Back Index Next

بعدی 
تفسير نمونه ج : 9 ص : 380
رستگار نخواهند شد .
نكاتى كه در اين آيه قابل دقت است از اين قرار است : 1 - كلمه راود در جائى بكار برده مى شود كه كسى با اصرار آميخته به نرمش و ملايمت چيزى را از كسى بخواهد ( اما همسر عزيز مصر چه چيز از يوسف خواسته بود ) چون روشن بوده ، قرآن به همين كنايه واضح قناعت نموده و نامى از آن نبرده است .
2 - قرآن در اينجا حتى تعبير امراة العزيز ( يعنى همسر عزيز مصر ) را به كار نمى برد بلكه مى گويد : التى هو فى بيتها ( بانوئى كه يوسف در خانه او بود ) تا به پرده پوشى و عفت بيان نزديكتر باشد ضمنا با اين تعبير حس حقشناسى يوسف را نيز مجسم ساخته ، همانطور كه مشكلات يوسف را در عدم تسليم در برابر چنين كسى كه زندگى او در پنچه وى مى باشد مجسم مى كند .
3 - غلقت الابواب كه معنى مبالغه را مى رساند و دلالت مى كند تمام درها را به شدت بست و اين ترسيمى از آن صحنه هيجان انگيز است .
4 - جمله قالت هيت لك كه معنى آن بشتاب به سوى آنچه براى تو مهياست يا بيا كه من در اختيار توام آخرين سخن را از زبان همسر عزيز براى رسيدن به وصال يوسف شرح مى دهد ، ولى در عبارتى سنگين و پرمتانت و پر معنى و بدون هيچگونه جنبه تحريك آميز و بدآموز .
5 - جمله معاذ الله انه ربى احسن مثواى كه يوسف در پاسخ دعوت آن زن زيباى افسونگر گفت ، به گفته اكثر مفسران به اين معنى است : پناه به خدا مى برم ، عزيز مصر همسر تو بزرگ و صاحب من است و به من احترام مى گذارد و اعتماد نموده چگونه به او خيانت كنم اين كار هم خيانت است و هم ظلم و ستم انه لا يفلح الظالمون و به اين ترتيب كوشش يوسف را براى بيدار ساختن عواطف انسانى همسر عزيز مصر تشريح مى كند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 381
6 - جمله و لقد همت به و هم بها لو لا ان رآ برهان ربه از يك طرف ترسيم دقيقى از آن خلوتگاه عشق است كه آنچنان وضع تحريك آميز بوده كه اگر يوسف هم مقام عقل يا ايمان يا عصمت نداشت گرفتار شده بود و از طرف ديگر پيروزى نهائى يوسف را در چنين شرايطى بر ديو شهوت طغيانگر بطرز زيبائى توصيف نموده .
جالب اينكه تنها كلمه هم به كار برده شده يعنى همسر عزيز مصر تصميم خود را گرفته بود و يوسف هم اگر برهان پروردگار را نمى ديد ، تصميم خود را مى گرفت آيا كلمه اى متانت آميزتر از كلمه قصد و تصميم در اينجا مى توان پيدا كرد ؟ ! .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 382
وَ استَبَقَا الْبَاب وَ قَدَّت قَمِيصهُ مِن دُبُر وَ أَلْفَيَا سيِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَت مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِك سوءاً إِلا أَن يُسجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(25) قَالَ هِىَ رَوَدَتْنى عَن نَّفْسى وَ شهِدَ شاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كانَ قَمِيصهُ قُدَّ مِن قُبُل فَصدَقَت وَ هُوَ مِنَ الْكَذِبِينَ(26) وَ إِن كانَ قَمِيصهُ قُدَّ مِن دُبُر فَكَذَبَت وَ هُوَ مِنَ الصدِقِينَ(27) فَلَمَّا رَءَا قَمِيصهُ قُدَّ مِن دُبُر قَالَ إِنَّهُ مِن كيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ(28) يُوسف أَعْرِض عَنْ هَذَا وَ استَغْفِرِى لِذَنبِكِ إِنَّكِ كنتِ مِنَ الخَْاطِئِينَ(29)
ترجمه :
25 - و هر دو بسوى در دويدند ( در حالى كه همسر عزيز ، يوسف را تعقيب مى كرد و پيراهن او را از پشت پاره كرد و در اين هنگام آقاى آن زن را دم در يافتند ! آن زن گفت : كيفر كسى كه نسبت به اهل تو اراده خيانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك چه خواهد بود ؟ ! .
26 - ( يوسف ) گفت او مرا با اصرار بسوى خود دعوت كرد و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده آن زن راست مى گويد و او از دروغگويان است .
27 - و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مى گويد و او از راستگويان است .
28 - هنگامى كه ( عزيز مصر ) ديد پيراهن او ( يوسف ) از پشت سر پاره شده گفت اين از مكر و حيله شماست كه مكر و حيله شما زنان عظيم است .
29 - يوسف ! از اين موضوع صرفنظر كن ، و تو اى زن نيز از گناهت استغفار كن كه از خطاكاران بودى .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 383
تفسير : طشت رسوائى همسر عزيز از بام افتاد ! .
مقاومت سرسختانه يوسف همسر عزيز را تقريبا مايوس كرد ، ولى يوسف كه در اين دور مبارزه در برابر آن زن عشوه گر و هوسهاى سركش نفس ، پيروز شده بود احساس كرد كه اگر بيش از اين در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و بايد خود را از آن محل دور سازد و لذا با سرعت به سوى در كاخ دويد تا در را باز كند و خارج شود ، همسر عزيز نيز بى تفاوت نماند ، او نيز به دنبال يوسف به سوى در دويد تا مانع خروج او شود ، و براى اين منظور ، پيراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب كشيد ، به طورى كه پشت پيراهن از طرف طول پاره شد ( و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر ) .
استباق در لغت به معنى سبقت گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است ، و قد به معنى پاره شده از طرف طول است ، همانگونه كه قط به معنى پاره شدن از عرض است ، لذا در حديث داريم كانت ضربات على بن ابيطالب (عليه السلام) ابكارا كان اذا اعتلى قد ، و اذا اعترض قط : ضربه هاى على بن ابيطالب (عليه السلام) در نوع خود بى سابقه بود ، هنگامى كه از بالا ضربه مى زد ، تا بپائين مى شكافت و هنگامى كه از عرض ، ضربه مى زد دو نيم مى كرد .
