 ص : 209
گرديده .
از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم كه وقتى از تفسير اين آيه سؤال كردند اما ع فرمود : اين در باره فرزندان حسين (عليه السلام) نازل شده ، و هنگامى كه راوى سؤال كرد آيا اين در باره ارث اموال نيست ؟ امام فرمود نه در باره حكومت و ولايت است .
بديهى است منظور از اين احاديث نفى مساله ارث اموال نيست ، بلكه منظور توجه دادن به اين نكته است كه ارث مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولايت را .
اين توارث هيچگونه شباهتى با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارد ، اينجا توارثى است بخاطر شايستگى ها و لياقتها و لذا در ميان فرزندان امامان تنها شامل حال كسانى مى شد كه داراى اين شايستگى بودند ، درست شبيه آنچه ابراهيم (عليه السلام) براى فرزندان خود از خدا مى خواهد ، و خداوند به او مى گويد : امامت و ولايت من به آن گروه از فرزندان تو كه در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلكه مخصوص پاكان آنها است .
و نيز شبيه چيزى است كه در زيارات در مقابل قبور شهيدان راه خدا از جمله در مقابل قبر امام حسين (عليه السلام) مى گوئيم : سلام بر تو اى حسينى كه وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهيم ، و وارث موسى و عيسى و محمدى ... كه اين ارثى است در جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 210
وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَقَهُمْ وَ مِنك وَ مِن نُّوح وَ إِبْرَهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى ابْنِ مَرْيمَ وَ أَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَقاً غَلِيظاً(7) لِّيَسئَلَ الصدِقِينَ عَن صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكَفِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً(8)
ترجمه :
7 - به خاطر بياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم ، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم ، و از همه آنها پيمان محكمى گرفتيم ( كه در اداى مسئوليت تبليغ و رسالت و رهبرى كوتاهى نكنند ) .
8 - تا خدا از صدق راستگويان سؤال كند و براى كافران عذاب دردناك آماده ساخته است .

تفسير : پيمان محكم الهى
از آنجا كه در آيات گذشته اختيارات وسيع و گسترده پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) تحت عنوان النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم بيان شد ، آيات مورد بحث وظائف سنگين پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و سائر پيامبران بزرگ را بيان مى كند ، زيرا مى دانيم همواره اختيارات توأم با مسؤليتها است ، و هر جا حقى وجود دارد تكليفى در مقابل آن نيز هست كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند ، بنابر اين اگر پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) حق وسيعى دارد تكليف و مسئوليت سنگينى نيز در برابر آن قرار داده شده .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 211
نخست مى فرمايد : به خاطر بياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و همچنين از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم ، آرى از همه آنها پيمان شديد و محكمى گرفتيم ( و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا ) .
به اين ترتيب نخست تمام پيامبران را در مساله ميثاق مطرح مى كند ، سپس از پنج پيامبر اولوا العزم نام مى برد كه در آغاز آنها شخص پيامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتى كه دارد آمده است ، و بعد از او چهار پيامبر اولوا العزم ديگر به ترتيب زمان ظهور ( نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (عليهم السلام) ذكر شده اند .
اين نشان مى دهد كه پيمان مزبور پيمانى همگانى بوده كه از تمام انبياء گرفته شده ، هر چند پيامبران اولوا العزم به طور مؤكدترى در برابر اين پيمان متعهد بوده اند ، پيمانى كه با جمله اخذنا منهم ميثاقا غليظا تاكيد فوق العاده آن بيان شده است .
مهم اين است بدانيم اين چه پيمان مؤكدى بوده كه پيامبران همه زير بار آن هستند ، در اينجا مفسران سخنان گوناگونى دارند كه مى توان گفت همه آنها شاخه هاى مختلف يك اصل كلى است ، و آن ادا كردن مسؤليت تبليغ و رسالت و رهبرى و هدايت مردم در تمام زمينه ها و ابعاد است .
آنها موظف بودند همه انسانها را قبل از هر چيز به سوى توحيد دعوت كنند .