ولى هر طور بود ، يوسف خود را به در رسانيد و در را گشود ، ناگهان عزيز مصر را پشت در ديدند ، به طورى كه قرآن مى گويد : آن دو ، آقاى آن زن را دم در يافتند ( و الفيا سيدها لدى الباب ) .
الفيت از ماده الفاء به معنى يافتن ناگهانى است و تعبير از شوهر به سيد به طورى كه بعضى از مفسران گفته اند طبق عرف و عادت مردم مصر بوده كه زنها شوهر خود را سيد خطاب مى كردند ، و در فارسى امروز هم زنان
تفسير نمونه ج : 9 ص : 384
از همسر خود تعبير به آقا مى كنند .
در اين هنگام كه همسر عزيز از يكسو خود را در آستانه رسوائى ديد ، و از سوى ديگر شعله انتقامجوئى از درون جان او زبانه مى كشيد ، نخستين چيزى كه بنظرش آمد اين بود كه با قيافه حق بجانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت ، صدا زد كيفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو ، اراده خيانت كند ، جز زندان يا عذاب اليم چه خواهد بود ؟ ! ( قالت ما جزاء من اراد باهلك سوء الا ان يسجن او عذاب اليم ) .
جالب اينكه اين زن خيانتكار تا خود را در آستانه رسوائى نديده بود فراموش كرده بود كه همسر عزيز مصر است ، ولى در اين موقع با تعبير اهلك ( خانواده تو ) مى خواهد حس غيرت عزيز را برانگيزد كه من مخصوص توام نبايد ديگرى چشم طمع در من بدوزد ! ، اين سخن بى شباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى (عليه السلام) نيست ، كه به هنگام تكيه بر تخت قدرت مى گفت ا ليس لى ملك مصر : آيا كشور مصر از آن من نيست ( زخرف - 51 ) اما به هنگامى كه تخت و تاج خود را در خطر ، و ستاره اقبال خويش را در آستانه افول ديد گفت : اين دو برادر ( موسى و هارون ) مى خواهند شما را از سرزمينتان ! خارج سازند ، يريدان ان يخرجاكم من ارضكم ( طه - 63 ) .
نكته قابل توجه ديگر اينكه همسر عزيز مصر ، هرگز نگفت يوسف قصد سوئى در باره من داشته بلكه در باره ميزان مجازات او با عزيز مصر صحبت كرد ، آنچنان كه گوئى اصل مساله مسلم است ، و سخن از ميزان كيفر و چگونگى مجازات او است و اين تعبير حساب شده در آن لحظه اى كه مى بايست آن زن دست و پاى خود را گم كند نشانه شدت حيله گرى او است .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 385
و باز اين تعبير كه اول سخن از زندان مى گويد و بعد گوئى به زندان هم قانع نيست ، پا را بالاتر مى گذارد و از عذاب اليم كه تا سر حد شكنجه و اعدام پيش مى رود ، حرف مى زند .
يوسف در اينجا سكوت را به هيچوجه جايز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزيز برداشت و گفت : او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت كرد ( قال هى راودتنى عن نفسى ) .
بديهى است در چنين ماجرا هر كس در آغاز كار به زحمت مى تواند باور كند كه جوان نو خاسته برده اى بدون همسر ، بى گناه باشد ، و زن شوهردار ظاهرا با شخصيتى گناهكار ، بنا بر اين شعله اتهام بيشتر دامن يوسف را مى گيرد ، تا همسر عزيز را ! .
ولى از آنجا كه خداوند حامى نيكان و پاكان است ، اجازه نمى دهد ، اين جوان پارساى مجاهد با نفس در شعله هاى تهمت بسوزد ، لذا قرآن مى گويد : در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد ، كه براى پيدا كردن مجرم اصلى ، از اين دليل روشن استفاده كنيد : اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد ، آن زن ، راست مى گويد ، و يوسف دروغگو است ( و شهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكاذبين ) .
و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده است ، آن زن دروغ مى گويد و يوسف راستگو است ( و ان كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصادقين ) .
چه دليلى از اين زنده تر ، چرا كه اگر تقاضا از طرف همسر عزيز بوده ، او به پشت سر يوسف دويده است و يوسف در حال فرار بوده كه پيراهنش را چسبيده ، مسلما از پشت سر پاره مى شود ، و اگر يوسف به همسر عزيز هجوم برده و او فرار
تفسير نمونه ج : 9 ص : 386
كرده يا رو در رو به دفاع از خويش برخاسته ، مسلما پيراهن يوسف از جلو پاره خواهد شد ، و چه جالب است كه اين مساله ساده پاره شدن پيراهنى ، مسير زندگى بى گناهى را تغيير دهد و همين امر كوچك سندى بر پاكى او ، و دليلى بر رسوائى مجرمى گردد ! .
عزيز مصر ، اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد ، و در پيراهن يوسف خيره شد ، و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت سر پاره شده ( مخصوصا با توجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود ) رو به همسرش كرد و گفت : اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان ، عظيم است ( فلما رآ قميصه قد من دبر قال انه من كيد كن ان كيد كن عظيم ) .
در اين هنگام عزيز مصر از ترس اينكه ، اين ماجراى اسف انگيز برملا نشود ، و آبروى او در سرزمين مصر ، بر باد نرود ، صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سر پوش نهد ، رو به يوسف كرد و گفت : يوسف تو صرف نظر كن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو ( يوسف اعرض عن هذا ) .
سپس رو به همسرش كرد و گفت : تو هم از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى ( و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين ) .
بعضى گفته اند گوينده اين سخن ، عزيز مصر نبود ، بلكه همان شاهد بود ، ولى هيچ دليلى براى اين احتمال وجود ندارد ، بخصوص كه اين جمله بعد از گفتار عزيز واقع شده است .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 387
نكته ها :

1 - شاهد كه بود ؟ .