و نيز موظف بودند يكديگر را تاييد نمايند ، و پيامبران پيشين امتهاى خود را براى پذيرش پيامبران بعد آماده سازند ، همانگونه كه پيامبران بعد دعوت پيامبران پيشين را تصديق و تاكيد نمايند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 212
خلاصه ، دعوت همه به يك سو باشد و همگى يك حقيقت را تبليغ كنند ، و امتها را زير پرچم واحدى گرد آورند .
شاهد اين سخن را در سائر آيات قرآن نيز مى توان يافت ، در آيه 81 سوره آل عمران مى خوانيم : و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جائكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ا أقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين : ( به خاطر بياوريد ) هنگامى را كه خداوند پيمان مؤكد از پيامبران ( و پيروان آنها ) گرفت كه هر گاه كتاب و دانش به شما دادم سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شما است تصديق مى كند به او ايمان بياوريد ، و او را يارى كنيد ، سپس ( خداوند ) به آنها گفت : آيا اقرار به اين موضوع داريد ؟ و پيمان مؤكد بر آن بسته ايد ؟ گفتند ( آرى ) اقرار داريم ، ( خداوند به آنها ) فرمود : ( بر اين پيمان مقدس ) گواه باشيد من هم با شما گواهم ! نظير همين معنى در آيه 187 سوره آل عمران نيز آمده است و در آن صريحا مى گويد خداوند از اهل كتاب پيمان گرفته بود كه آيات الهى را براى مردم تبيين كنند ، و هرگز آن را كتمان ننمايند .
به اين ترتيب خداوند هم از پيامبران پيمان مؤكد گرفته كه مردم را دعوت به توحيد الله و توحيد آئين حق و اديان آسمانى نمايند و هم از علماى اهل كتاب كه آنان نيز تا آنجا كه در توان دارند در تبيين آئين الهى بكوشند و از كتمان بپرهيزند .
آيه بعد هدف از بعثت انبياء و پيمان مؤكدى را كه از آنها گرفته شده است چنين بيان مى كند : هدف اين است كه خداوند از صدق راستگويان پرسش كند و براى كافران عذاب دردناك آماده ساخته است ( ليسئل الصادقين عن
تفسير نمونه ج : 17 ص : 213
صدقهم و اعد للكافرين عذابا اليما ) .
در اينكه منظور از صادقين در اينجا چه كسانى هستند ؟ و اين سؤال چه سؤالى است ؟ مفسران تفسيرهاى فراوانى دارند ، اما آنچه هماهنگ با آيات اين سوره و آيات ديگر قرآن به نظر مى رسد ، اين است كه منظور مؤمنانى است كه صدق ادعاى خود را در عمل اثبات كرده اند ، و به تعبير ديگر از ميدان آزمايش و امتحان الهى سرفراز به در آمده اند .
شاهد اين سخن اينكه : اولا صادقين در اينجا در مقابل كافرين قرار گرفته و از قرينه مقابله اين معنى به خوبى استفاده مى شود .
ثانيا - در آيه 23 همين سوره ( احزاب ) چنين مى خوانيم : من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه : گروهى از مؤمنان كسانى هستند كه در عهد و پيمانى كه با خدا بسته اند صادقند و بر سر پيمان خود ايستادند بلا فاصله در آيه 24 مى فرمايد : ليجزى الله الصادقين بصدقهم و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم : هدف اين است كه صادقين را در برابر صدقشان پاداش دهد ، و منافقين را هرگاه بخواهد عذاب كند و يا توبه آنها را بپذيرد .
ثالثا در آيه 15 حجرات و 8 حشر صادقين به خوبى معرفى شده اند در حجرات چنين مى خوانيم : انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله اولئك هم الصادقون : مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسولش آورده اند و با مال و جان در راه خدا جهاد كرده اند ، اينها صادقين هستند .