در اينكه شهادت دهنده چه كسى بود كه پرونده يوسف و همسر عزيز را به اين زودى جمع و جور و مختومه ساخت و بى گناه را از گنهكار آشكار نمود ، در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته اند يكى از بستگان همسر عزيز مصر بود ، و كلمه من اهلها گواه بر اين است ، و قاعدة مرد حكيم و دانشمند و با هوشى بوده است ، كه در اين ماجرا كه هيچ شاهد و گواهى ناظر آن نبوده ، توانست از شكاف پيراهنى ! حقيقت حال را ببيند ، و مى گويند اين مرد از مشاوران عزيز مصر ، و در آن ساعت ، همراه او بوده است .
تفسير ديگر اينكه بچه شير خوارى از بستگان همسر عزيز مصر ، در آن نزديكى بود ، و يوسف از عزيز مصر خواست ، كه داورى را از اين كودك بطلبند ، عزيز مصر نخست در تعجب فرو رفت كه مگر چنين چيزى ممكن است ؟ اما هنگامى كه كودك شير خوار - همچون مسيح در گهواره - به سخن آمد ، و اين معيار و مقياس را براى شناختن گنهكار از بى گناه بدست داد متوجه شد كه يوسف يك غلام نيست ، بلكه پيامبرى است يا پيامبرگونه ! .
در رواياتى كه از طرق اهلبيت و اهل تسنن وارد شده به اين تفسير اشاره شده است از جمله ابن عباس از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چنين نقل مى كند كه فرمود : چهار نفر در طفوليت سخن گفتند : فرزند آرايشگر فرعون ، و شاهد يوسف ، و صاحب جريج و عيسى بن مريم .
در تفسير على بن ابراهيم نيز از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه شهادت دهنده كودكى در گاهواره بود .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 388
ولى بايد توجه داشت كه هيچيك از دو حديث بالا ، سند محكمى ندارد ، بلكه هر دو مرفوعه است .
سومين احتمالى كه داده اند اين است كه شاهد ، همان دريدگى پيراهن بود كه با زبان حال اين شهادت را داد ، ولى با توجه به كلمه من اهلها ( شاهد از خاندان همسر عزيز مصر بود ) اين احتمال بسيار بعيد بنظر مى رسد بلكه منتفى است .

2 - چرا عكس العمل عزيز مصر ، خفيف بود ؟ .
از جمله مسائلى كه در اين داستان توجه انسان را به خود جلب مى كند اين است كه در يك چنين مساله مهمى كه ناموس عزيز مصر به آن آلوده شده بود ، چگونه او با يك جمله قناعت كرد و تنها گفت از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى ، و شايد همين مساله سبب شد كه همسر عزيز پس از فاش شدن اسرارش در سرزمين مصر ، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت كند و داستان عشق خود را با صراحت و عريان باز گو نمايد .
آيا ترس از رسوائى ، عزيز را وادار كرد كه در اين مساله كوتاه بيايد ؟ يا اينكه اصولا براى زمامداران خود كامه و طاغوتيان ، مساله غيرت و حفظ ناموس چندان مطرح نيست ؟ آنها آنقدر آلوده به گناه و فساد و بى عفتى هستند كه اهميت و ابهت اين موضوع ، در نظرشان از بين رفته است .
احتمال دوم قويتر به نظر مى رسد .

3 - حمايت خدا در لحظات بحرانى
درس بزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مى دهد ، همان حمايت وسيع پروردگار است كه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد و به مقتضاى يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب از طرقى كه هيچ
تفسير نمونه ج : 9 ص : 389
باور نمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود و شكاف پيراهنى سند پاكى و برائت او مى گردد ، همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز ، برادران يوسف را در پيشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مى كند ، و روز ديگر همسر هوسران عزيز مصر را بخاطر پاره بودن ، و روز ديگر نور آفرين ديده هاى بى فروغ يعقوب است ، و بوى آشناى آن همراه نسيم صبحگاهى از مصر به كنعان سفر مى كند ، و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مى دهد ! .
به هر حال خدا الطاف خفيه اى دارد كه هيچكس از عمق آن آگاه نيست ، و به هنگامى كه نسيم اين لطف مىوزد ، صحنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچكس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست .
پيراهن با تمام كوچكيش كه چيز مهمى است ، گاه مى شود چند تار عنكبوت مسير زندگى قوم و ملتى را براى هميشه عوض مى كند ، آنچنان كه در داستان غار ثور و هجرت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) واقع شد .

4 - نقشه همسر عزيز مصر
در آيات فوق ، اشاره به مكر زنان ( البته زنانى همچون همسر عزيز كه بى بند و بار و هوسرانند ) شده است ، و اين مكر و حيله گرى به عظمت توصيف گرديده ( ان كيد كن عظيم ) .
در تاريخ و همچنين در داستانها كه سايه اى از تاريخ است ، مطالب زيادى در اين زمينه نقل شده ، كه مطالعه مجموع آنها نشان مى دهد ، زنان هوسران براى رسيدن به مقصود خود ، نقشه هائى مى كشند كه در نوع خود بى نظير است .
در داستان بالا ديديم كه همسر عزيز چگونه بعد از شكست در عشق و قرار گرفتن در آستانه رسوائى ، با مهارت خاصى برائت خود و آلودگى يوسف را مطرح ساخت ، او حتى نگفت كه يوسف قصد سوء به من داشته ، بلكه آنرا به عنوان يك
تفسير نمونه ج : 9 ص : 390
امر مسلم فرض كرد و تنها سؤال از مجازات چنين كسى نمود ؟ مجازاتى كه در مرحله زندان نيز متوقف نمى شد ، بلكه به صورت نامعلوم و نامحدود ، مطرح گشته بود .