و در سوره حشر مى فرمايد : للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله و رضوانا و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون : غنائمى كه بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد متعلق به فقراى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 214
مهاجرين است همانها كه از خانه ها و اموالشان بيرون رانده شدند ، در حالى كه خواستار فضل پروردگار و رضاى او بودند ، همانها كه خدا و رسولش را يارى مى كنند ، آنها صادقين هستند .
به اين ترتيب روشن است كه منظور از صادقين كسانى مى باشند كه در ميدان حمايت از آئين خدا ، و جهاد و ايستادگى در برابر مشكلات ، و بذل جان و مال ، صداقت و راستگوئى خود را به ثبوت رسانده اند .
اما اينكه منظور از سؤال كردن از صدق صادقين چيست ؟ با توجه به آنچه در بالا گفتيم روشن است ، منظور اين است كه آيا در اعمال خود اخلاص نيت و صدق ادعاى خويش را به ثبوت مى رسانند يا نه ؟ در انفاق ، در جهاد ، در شكيبائى در برابر مشكلات و مخصوصا سختيهاى ميدان جنگ .
اين سؤال در كجا صورت مى گيرد ؟ ظاهر آيه اين است كه در قيامت در دادگاه عدل پروردگار ، آيات متعددى از قرآن نيز از تحقق چنين سؤالى در قيامت به طور كلى خبر مى دهد ، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه سؤال ، جنبه سؤال عملى داشته باشد ، و در دنيا صورت گيرد ، چرا كه با بعثت انبياء همه مدعيان ايمان در زير سؤال قرار مى گيرند ، و عمل آنها پاسخى است به اين سؤال كه آيا در دعوى خود صادق هستند ؟ !
تفسير نمونه ج : 17 ص : 215
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً(9) إِذْ جَاءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسفَلَ مِنكُمْ وَ إِذْ زَاغَتِ الأَبْصرُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوب الْحَنَاجِرَ وَ تَظنُّونَ بِاللَّهِ الظنُونَا(10) هُنَالِك ابْتُلىَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شدِيداً(11)
ترجمه :
9 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمت خدا را بر خودتان به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهاى ( عظيمى ) به سراغ شما آمدند ، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمى ديديد ( و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم ) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بينا است .
10 - به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پائين ( شهر ) شما وارد شدند ( و مدينه را محاصره كردند ) و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود ، و جانها به لب رسيده بود ، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى برديد !
11 - در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 216
تفسير : آزمايش بزرگ الهى در ميدان احزاب
اين آيات و چندين آيه بعد از آن كه مجموعا هفده آيه را تشكيل مى دهد پيرامون يكى از بزرگترين آزمونهاى الهى در مورد مؤمنان و منافقان و امتحان صدق گفتار آنها در عمل - كه در آيات گذشته از آن بحث شد - سخن مى گويد .
اين آيات از يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام ، يعنى جنگ احزاب ، بحث مى كند ، جنگى كه در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر به نفع مسلمين بر هم زد و پيروزى در آن كليدى بود براى پيروزيهاى بزرگ آينده ، و در حقيقت كمر دشمنان در اين غزوه شكست و بعد از آن نتوانستند كار مهمى صورت دهند .
جنگ احزاب چنانكه از نامش پيدا است مبارزه همه جانبه اى از ناحيه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آئين منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد .
نخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود بنى نضير روشن شد كه به مكه آمدند و طايفه قريش را به جنگ با پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) تشويق كردند و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان مى ايستند ، سپس به سراغ قبيله غطفان رفتند ، و آنها را نيز آماده كارزار كردند .
اين قبائل از هم پيمانان خود مانند قبيله بنى اسد و بنى سليم ، نيز دعوت كردند ، و چون همگى خطر را احساس كرده بودند ، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى هميشه يكسره كنند ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را به قتل برسانند ، مسلمين را در هم بكوبند ، مدينه را غارت كنند ، و چراغ اسلام را خاموش سازند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 217
مسلمانان كه خود را در برابر اين گروه عظيم ديدند به فرمان پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به شور نشستند و قبل از هر چيز با پيشنهاد سلمان فارسى ، اطراف مدينه را خندقى كندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور كند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد ( و به همين جهت يكى از نامهاى اين جنگ ، جنگ خندق است ) .
لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت ، جانها به لب رسيده بود ، منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تكاپو افتاده بودند ، جمعيت انبوه دشمن و كمى لشگريان اسلام در مقابل آنها ( تعداد لشكر كفر را ده هزار ، و لشكر اسلام را سه هزار نفر نوشته اند ) و آمادگى آنها از نظر تجهيزات جنگى و فراهم كردن وسائل لازم ، آينده سخت و دردناكى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مى ساخت .
ولى خدا مى خواست در اينجا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد ، صف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد ، توطئه گران را افشا كند ، و مسلمانان راستين را سخت در بوته آزمايش قرار دهد .
سرانجام اين غزوه - چنانكه شرح آن خواهد آمد - به پيروزى مسلمانان تمام شد ، طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت ، خيمه و خرگاه و زندگى كفار را در هم ريخت ، رعب و وحشت شديدى در قلب آنها افكند ، و نيروهاى غيبى فرشتگان به يارى مسلمانان فرستاد .
قدرت نمائيهاى شگرفى همچون قدرت نمائى امير مؤمنان على (عليه السلام) در برابر عمرو بن عبد ود بر آن افزوده شد ، و مشركان بى آنكه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند .
آيات هفده گانه فوق نازل شد و با تحليلهاى كوبنده و افشاگرانه خود به عاليترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهائى اسلام و كوبيدن منافقان بهره گيرى كرد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 218
اين دورنمائى بود از جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرى واقع شد .
از اينجا به سراغ تفسير آيات مى رويم و ساير جزئيات اين غزوه را به بحث نكات وا مى گذاريم .
قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مى كند سپس در 16 آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مى پردازد .
مى گويد : اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهاى ( عظيمى ) به سراغ شما آمدند ( يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمة الله عليكم اذ جائتكم جنود ) .
ولى ما باد و طوفانى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمى ديديد ، و به اين وسيله آنها را در هم كوبيديم ( فارسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها ) .
و خداوند به تمام كارهائى كه انجام مى دهيد ( و كارهائى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند ) بصير و بينا است ( و كان الله بما تعملون بصيرا ) .
در اينجا چند مطلب قابل دقت است :
1 - تعبير به اذكروا نشان مى دهد كه اين آيات بعد از پايان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان كه به مسلمانان اجازه داد آنچه را ديده بودند در فكر خود مورد تحليل قرار دهند نازل گرديد تا تاثير عميقترى بخشد .
2 - تعبير به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى ( مانند قريش ، غطفان بنى سليم ، و بنى اسد ، و بنى فزاره و بنى اشجع و بنى مرة ) و طايفه يهود داخل مدينه است .
3 - منظور از جنودا لم تروها كه به يارى مسلمانان آمدند همان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 219
فرشتگانى است كه يارى آنها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نيز صريحا در قرآن مجيد آمده است ولى همانگونه كه در ذيل آيه 9 سوره انفال بيان كرديم دليلى در دست نيست كه فرشتگان ، اين جنود الهى نا پيدا ، رسما وارد ميدان و مشغول جنگ شده باشند ، بلكه قرائنى در دست است كه نشان مى دهد آنها براى تقويت روحيه مؤمنان و دلگرمى آنان نازل گشته اند .
آيه بعد كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب ، و قدرت عظيم جنگى دشمنان ، و نگرانى شديد بسيارى از مسلمانان است چنين مى گويد : به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پائين شهر شما وارد شدند ( و مدينه را در محاصره خود قرار دادند ) و هنگامى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود جانها به لب رسيده بود ، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى برديد ! ( اذ جائوكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا ) .
بسيارى از مفسران كلمه فوق را در اين آيه اشاره به جانب شرق مدينه مى دانند كه قبيله غطفان از آنجا وارد شدند و اسفل را اشاره به غرب كه قبيله قريش و همراهان آنها از آنجا ورود كردند .
البته با توجه به اينكه مكه درست در جنوب مدينه واقع شده ، قبائل مشركين مكه بايد از جنوب آمده باشند ، ولى شايد وضع جاده و مدخل مدينه چنان بوده كه آنها كمى شهر را دور زده و از غرب وارد شده اند و به هر حال جمله بالا اشاره به محاصره اين شهر از سوى دشمنان مختلف اسلام است .
جمله زاغت الابصار با توجه به اينكه زاغت از ماده زيغ به
تفسير نمونه ج : 17 ص : 220
معنى تمايل به يكسو است اشاره به حالتى است كه انسان به هنگام ترس و وحشت شديد پيدا مى كند كه چشمان او به يك سمت منحرف ، و روى نقطه معينى ثابت و خيره مى شود .
جمله بلغت القلوب الحناجر ( قلبها به گلوگاه رسيده بود ) كنايه جالبى است شبيه آنچه در زبان فارسى داريم كه مى گوئيم جانش به لب رسيد و گرنه هرگز ، قلب به معنى عضو مخصوص مركز پخش خون از جاى خود حركت نمى كند و هيچگاه به گلوگاه نمى رسد .
جمله و تظنون بالله الظنونا اشاره به اين است كه در اين حالت ، گمانهاى ناجورى براى جمعى از مسلمانان پيدا شده بود ، چرا كه هنوز از نظر نيروى ايمان به مرحله كمال نرسيده بودند ، اينها همان كسانى بودند كه در آيه بعد مى گويد : شديدا متزلزل شدند .
شايد بعضى فكر مى كردند ما سرانجام شكست خواهيم خورد ، و ارتش دشمن با اين قدرت و قوت پيروز مى شود ، روزهاى آخر عمر اسلام فرا رسيده است و وعده هاى پيامبر در زمينه پيروزى مطلقا تحقق نخواهد يافت ! البته اين افكار نه به صورت يك عقيده كه به صورت يك وسوسه در اعماق دلهاى بعضى پيدا شده بود ، اين شبيه همانست كه در جنگ احد ، قرآن مجيد از آن ياد كرده مى گويد : و طائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية : گروهى از شما در آن لحظات بحرانى جنگ ، تنها به فكر جان خود بودند و گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهليت داشتند ! ( سوره آل عمران آيه 154 ) .
البته مخاطب در آيه مورد بحث مسلما مؤمنانند ، و جمله يا ايها الذين آمنوا در آيه قبل دليل روشنى بر اين معنى است ، و كسانى كه مخاطب را منافقان دانسته اند گويا به اين نكته توجه نكرده اند و يا پنداشته اند كه اين قبيل گمانها
تفسير نمونه ج : 17 ص : 221
با ايمان و اسلام سازگار نيست در حالى كه بروز اين قبيل افكار در حد يك وسوسه آنهم در شرائط بسيار سخت و بحرانى ، براى افراد ضعيف الايمان و تازه مسلمان يك امر طبيعى است ! .
اينجا بود كه كوره امتحان الهى سخت داغ شد ، چنانكه در آيه بعد مى گويد : در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند ( هنالك ابتلى المؤمنون و زلزلوا زلزالا شديدا ) .
طبيعى است هنگامى كه انسان گرفتار طوفانهاى فكرى مى شود ، جسم او نيز از اين طوفان بر كنار نمى ماند ، و در اضطراب و تزلزل فرو مى رود ، بسيار ديده ايم افرادى كه ناراحتى فكرى دارند در همان جاى خود كه نشسته اند مرتبا تكان مى خورند ، دست بر دست مى مالند ، و اضطراب خود را در حركات خود كاملا مشخص مى نمايند .