در داستان همين زن كه در رابطه با سرزنش زنان مصر نسبت به عشق بى قرارش به غلام و برده خويش در آيات بعد ، مطرح است ، نيز مى بينيم كه او براى تبرئه خود از چنين نيرنگ حساب شده استفاده مى كند ، و اين تاكيد ديگرى است بر مكر اينگونه زنان .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 391
* وَ قَالَ نِسوَةٌ فى الْمَدِينَةِ امْرَأَت الْعَزِيزِ تُرَوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شغَفَهَا حُباًّ إِنَّا لَنرَاهَا فى ضلَل مُّبِين(30) فَلَمَّا سمِعَت بِمَكْرِهِنَّ أَرْسلَت إِلَيهِنَّ وَ أَعْتَدَت لهَُنَّ مُتَّكَئاً وَ ءَاتَت كلَّ وَحِدَة مِّنهُنَّ سِكِّيناً وَ قَالَتِ اخْرُجْ عَلَيهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبرْنَهُ وَ قَطعْنَ أَيْدِيهُنَّ وَ قُلْنَ حَش للَّهِ مَا هَذَا بَشراً إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ(31) قَالَت فَذَلِكُنَّ الَّذِى لُمْتُنَّنى فِيهِ وَ لَقَدْ رَوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاستَعْصمَ وَ لَئن لَّمْ يَفْعَلْ مَا ءَامُرُهُ لَيُسجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِّنَ الصغِرِينَ(32) قَالَ رَب السجْنُ أَحَب إِلىَّ مِمَّا يَدْعُونَنى إِلَيْهِ وَ إِلا تَصرِف عَنى كَيْدَهُنَّ أَصب إِلَيهِنَّ وَ أَكُن مِّنَ الجَْهِلِينَ(33) فَاستَجَاب لَهُ رَبُّهُ فَصرَف عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ(34)
ترجمه :
30 - گروهى از زنان شهر گفتند كه همسر عزيز جوانش ( غلامش را ) بسوى خود دعوت مى كند و عشق اين جوان در اعماق قلبش نفوذ كرده ، ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم ! .
31 - هنگامى كه ( همسر عزيز ) از فكر آنها باخبر شد بسراغ آنها فرستاد ( و از آنها دعوت كرد ) و براى آنها پشتى هاى گرانقيمتى فراهم ساخت ، و بدست هر كدام چاقوئى ( براى بريدن ميوه ) داد و در اين موقع ( به يوسف ) گفت وارد مجلس آنان شو ، هنگامى كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و ( بى اختيار ) دستهاى خود را بريدند ! و گفتند منزه است خدا اين بشر نيست ، اين يك فرشته بزرگوار است ! .
32 - ( همسر عزيز ) گفت اين همان كسى است كه بخاطر ( عشق ) او مرا سرزنش كرديد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 392
( آرى ) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد ، و اگر آنچه را دستور مى دهم انجام ندهد به زندان خواهد افتاد و مسلما خوار و ذليل خواهد شد ! .
33 - ( يوسف ) گفت پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا بسوى آن مى خوانند و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من بازنگردانى قلب من به آنها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود .
34 - پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مكر آنها را از او بگردانيد چرا كه او شنوا و داناست .

تفسير : توطئه ديگر همسر عزيز مصر
هر چند مساله اظهار عشق همسر عزيز ، با آن داستانى كه گذشت يك مساله خصوصى بود كه عزيز هم تاكيد بر كتمانش داشت ، اما از آنجا كه اينگونه رازها نهفته نمى ماند ، مخصوصا در قصر شاهان و صاحبان زر و زور ، كه ديوارهاى آنها گوشهاى شنوائى دارد ، سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد ، و چنانكه قرآن گويد : گروهى از زنان شهر ، اين سخن را در ميان خود گفتگو مى كردند و نشر مى دادند كه همسر عزيز با غلامش سر و سرى پيدا كرده و او را به سوى خود دعوت مى كند ( و قال نسوة فى المدينة امراة العزيز تراود فتيها عن نفسه ) .
و آنچنان عشق غلام بر او چيره شده كه اعماق قلبش را تسخير كرده است ( قد شغفها حبا ) .
و سپس او را با اين جمله مورد سرزنش قرار دادند ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم ! ( انا لنرها فى ضلال مبين ) .
روشن است آنها كه اين سخن را مى گفتند ، زنان اشرافى مصر بودند كه اخبار قصرهاى پر از فساد فرعونيان و مستكبرين براى آنها جالب بود و همواره در جستجوى آن بودند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 393
اين دسته از زنان اشرافى كه در هوسرانى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند ، چون دستشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مى كشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مى ديدند ! .
حتى بعضى از مفسران احتمال داده اند ، كه پخش اين راز بوسيله اين گروه از زنان مصر ، نقشه اى بود براى تحريك همسر عزيز ، تا براى تبرئه خود ، آنها را به كاخ دعوت كند و يوسف را در آنجا ببينند ! ، آنها شايد فكر مى كردند اگر به حضور يوسف برسند چه بسا بتوانند نظر او را به سوى خويشتن ! جلب كنند كه هم از همسر عزيز شايد زيباتر بودند ، و هم جمالشان براى يوسف تازگى داشت ، و هم آن نظر احترام آميز يوسف به همسر عزيز ، كه نظر فرزند به مادر ، يا مربى .
يا صاحب نعمت بود ، در مورد آنها موضوع نداشت ، و به اين دليل احتمال نفوذشان در او بسيار بيشتر از احتمال نفوذ همسر عزيز بود ! .
شغف از ماده شغاف به معنى گره بالاى قلب و يا پوسته نازك روى قلب است ، كه به منزله غلافى تمام آنرا در برگرفته و شغفها حبا يعنى آنچنان به او علاقمند شده كه محبتش به درون قلب او نفوذ كرده ، و اعماق آنرا در بر گرفته است ، و اين اشاره به عشق شديد و آتشين است .
آلوسى در تفسير روح المعانى از كتاب اسرار البلاغه براى عشق و علاقه مراتبى ذكر كرده كه به قسمتى از آن در اينجا اشاره مى شود : نخستين مراتب محبت همان هوى ( به معنى تمايل ) است ، سپس علاقه يعنى محبتى كه ملازم قلب است .
و بعد از آن ، كلف به معنى شدت محبت ، و سپس عشق و بعد از آن شعف ( با عين ) يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مى سوزد و از اين سوزش احساس لذت مى كند و بعد از آن لوعه و سپس شغف يعنى مرحله اى كه عشق به تمام زواياى دل نفوذ مى كند و سپس تدله و آن مرحله اى است كه عشق ، عقل انسان را مى ربايد و آخرين مرحله هيوم
تفسير نمونه ج : 9 ص : 394
است و آن مرحله بى قرارى مطلق است كه شخص عاشق را بى اختيار به هر سو مى كشاند .
اين نكته نيز قابل توجه است كه چه كسى اين راز را فاش نمود ، همسر عزيز كه او هرگز طرفدار چنين رسوائى نبود ، يا خود عزيز كه او تاكيد بر كتمان مى نمود ، يا داور حكيمى كه اين داورى را نمود كه از او اين كار بعيد مى نمود ، اما بهر حال اينگونه مسائل آنهم در آن قصرهاى پر از فساد - همانگونه كه گفتيم - چيزى نيست كه بتوان آن را مخفى ساخت ، و سرانجام از زبان تعزيه گردانهاى اصلى به درباريان و از آنجا به خارج ، جسته گريخته درز مى كند و طبيعى است كه ديگران آنرا با شاخ و برگ فراوان زبان به زبان نقل مى نمايند .
همسر عزيز ، كه از مكر زنان حيله گر مصر ، آگاه شد ، نخست ناراحت گشت سپس چاره اى انديشيد و آن اين بود كه از آنها به يك مجلس ميهمانى دعوت كند و بساط پر تجمل با پشتيهاى گرانقيمت براى آنها فراهم سازد ، و بدست هر كدام چاقوئى براى بريدن ميوه دهد ( اما چاقوهاى تيز ، تيزتر از نياز بريدن ميوه ها ! ) ( فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن و اعتدت لهن متكا و آتت كل واحدة منهن سكينا ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 395
و اين كار خود دليل بر اين است كه او از شوهر خود ، حساب نمى برد ، و از رسوائى گذشته اش درسى نگرفت .
سپس به يوسف دستور داد كه در آن مجلس ، گام بگذارد تا زنان سرزنش گر ، با ديدن جمال او .
وى را در اين عشقش ملامت نكنند ( و قالت اخرج عليهن ) .
تعبير به اخرج عليهن ( بيرون بيا ) به جاى ادخل ( داخل شو ) اين معنى را مى رساند كه همسر عزيز ، يوسف را در بيرون نگاه نداشت ، بلكه در يك اطاق درونى كه احتمالا محل غذا و ميوه بوده ، سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از در ورودى نباشد و كاملا غير منتظره و شوك آفرين باشد ! .
اما زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند ، هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نورانى را ديدند ، و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد ، صورتى همچون خورشيد كه از پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند ، در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست ، نمى شناختند آنها بهنگام ديدن يوسف او را بزرگ و فوق العاده شمردند ( فلما راينه اكبرنه ) .
و آنچنان از خود بى خود شدند كه ( بجاى ترنج ) دستها را بريدند ( و قطعن ايديهن ) .
و هنگامى كه ديدند ، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد و رخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده ، همگى فرياد بر آوردند كه نه ، اين جوان هرگز آلوده نيست ، او اصلا بشر نيست ، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است ( و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 396
در اينكه زنان مصر در اين هنگام ، چه اندازه دستهاى خود را بريدند در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا به صورتهاى مبالغه آميز نقل كرده اند ، ولى آنچه از قرآن استفاده مى شود اين است كه اجمالا دستهاى خود را مجروح ساختند .
در اين هنگام زنان مصر ، قافيه را به كلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خون مى چكيد و در حالى پريشان همچون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشك شده بودند ، نشان دادند كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند .
او از اين فرصت استفاده كرد و گفت : اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مى كرديد ( قالت فذلكن الذى لمتننى فيه ) .
همسر عزيز گويا مى خواست به آنها بگويد شما كه با يكبار مشاهده يوسف ، اين چنين عقل و هوش خود را از دست داديد و بى خبر دستها را بريديد و محو جمال او شديد و به ثنا خوانيش برخاستيد ، چگونه مرا ملامت مى كنيد كه صبح و شام با او مى نشينم و بر مى خيزم ؟ .
همسر عزيز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود ، احساس غرور و خوشحالى مى كرد و عذر خود را موجه جلوه داده بود يكباره تمام پرده ها را كنار زد و با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كرد و گفت : آرى من او را به كام گرفتن از خويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد ( و لقد راودته عن نفسه فاستعصم ) .
سپس بى آنكه از اين آلودگى به گناه اظهار ندامت كند ، و يا لااقل در برابر ميهمانان كمى حفظ ظاهر نمايد ، با نهايت بى پروائى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود ، صريحا اعلام داشت ، اگر او ( يوسف ) آنچه را كه من فرمان مى دهم انجام ندهد و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد بطور قطع به زندان خواهد افتاد ( و لئن لم يفعل ما آمره ليسجنن ) .
نه تنها به زندانش مى افكنم بلكه در درون زندان نيز خوار و ذليل خواهد بود
تفسير نمونه ج : 9 ص : 397
( و ليكونا من الصاغرين ) .
طبيعى است هنگامى كه عزيز مصر در برابر آن خيانت آشكار همسرش به جمله و استغفرى لذنبك ( از گناهانت استغفار كن ) قناعت كند بايد همسرش رسوائى را به اين مرحله بكشاند ، و اصولا در دربار فراعنه و شاهان و عزيزان همانگونه كه گفتيم اين مسائل چيز تازه اى نيست .
بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كرده اند و آن اينكه گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند ، و هر يك براى تشويق يوسف به تسليم شدن يكنوع سخن گفتند : يكى گفت اى جوان ! اينهمه خويشتن دارى و ناز براى چيست ؟ چرا به اين عاشق دلداده ، ترحم نمى كنى ؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمى بينى ؟ مگر تو دل ندارى و جوان نيستى و از عشق و زيبائى لذت نمى برى ؟ آخر مگر تو سنگ و چوبى ؟ ! .
دومى گفت گيرم كه از زيبائى و عشق چيزى نمى فهمى ، ولى آيا نميدانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است ؟ فكر نمى كنى كه اگر قلب او را بدست آورى ، همه اين دستگاه در اختيار تو خواهد بود ؟ و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است ؟ .
سومى گفت ، گيرم كه نه تمايل به جمال زيبايش دارى ، و نه نياز به مقام و مالش ، ولى آيا نميدانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است ؟ و وسائل انتقامجوئى را كاملا در اختيار دارد ؟ آيا از زندان وحشتناك و تاريكش نمى ترسى و به غربت مضاعف در اين زندان تنهائى نمى انديشى ؟ ! .
تهديد صريح همسر عزيز به زندان و ذلت از يك سو ، و وسوسه هاى اين زنان آلوده كه اكنون نقش دلالى را بازى مى كنند ، از سوئى ديگر يك لحظه بحرانى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 398
شديد براى يوسف فراهم ساخت ، طوفان مشكلات از هر سو او را احاطه كرده بود ، اما او كه از قبل خود را ساخته بود ، و نور ايمان و پاكى و تقوا ، آرامش و سكينه خاصى در روح او ايجاد كرده بود ، با شجاعت و شهامت ، تصميم خود را گرفت و بى آنكه با زنان هوسباز و هوسران به گفتگو برخيزد رو به درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت : بار الها ، پروردگارا ! زندان با آنهمه سختيهايش در نظر من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى خوانند ( قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه ) .
سپس از آنجا كه مى دانست در همه حال ، مخصوصا در مواقع بحرانى ، جز به اتكاء لطف پروردگار راه نجاتى نيست ، خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست ، پروردگارا اگر كليد و مكر و نقشه هاى خطرناك اين زنان آلوده را از من باز نگردانى ، قلب من به آنها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود ( و ان لا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين ) .
خداوندا ! من به خاطر رعايت فرمان تو ، و حفظ پاكدامنى خويش ، از آن زندان وحشتناك استقبال مى كنم ، زندانى كه روح من در آن آزاد است و دامانم پاك ، و به اين آزادى ظاهرى كه جان مرا اسير زندان شهوت مى كند و دامانم را آلوده مى سازد پشت پا مى زنم .
خدايا ! كمكم فرما ، نيرويم بخش ، بر قدرت عقل و ايمان و تقوايم بيفزا تا بر اين وسوسه هاى شيطانى پيروز گردم .
و از آنجا كه وعده الهى هميشه اين بود كه جهاد كننده گان مخلص را ( چه با نفس و چه با دشمن ) يارى بخشد ، يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق بياريش شتافت ، آنچنان كه قرآن مى گويد : پروردگارش اين دعاى خالصانه او را اجابت كرد ( فاستجاب له ربه ) .
و مكر و نقشه آنها را از او بگردانيد ( فصرف عنه كيدهن ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 399
چرا كه او شنوا است و دانا است ( انه هوا السميع العليم ) .
هم نيايشهاى بندگان را مى شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است ، و هم راه حل مشكل آنها را مى داند .

نكته ها :
1 - همانگونه كه ديديم همسر عزيز و زنان مصر براى رسيدن به مقصود خود از امور مختلفى استفاده كردند : اظهار عشق و علاقه شديد تسليم محض ، و سپس تطميع ، و بعد از آن تهديد .
و يا به تعبير ديگر توسل به شهوت و زر و سپس زور .
و اينها اصول متحد المالى است كه همه خودكامگان و طاغوتها در هر عصر و زمانى به آن متوسل مى شدند .
حتى خود ما مكرر ديده ايم كه آنها براى تسليم ساختن مردان حق در آغاز يك جلسه نرمش فوق العاده و روى خوش نشان مى دهند ، و از طريق تطميع و انواع كمكها وارد مى شوند ، و در آخر همان جلسه به شديدترين تهديدها توسل مى جويند .
و هيچ ملاحظه نمى كنند كه اين تناقض گوئى آنهم در يك مجلس تا چه حد زشت و زننده و در خور تحقير و انواع سرزنشها است .
دليل آنهم روشن است آنها هدفشان را مى جويند ، وسيله براى آنان مهم نيست ، و يا به تعبير ديگر براى رسيدن به هدف استفاده از هر وسيله اى را مجاز مى شمرند .
در اين وسط افراد ضعيف و كم رشد در مراحل نخستين ، يا آخرين مرحله تسليم مى شوند و براى هميشه به دامنشان گرفتار مى گردند ، اما اولياى حق با شجاعت و شهامتى كه در پرتو نور ايمان يافته اند همه اين مراحل را پشت سر گذارده و سازش ناپذيرى خود را با قاطعيت هر چه تمامتر نشان مى دهند ، و تا سر حد مرگ پيش مى روند ، و عاقبت آنهم پيروزى است ، پيروزى خودشان و مكتبشان و يا حداقل
تفسير نمونه ج : 9 ص : 400
پيروزى مكتب .
2 - بسيارند كسانى كه مانند زنان هوسباز مصر هنگامى كه در كنار گود نشسته اند خود را پاك و پاكيزه نشان مى دهند ، و لاف تقوا و پارسائى مى زنند و آلودگانى همچون همسر عزيز را در ضلال مبين مى بينند .
اما هنگامى كه پايشان به وسط گود كشيده شد در همان ضربه اول از پا در مى آيند و عملا ثابت مى كنند كه تمام آنچه مى گفتند حرفى بيش نبوده ، اگر همسر عزيز پس از سالها نشست و برخاست با يوسف گرفتار عشق او شد آنها در همان مجلس اول به چنين سرنوشتى گرفتار شدند و به جاى ترنج دستهاى خويش را بريدند ! .
3 - در اينجا سؤالى پيش مى آيد كه چرا يوسف حرف همسر عزيز را پذيرفت و حاضر شد گام در مجلس همسر عزيز مصر بگذارد ، مجلسى كه براى گناه ترتيب داده شده بود ، و يا براى تبرئه يك گناهكار .
ولى با توجه به اينكه يوسف ظاهرا برده و غلام بود و ناچار بود كه در كاخ خدمت كند ممكن است همسر عزيز از همين بهانه استفاده كرده باشد و به بهانه آوردن ظرفى از غذا يا نوشيدنى پاى او را به مجلس كشانده باشد ، در حالى كه يوسف مطلقا از اين نقشه و مكر زنانه اطلاع و آگاهى نداشت .
به خصوص اينكه گفتيم ظاهر تعبير قرآن ( اخرج عليهن ) نشان مى دهد كه او در بيرون آن دستگاه نبود بلكه در اطاق مجاور كه محل غذا و ميوه يا مانند آن بوده است قرار داشته است .
4 - جمله يدعوننى اليه ( اين زنان مرا به آن دعوت مى كنند )
تفسير نمونه ج : 9 ص : 401
و كيدهن ( نقشه اين زنان ... ) به خوبى نشان مى دهد كه بعد از ماجراى بريدن دستها و دلباختگى زنان هوسباز مصر نسبت به يوسف آنها هم به نوبه خود وارد ميدان شدند و از يوسف دعوت كردند كه تسليم آنها و يا تسليم همسر عزيز مصر شود و او هم دست رد به سينه همه آنها گذاشت ، اين نشان مى دهد كه همسر عزيز در اين گناه تنها نبود و شريك جرم هائى داشت 5 - به هنگام گرفتارى در چنگال مشكلات و در مواقعى كه حوادث پاى انسان را به لب پرتگاهها مى كشاند تنها بايد به خدا پناه برد و از او استمداد جست كه اگر لطف و يارى او نباشد كارى نمى توان كرد ، اين درسى است كه يوسف بزرگ و پاكدامن به ما آموخته ، او است كه مى گويد پروردگارا اگر نقشه هاى شوم آنها را از من باز نگردانى من هم به آنها متمايل مى شوم ، اگر مرا در اين مهلكه تنها بگذارى طوفان حوادث مرا با خود مى برد ، اين توئى كه حافظ و نگهدار منى ، نه قوت و قدرت و تقواى من ! .
اين حالت وابستگى مطلق به لطف پروردگار علاوه بر اين كه قدرت و استقامت نامحدودى به بندگان خدا مى بخشد سبب مى شود كه از الطاف خفى او بهره گيرند .
همان الطافى كه توصيف آن غير ممكن است و تنها بايد آن را مشاهده كرد و تصديق نمود .
اينها هستند كه هم در اين دنيا در سايه لطف پروردگارند و هم در جهان ديگر .
در حديثى از پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چنين مى خوانيم : سبعة يظلهم الله فى ظل عرشه يوم لا ظل الا ظله : امام عادل ، و شاب نشا فى عبادة الله عز و جل ، و رجل قلبه .
متعلق بالمسجد اذا خرج منه حتى يعود اليه ، و رجلان كانا فى طاعة الله عز و جل فاجتمعا على ذلك و تفرقا ، و رجل ذكر الله عز و جل خاليا ففاضت عيناه ، و رجل دعته امراة ذات حسن و جمال فقال انى اخاف الله تعالى ، و رجل تصدق بصدقة فاخفاها حتى لا تعلم
تفسير نمونه ج : 9 ص : 402
شماله ما تصدق بيمينه ! : هفت گروهند كه خداوند آنها را در سايه عرش خود قرار مى دهد آن روز كه سايه اى جز سايه او نيست : پيشواى دادگر .
و جوانى كه از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش يافته .
و كسى كه قلب او به مسجد و مركز عبادت خدا پيوند دارد و هنگامى كه از آن خارج مى شود در فكر آن است تا به آن باز گردد .
و افرادى كه در طريق اطاعت فرمان خدا متحدا كار مى كنند و به هنگام جداشدن از يكديگر نيز رشته اتحاد معنوى آنها همچنان برقرار است .
و كسى كه به هنگام شنيدن نام پروردگار ( به خاطر احساس مسؤليت يا ترس از گناهان ) قطره اشك از چشمان او سرازير مى شود .
و مردى كه زن زيبا و صاحب جمالى او را به سوى خويش دعوت كند او بگويد من از خدا ترسانم .
و كسى كه كمك به نيازمندان مى كند و صدقه خود را مخفى مى دارد آنچنان كه دست چپ او از صدقه اى كه با دست راست داده باخبر نشود ! .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 403
ثُمَّ بَدَا لهَُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُا الاَيَتِ لَيَسجُنُنَّهُ حَتى حِين(35) وَ دَخَلَ مَعَهُ السجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنى أَرَاخ أَعْصِرُ خَمْراً وَ قَالَ الاَخَرُ إِنى أَرَاخ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبزاً تَأْكلُ الطيرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاك مِنَ الْمُحْسِنِينَ(36) قَالَ لا يَأْتِيكُمَا طعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنى رَبى إِنى تَرَكْت مِلَّةَ قَوْم لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ كَفِرُونَ(37) وَ اتَّبَعْت مِلَّةَ ءَابَاءِى إِبْرَهِيمَ وَ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب مَا كانَ لَنَا أَن نُّشرِك بِاللَّهِ مِن شىْء ذَلِك مِن فَضلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَ عَلى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَشكُرُونَ(38)
ترجمه :
35 - بعد از آنكه نشانه هاى ( پاكى يوسف ) را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند .
36 - و دو جوان همراه او وارد زندان شدند ، يكى از آن دو گفت من در عالم خواب ديدم كه ( انگور براى ) شراب مى فشارم ، و ديگرى گفت من در خواب ديدم كه نان بر سرم حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند ما را از تعبير آن آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم .
37 - ( يوسف ) گفت پيش از آنكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت اين از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته من آئين جمعيتى را كه ايمان بخدا ندارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم ( و شايسته چنين موهبتى شدم ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 404
38 - من از آئين پدرانم ابراهيم و اسحق و يعقوب پيروى كردم ، براى ما شايسته نبود چيزى را شريك خدا قرار دهيم ، اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى اكثر مردم شكرگزارى نمى كنند .

تفسير : زندان به جرم بيگناهى ! .
جلسه عجيب زنان مصر با يوسف در قصر عزيز با آن شور و غوغا پايان يافت ، ولى طبعا خبرش به گوش عزيز رسيد ، و از مجموع اين جريانات روشن شد كه يوسف يك جوان عادى و معمولى نيست ، آنچنان پاك است كه هيچ قدرتى نمى تواند او را وادار به آلودگى كند و نشانه هاى اين پاكى از جهات مختلف آشكار شد ، پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر ، و مقاومت او در برابر وسوسه هاى زنان مصر ، و آماده شدن او براى رفتن به زندان ، و عدم تسليم در برابر تهديدهاى همسر عزيز به زندان و عذاب اليم ، همه اينها دليل بر پاكى او بود ، دلائلى كه كسى نمى توانست آن را پرده پوشى يا انكار كند .
و لازمه اين دلائل اثبات ناپاكى و جرم همسر عزيز مصر بود ، و بدنبال ثبوت اين جرم ، بيم رسوائى و افتضاح جنسى خاندان عزيز در نظر توده مردم روز بروز بيشتر مى شد ، تنها چاره اى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند ، آنچنان كه مردم او و نامش را بدست فراموشى بسپارند ، و بهترين راه براى اين كار ، فرستادنش به سياه چال زندان بود ، كه هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى شد كه مجرم اصلى ، يوسف بوده است ! .
لذا قرآن مى گويد : بعد از آنكه آنها آيات و نشانه هاى ( پاكى يوسف ) را ديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند ( ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 405
تعبير به بدا كه به معنى پيدا شدن راى جديد است نشان مى دهد كه قبلا چنين تصميمى در مورد او نداشتند ، و اين عقيده را احتمالا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد و به اين ترتيب يوسف بيگناه به گناه پاكى دامانش ، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايسته اى به جرم پاكى به زندان برود .
آرى در يك محيط آلوده ، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مى كنند ، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنها است ، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ آن محيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مى كنند بايد منزوى شوند ، اما تا كى ، آيا براى هميشه ؟ نه ، مسلما نه ! .
از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند ، دو جوان بودند ( و دخل معه السجن فتيان ) .
و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مى افتد ، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند ، و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مى شود .
از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مى شود يكى از آن دو مامور آبدار خانه شاه و ديگرى سر پرست غذا و آشپزخانه بود ، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند ، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مى نمود باز گو كرد .
يكى از آن دو گفت : من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مى فشارم ! ( قال احد هما انى ارانى اعصر خمرا ) .
و دومى گفت : من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مى كنم ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 406
و پرندگان آسمان مى آيند و از آن مى خورند ( و قال الاخرانى ارانى احمل فوق راسى خبزا تاكل الطير منه ) سپس اضافه كردند : ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم ( نبئنا بتاويله انا نراك من المحسنين ) .
در اينكه اين دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد ، در ميان مفسران گفتگو است .
بعضى گفته اند : يوسف شخصا خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد ، و بعضى گفته اند سيماى ملكوتى يوسف نشان مى داد كه او يك فرد عادى نيست ، بلكه فرد آگاه و صاحب فكر و بينش است و لابد چنين كسى مى تواند مشكل آنها را در تعبير خواب حل كند .
بعضى ديگر گفته اند يوسف از آغاز ورودش به زندان ، با اخلاق نيك و حسن خلق و دلدارى زندانيان و خدمت آنها و عيادت از مريضان نشان داده بود كه يك فرد نيكوكار و گره گشا است به همين دليل در مشكلاتشان به او پناه مى بردند و از او كمك مى خواستند .
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در اينجا قرآن بجاى كلمه عبد و برده تعبير به فتى ( جوان ) مى كند ، كه يكنوع احترام است ، و در حديث داريم لا يقولن احدكم عبدى و امتى و لكن فتاى و فتاتى : هيچكدام از شما نبايد بگويد غلام من و كنيز من بلكه بگويد جوان من تا در دوران آزادى تدريجى بردگان كه اسلام برنامه دقيقى براى آن چيده است ، بردگان از هر گونه تحقير در امان باشند ) .
تعبير به انى اعصر خمرا ( من شراب مى فشردم ) يا به خاطر آنست كه او در خواب ديد انگور را براى ساختن شراب مى فشارد ، و يا انگورى را كه در خم ، تخمير شده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب از آن مى فشرده است ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 407
و يا اينكه انگور را مى فشرده تا عصير آنرا به شاه بدهد ، بى آنكه شراب شده باشد و از آنجا كه اين انگور قابل تبديل به شراب است اين كلمه به آن اطلاق شده است .
تعبير به انى ارانى ( من مى بينم ) - يا اينكه قاعدتا بايد بگويد من در خواب ديدم - به عنوان حكايت حال است ، يعنى خود را در آن لحظه اى كه خواب مى بيند فرض مى كند و اين سخن را براى ترسيم آن حال بيان مى دارد .
بهر حال يوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمائى زندانيان از دست نمى داد ، مراجعه اين دو زندانى را براى مساله تعبير خواب به غنيمت شمرد و به بهانه آن ، حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت .
نخست براى جلب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين گفت : من بزودى و قبل از آنكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت ( قال لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل ان ياتيكما ) .
و به اين ترتيب به آنها اطمينان داد كه قبل از فرا رسيدن موعد غذائى آنها مقصود گمشده خود را خواهند يافت .
در تفسير اين جمله مفسران احتمالات فراوانى داده اند .
از جمله اينكه يوسف گفت : من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مى توانم تعبير خواب شما را بازگو كنم بلكه از هم اكنون مى توانم بگويم ، غذائى كه براى شما امروز مى آورند ، چه نوع غذا و با چه كيفيت است و خصوصيات آن را بر مى شمرم .
بنا بر اين تاويل به معنى ذكر خصوصيات آن غذاست ( ولى البته تاويل كمتر به چنين معنى آمده بخصوص اينكه در جمله قبل به معنى تعبير خواب است ) .
احتمال ديگر اينكه منظور يوسف اين بوده كه هر گونه طعامى در خواب
تفسير نمونه ج : 9 ص : 408
ببينيد ، من مى توانم تعبير آنرا براى شما باز گو كنم ( ولى اين احتمال ، با جمله قبل أن ياتيكما سازگار نيست ) بنا بر اين بهترين تفسير جمله فوق همان است كه در آغاز سخن گفتيم .
سپس يوسف با ايمان و خدا پرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده بود ، براى اينكه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمى پذيرد چنين ادامه داد .
اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است ( ذلكما مما علمنى ربى ) .
و براى اينكه تصور نكنند كه خداوند ، بى حساب چيزى به كسى مى بخشد اضافه كرد من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند ، ترك كردم و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است ( انى تركت ملة قوم لا يؤمنون بالله و هم بالاخرة هم كافرون ) .
منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است .
من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم ، چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است ، و به علاوه من در خاندانى پرورش يافته ام كه خاندان وحى و نبوت است ، من از آئين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم ( و اتبعت ملة آبائي إبراهيم و إسحاق و يعقوب ) .
و شايد اين اولين بار بود كه يوسف خود را اين چنين به زندانيان معرفى مى كرد تا بدانند او زاده وحى و نبوت است و مانند بسيارى از زندانيان ديگر كه در نظامهاى طاغوتى به زندان مى رفتند بى گناه به زندان افتاده است .
بعد به عنوان تاكيد اضافه مى كند براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم چرا كه خاندان ما ، خاندان توحيد ، خاندان ابراهيم
 

Back Index Next