يكى از شواهد اين وحشت شديد اين بود كه نقل كرده اند پنج قهرمان معروف عرب كه عمرو بن عبد ود سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشيده و با غرور خاصى به ميدان آمدند و هل من مبارز گفتند ، مخصوصا عمرو بن عبد ود رجز مى خواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود ، و مى گفت : مگر نمى گوئيد مقتولين شما در بهشت خواهند بود ؟ آيا كسى از شما شوق ديدار بهشت در سر ندارد ؟ ! ولى در برابر نعره هاى او سكوت بر لشكر حكمفرما بود ، و كسى جرات مقابله را نداشت ، جز على بن ابى طالب (عليه السلام) كه به مقابله برخاست و پيروزى بزرگى نصيب مسلمانان نمود كه در بحث نكات مشروحا خواهد آمد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 222
آرى فولاد را در كوره داغ مى برند تا آبديده شود ، مسلمانان نخستين نيز بايد در كوره حوادث سخت ، مخصوصا غزواتى همچون غزوه احزاب ، قرار گيرند تا آبديده و مقاوم شوند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 223
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِينَ فى قُلُوبهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسولُهُ إِلا غُرُوراً(12) وَ إِذْ قَالَت طائفَةٌ مِّنهُمْ يَأَهْلَ يَثرِب لا مُقَامَ لَكمْ فَارْجِعُوا وَ يَستَئْذِنُ فَرِيقٌ مِّنهُمُ النَّبىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَة إِن يُرِيدُونَ إِلا فِرَاراً(13) وَ لَوْ دُخِلَت عَلَيهِم مِّنْ أَقْطارِهَا ثُمَّ سئلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بهَا إِلا يَسِيراً(14) وَ لَقَدْ كانُوا عَهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبَرَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسئُولاً(15) قُل لَّن يَنفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلا قَلِيلاً(16) قُلْ مَن ذَا الَّذِى يَعْصِمُكم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سوءاً أَوْ أَرَادَ بِكمْ رَحْمَةً وَ لا يجِدُونَ لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً(17)

تفسير نمونه ج : 17 ص : 224
ترجمه :
12 - بخاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيمارى بود مى گفتند خدا و پيامبرش جز وعده هاى دروغين به ما نداده اند .
13 - و نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند : اى اهل يثرب ( مردم مدينه ) ! اينجا جاى توقف شما نيست ، به خانه هاى خود باز گرديد ، و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، در حالى كه بدون حفاظ نبود ، آنها فقط مى خواستند ( از جنگ ) فرار كنند !
14 - آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مى شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنها مى كردند مى پذيرفتند ، و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمى كردند .
15 - آنها قبل از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند ، و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت ( و در برابر آن مسئولند ) .
16 - بگو : اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودى به حال شما نخواهد داشت ، و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت .
17 - بگو : چه كسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او مصيبت يا رحمتى را براى شما اراده كرده ، و غير از خدا هيچ سرپرست و ياورى نخواهند يافت .

تفسير : منافقان و ضعيف الايمان ها در صحنه احزاب
گفتيم كوره امتحان جنگ احزاب داغ شد ، و همگى در اين امتحان بزرگ
تفسير نمونه ج : 17 ص : 225
درگير شدند ، روشن است در اينگونه موارد بحرانى مردمى كه در شرائط عادى ظاهرا در يك صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسيم مى شوند ، در اينجا نيز مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسيم شدند : جمعى مؤمنان راستين بودند ، گروهى خواص مؤمنان ، جمعى افراد ضعيف الايمان ، جمعى منافق ، جمعى منافق لجوج و سرسخت ، گروهى در فكر خانه و زندگى خويشتن و در فكر فرار بودند ، جمعى سعى داشتند ديگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى كردند رشته اتحاد خود را با منافقين محكم كنند .
خلاصه هر كس اسرار باطنى خويش را در اين رستاخيز عجيب و يوم البروز آشكار ساخت .
در آيات گذشته از جمعيت مسلمانان ضعيف الايمان و وسوسه ها و گمانهاى بدى كه با آن دست به گريبان بودند سخن در ميان بود ، و در نخستين آيات مورد بحث گفتگوى منافقان و بيماردلان منعكس شده است .
مى فرمايد : به خاطر بياوريد هنگامى را كه منافقان و آنها كه دلى بيمار داشتند مى گفتند : خدا و پيامبرش چيزى جز وعده هاى دروغين به ما نداده اند ! ( اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا ) .
در تاريخ جنگ احزاب چنين آمده است كه در اثناى حفر خندق كه مسلمانان هر يك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد كردند كه هيچ كلنگى در آن اثر نمى كرد ، خبر به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) دادند پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) شخصا وارد خندق شد ، و در كنار سنگ قرار گرفت و كلنگى را به دست گرفت و نخستين ضربه محكم را بر مغز سنگ فرود آورد ، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن كرد ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) تكبير پيروزى گفت ، مسلمانان نيز همگى تكبير گفتند .
بار دوم ضربه شديد ديگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت ديگرى در هم
تفسير نمونه ج : 17 ص : 226
شكست و برقى از آن جستن نمود پيامبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند .
سرانجام پيامبر سومين ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن كرد ، و باقيمانده سنگ متلاشى شد ، حضرت (صلى الله عليهوآلهوسلّم) باز تكبير گفت و مسلمانان نيز صدا به تكبير بلند كردند ، سلمان از اين ماجرا سؤال كرد ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : در ميان برق اول سرزمين حيره و قصرهاى پادشاهان ايران را ديدم ، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها پيروز مى شوند ! ، و در برق دوم قصرهاى سرخ فام شام و روم نمايان گشت ، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها نيز پيروز خواهند شد ! در برق سوم قصرهاى صنعا و يمن را ديدم و جبرئيل باز به من خبر داد كه امتم باز بر آنها پيروز خواهند شد ، بشارت باد بر شما اى مسلمانان ! .
منافقان نگاهى به يكديگر كردند و گفتند چه سخنان عجيبى ؟ و چه حرفهاى باطل و بى اساسى ؟ او از مدينه دارد سرزمين حيره و مدائن كسرى را مى بيند ، و خبر فتح آن را به شما مى دهد ، در حالى كه هم اكنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتاريد ( و حالت دفاعى به خود گرفته ايد ) و حتى نمى توانيد به بيت الحذر برويد ( چه خيال باطل و پندار خامى ؟ ! ) .
آيه فوق نازل شد و گفت كه اين منافقان و بيماردلان مى گويند خدا و پيغمبرش جز فريب و دروغ وعده اى به ما نداده است ، ( آنها از قدرت بى پايان پروردگار بيخبرند .
و راستى در آن روز چنين اخبار و بشارتى جز در نظر مؤمنان آگاه فريب
تفسير نمونه ج : 17 ص : 227
و غرورى بيش نبود ، اما ديده ملكوتى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در لابلاى جرقه هاى آتشينى كه از برخورد كلنگهائى كه براى حفر خندق بر زمين كوبيده مى شد جستن مى كرده مى توانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ايران و روم و يمن را ببيند ، و به امت جان بر كفش بشارت دهد ، و از اسرار آينده پرده بردارد .
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه منظور از الذين فى قلوبهم مرض همان منافقان است ، و ذكر اين جمله در واقع توضيحى است براى كلمه منافقين كه قبل از آن آمده است ، و چه بيمارى بدتر از بيمارى نفاق ؟ ! چرا كه انسان سالم و داراى فطرت الهى يك چهره بيشتر ندارد ، انسانهاى دو چهره و چند چهره بيمارانى هستند كه دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند .
شاهد اين سخن چيزى است كه در آغاز سوره بقره آمده است كه در توصيف منافقين مى گويد فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا : در دلهاى آنها يكنوع بيمارى است و خدا ( به خاطر اعمالشان ) بر بيمارى آنها مى افزايد ! ( بقره آيه 10 ) .
در آيه بعد به شرح حال گروه خطرناكى از همين منافقان بيمار دل كه نسبت به ديگران خباثت و آلودگى بيشترى داشتند پرداخته مى گويد : و نيز به خاطر بياوريد هنگامى را كه گروهى از آنها گفتند اى مردم يثرب ! ( مدينه ) اينجا جاى توقف شما نيست ، به خانه هاى خود بازگرديد ( و اذ قالت طائفة منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا ) .
خلاصه در برابر اين انبوه دشمن كارى از شما ساخته نيست خود را از معركه بيرون كشيده و خويشتن را به هلاكت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپاريد .
و به اين ترتيب مى خواستند جمعيت انصار را از لشكر اسلام جدا كنند اين
تفسير نمونه ج : 17 ص : 228
از يكسو .
از سوى ديگر گروهى از همين منافقين كه در مدينه خانه داشتند از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) اجازه مى خواستند كه باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مى كردند از جمله مى گفتند : خانه هاى ما ديوار و در و پيكر درستى ندارد ، در حالى كه چنين نبود ، آنها فقط مى خواستند صحنه را خالى كرده فرار كنند ( و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة ان يريدون الا فرارا ) .
واژه عوره در اصل از ماده عار است ، و به چيزى گفته مى شود كه آشكار ساختنش موجب عار باشد ، به شكافهائى كه در لباس يا ديوار خانه ظاهر مى شود ، و همچنين به نقاط آسيب پذير مرزها ، و آنچه انسان از آن بيم و وحشت دارد نيز عوره گفته مى شود ، در اينجا منظور خانه هائى است كه در و ديوار مطمئنى ندارد و بيم حمله دشمن به آن مى رود .
منافقان با مطرح ساختن اين عذرها مى خواستند ميدان جنگ را ترك كرده و به خانه هاى خود پناه برند .
در روايتى آمده است كه طايفه بنى حارثه كسى را خدمت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرستادند و گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است و هيچيك از خانه هاى انصار همچون خانه هاى ما نيست ، و ميان ما و طايفه غطفان كه از شرق مدينه هجوم آورده اند حايل و مانعى وجود ندارد ، اجازه فرما به خانه هاى خود باز گرديم و از زنان و فرزندانمان دفاع كنيم ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به آنها اجازه داد .
اين موضوع به گوش سعد بن معاذ ، بزرگ انصار رسيد ، به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) عرض كرد به آنها اجازه نفرما ، به خدا سوگند تاكنون هر مشكلى براى ما پيش آمده اين گروه همين بهانه را پيش كشيده اند ، اينها دروغ مى گويند ،
تفسير نمونه ج : 17 ص : 229
پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) دستور داد باز گردند .
يثرب نام قديمى مدينه است ، پيش از آنكه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به آنجا هجرت كند ، بعد از آن كم كم نام مدينة الرسول ( شهر پيغمبر ) بر آن گذارده شد كه مخفف آن همان مدينه بود .
اين شهر نامهاى متعددى دارد ، سيد مرتضى ( رحمة الله عليه ) علاوه بر اين دو نام ( يثرب و مدينه ) يازده نام ديگر براى اين شهر ذكر كرده از جمله طيبه و طابه و سكينه و محبوبه و مرحومه و قاصمه است ( بعضى يثرب را نام زمين اين شهر مى نامند ) .
در پاره اى از روايات آمده است كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : اين شهر را يثرب نناميد شايد به اين جهت كه يثرب در اصل از ماده ثرب ( بر وزن حرب ) به معنى ملامت كردن است ، و پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چنين نامى را براى اين شهر پر بركت نمى پسنديد .
به هر حال اينكه منافقان اهل مدينه را با عنوان يا اهل يثرب خطاب كردند بى دليل نيست ، شايد به خاطر اين بوده كه مى دانستند پيامبر از اين نام متنفر است ، و يا مى خواستند عدم رسميت اسلام و عنوان مدينة الرسول را اعلام دارند ، و يا آنها را به دوران جاهليت توجه دهند ! .
آيه بعد به سستى ايمان اين گروه اشاره كرده مى گويد : آنها در اظهار اسلام آنقدر سست و ضعيفند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه وارد آن شوند ، و اين شهر را اشغال نظامى كنند و به آنها پيشنهاد نمايند كه به سوى آئين شرك و كفر باز گرديد به سرعت مى پذيرند ، و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نخواهند كرد ! ( و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة