بعدی 

تفسير نمونه ج : 17 ص : 343
3 - اين حديث نيز مشهور است و در بسيارى از منابع اهل سنت نقل شده كه فرمود : مثلى و مثل الانبياء كمثل رجل بنى بنيانا فاحسنه و اجمله ، فجعل الناس يطيفون به يقولون ما رأينا بنيانا احسن من هذا الا هذه اللبنة ، فكنت انا تلك اللبنة : مثل من در مقايسه با انبياء پيشين همانند مردى است كه بنائى بسيار زيبا و جالب بسازد ، مردم گرد آن بگردند و بگويند بنائى زيباتر از اين نيست جز اينكه جاى يك خشت آن خالى است و من همان خشت آخرينم ! اين حديث در صحيح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در يك مورد در ذيل آن اين جمله آمده است : و انا خاتم النبيين .
و در حديث ديگرى در ذيل آن مى خوانيم : جئت فختمت الانبياء : آمدم و پيامبران را پايان دادم .
و نيز در صحيح بخارى ( كتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل ، و صحيح ترمذى ، و نسائى و كتب ديگر نقل شده ، و از احاديث بسيار معروف و مشهور است و مفسران شيعه و اهل سنت مانند طبرسى در مجمع البيان و قرطبى در تفسيرش ذيل آيه مورد بحث آورده اند .
4 - در بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه نيز خاتميت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) صريحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصيف پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چنين مى خوانيم : امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته : او ( محمد ) امين وحى خدا ، و خاتم پيامبران ، و بشارت دهنده رحمت و انذار كننده از عذاب او بود .
و در خطبه 133 چنين آمده است : ارسله على حين فترة من الرسل ، و تنازع من الالسن ، فقفى به الرسل و ختم به الوحى : او را پس از يك دوران
تفسير نمونه ج : 17 ص : 344
فترت بعد از پيامبران گذشته فرستاد به هنگامى كه ميان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسيله او سلسله نبوت را تكميل كرده و وحى را با او ختم نمود .
و در خطبه نخستين نهج البلاغه بعد از شمردن برنامه هاى انبياء و پيامبران پيشين مى فرمايد : الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله (صلى الله عليهوآلهوسلّم) لانجاز عدته و اتمام نبوته : تا زمانى كه خداوند سبحان محمد (صلى الله عليهوآلهوسلّم) رسولش را براى تحقق بخشيدن به وعده هايش و پايان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود .
5 - و در پايان خطبه حجة الوداع همان خطبه اى كه پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در آخرين حج و آخرين سال عمر مباركش به عنوان يك وصيتنامه جامع براى مردم بيان كرد نيز مساله خاتميت صريحا آمده است آنجا كه مى فرمايد : الا فليبلغ شاهد كم غائبكم لا نبى بعدى و لا امة بعدكم : حاضران به غائبان اين سخن را برسانند كه بعد از من پيامبرى نيست ، و بعد از شما امتى نخواهد بود ، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد آنچنان كه سفيدى زير بغلش نمايان گشت و عرضه داشت : اللهم اشهد انى قد بلغت : خدايا گواه باش كه من آنچه را بايد بگويم گفتم .
6 - در حديث ديگرى كه در كتاب كافى از امام صادق (عليه السلام) آمده است چنين مى خوانيم : ان الله ختم بنبيكم النبيين فلا نبى بعده ابدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده ابدا : خداوند با پيامبر شما سلسله انبياء را ختم كرد ، بنابر اين هرگز بعد از او پيامبرى نخواهد آمد و با كتاب آسمانى شما كتب آسمانى را پايان داد پس كتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت .
حديث در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است بطورى كه در كتاب معالم النبوة 135 حديث از كتب علماء اسلام از شخص پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و پيشوايان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 345
بزرگ اسلام در اين زمينه جمع آورى شده است .

3 - پاسخ چند سؤال

1 - خاتميت چگونه با سير تكاملى انسان سازگار است ؟
نخستين سؤالى كه در اين بحث مطرح مى شود اين است كه مگر جامعه انسانيت ممكن است متوقف شود ؟ مگر سير تكاملى بشر حد و مرزى دارد ؟ مگر با چشم خود نمى بينيم كه انسانهاى امروز در مرحله اى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند ؟ .
با اين حال چگونه ممكن است دفتر نبوت به كلى بسته شود و انسان در اين سير تكامليش از رهبرى پيامبران تازه اى محروم گردد ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه : گاه انسان به مرحله اى از بلوغ فكرى و فرهنگى مى رسد كه مى تواند با استفاده مستمر از اصول و تعليماتى كه نبى خاتم به طور جامع در اختيار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنكه احتياج به شريعت تازه اى داشته باشد .
اين درست به آن مى ماند كه انسان در مقاطع مختلف تحصيلى در هر مقطع نياز به معلم و مربى جديد دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند ، اما هنگامى كه به مرحله دكترا رسيد و مجتهد و صاحب نظر در علم يا علوم مختلفى گرديد در اينجا ديگر به تحصيلات خود نزد استاد جديدى ادامه نمى دهد ، بلكه به اتكاء آنچه از محضر اساتيد پيشين و مخصوصا استاد اخير دريافته ، به بحث و تحقيق و مطالعه و بررسى مى پردازد ، و مسير تكاملى خود را ادامه مى دهد ، و به تعبير ديگر نيازها و مشكلات راه را با آن اصول كلى كه از آخرين استاد در دست دارد حل مى كند
تفسير نمونه ج : 17 ص : 346
بنابر اين لزومى ندارد كه با گذشت زمان همواره دين و آئين تازه اى پا به عرصه وجود بگذارد ( دقت كنيد ) .
و به تعبير ديگر انبياى پيشين براى اينكه انسان بتواند در اين راه پر نشيب و فرازى كه به سوى تكامل دارد پيش برود هر كدام قسمتى از نقشه اين مسير را در اختيار او گذاردند ، تا اين شايستگى را پيدا كرد كه نقشه كلى و جامع تمام راه را ، به وسيله آخرين پيامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختيار او بگذارد .
بديهى است با دريافت نقشه كلى و جامع نيازى به نقشه ديگر نخواهد بود و اين در حقيقت بيان همان تعبيرى است كه در روايات خاتميت آمده و پيامبر اسلام را آخرين آجر يا گذارنده آخرين آجر كاخ زيبا و مستحكم رسالت شمرده است .
اينها همه در مورد عدم نياز به دين و آئين جديد است اما مساله رهبرى و امامت كه همان نظارت كلى بر اجراى اين اصول و قوانين و دستگيرى از واماندگان در راه مى باشد ، مساله ديگرى است كه انسان هيچ وقت از آن بى نياز نخواهد بود ، به همين دليل پايان يافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پايان يافتن سلسله امامت نخواهد بود ، چرا كه تبيين و توضيح اين اصول و عينيت بخشيدن و تحقق خارجى آنها بدون استفاده از وجود يك رهبر معصوم الهى ممكن نيست .

2 - قوانين ثابت چگونه با نيازهاى متغير مى سازد ؟
گذشته از مساله سير تكاملى بشر كه در سؤال اول مطرح بود سؤال ديگرى نيز در اينجا عنوان مى شود و آن اينكه مى دانيم مقتضييات زمانها و مكانها متفاوتند و به تعبير ديگر نيازهاى انسان دائما در تغيير است ، در حالى كه شريعت خاتم قوانين ثابتى دارد ، آيا اين قوانين ثابت مى تواند پاسخگوى نيازهاى متغير انسان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 347
در طول زمان بوده باشد ؟ اين سؤال را نيز با توجه به نكته زير مى توان به خوبى پاسخ گفت و آن اينكه : اگر تمام قوانين اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حكم كاملا مشخص و جزئى تعيين كرده بود جاى اين سؤال بود ، اما با توجه به اينكه در دستورات اسلام يك سلسله اصول كلى و بسيار وسيع و گسترده وجود دارد كه مى تواند بر نيازهاى متغير منطبق شود ، و پاسخگوى آنها باشد ، ديگر جائى براى اين ايراد نيست .
فى المثل با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جديد و روابط حقوقى در ميان انسانها پيدا مى شود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چيزى به نام بيمه با شاخه هاى متعددش به هيچوجه موجود نبود و همچنين انواع شركتهائى كه در عصر و زمان ما بر حسب احتياجات روز به وجود آمده ، ولى با اينحال يك اصل كلى در اسلام داريم كه در آغاز سوره مائده به عنوان لزوم وفاء به عهد و عقد ( يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود - اى كسانى كه ايمان آورده ايد به قرار دادهاى خود وفا كنيد ) آمده است و همه اين قراردادها را مى تواند زير پوشش خود قرار دهد ، البته قيود و شروطى نيز به صورت كلى براى اين اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نيز بايد در نظر گرفت .
بنابر اين قانون كلى در اين زمينه ثابت است ، هر چند مصداقهاى آن در تغييرند و هر روز ممكن است مصداق جديدى براى آن پيدا شود .
مثال ديگر اينكه ما قانون مسلمى در اسلام داريم به نام قانون لا ضرر
تفسير نمونه ج : 17 ص : 348
كه به وسيله آن مى توان هر حكمى را كه سرچشمه ضرر و زيانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت ، و بسيارى از نيازها را از اين طريق بر طرف نمود .
گذشته از اين مساله لزوم حفظ نظام جامعه و وجوب مقدمه واجب و مساله تقديم اهم بر مهم نيز مى تواند در موارد بسيار گسترده اى حلال مشكلات گردد .
علاوه بر همه اينها اختياراتى كه به حكومت اسلامى از طريق ولايت فقيه واگذار شده به او امكانات وسيعى براى گشودن مشكلها در چارچوب اصول كلى اسلام مى دهد .
البته بيان هر يك از اين امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد ( اجتهاد به معنى استنباط احكام الهى از مدارك اسلامى ) نياز به بحث فراوانى دارد كه پرداختن به آن ما را از هدف دور مى سازد ، ولى با اينحال آنچه در اينجا به طور اشاره آورديم مى تواند پاسخگوى اشكال فوق باشد .

3 - چگونه انسانها از فيض ارتباط با عالم غيب محروم مى شوند ؟
سؤال ديگر اين است كه نزول وحى و ارتباط با عالم غيب و ماوراء طبيعت علاوه بر اينكه موهبت و افتخارى است براى جهان بشريت ، روزنه اميدى براى همه مؤمنان راستين محسوب مى شود .
آيا قطع شدن اين راه ارتباطى و بسته شدن اين روزنه اميد محروميت بزرگى براى انسانهائى كه بعد از رحلت پيامبر خاتم زندگى مى كنند محسوب نخواهد شد .
پاسخ اين سؤال نيز با توجه به نكته زير روشن مى شود و آن اينكه : اولا : وحى و ارتباط با عالم غيب وسيله اى است براى درك حقايق هنگامى كه گفتنى ها گفته شد و همه نيازمنديها تا دامنه قيامت در اصول كلى و تعليمات جامع پيامبر خاتم بيان گرديد قطع اين راه ارتباطى ديگر مشكلى ايجاد نمى كند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 349
ثانيا آنچه بعد از ختم نبوت براى هميشه قطع مى شود مسئله وحى براى شريعت تازه و يا تكميل شريعت سابق است ، نه هر گونه ارتباط با ماوراء جهان طبيعت ، زيرا هم امامان با عالم غيب ارتباط دارند ، و هم مؤمنان راستينى كه بر اثر تهذيب نفس حجابها را از دل كنار زده اند و به مقام كشف و شهود نائل گشته اند .
فيلسوف معروف صدر المتالهين شيرازى در مفاتيح الغيب چنين مى گويد : وحى يعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموريت و پيامبرى هر چند منقطع شده است و فرشته اى بر كسى نازل نمى شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى كند ، زيرا به حكم اكملت لكم دينكم : آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است ، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممكن نيست اين راه مسدود گردد .
اصولا اين ارتباط نتيجه ارتقاء نفس و پالايش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مساله رسالت و نبوت ندارد ، بنابر اين در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد اين رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت و هيچگاه نوع بشر از اين فيض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود ( دقت كنيد ) .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 350
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً(41) وَ سبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(42) هُوَ الَّذِى يُصلى عَلَيْكُمْ وَ مَلَئكَتُهُ لِيُخْرِجَكم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً(43) تحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سلَمٌ وَ أَعَدَّ لهَُمْ أَجْراً كَرِيماً(44)
ترجمه :
41 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را بسيار ياد كنيد .
42 - و صبح و شام او را تسبيح نمائيد .
43 - او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى فرستد و فرشتگان او ( نيز براى شما تقاضاى رحمت مى كنند ) تا شما را از ظلمات ( جهل و شرك و گناه ) به سوى نور ( ايمان و علم و تقوى ) رهنمون گردد ، او نسبت به مؤمنان مهربان است .
44 - تحيت آنان در روزى كه او را ديدار مى كنند سلام است ، و براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است .

تفسير : رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤمنان
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از وظائف سنگين پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در مقام تبليغ رسالت بود ، در آيات مورد بحث براى فراهم آوردن زمينه اين تبليغ و گسترش دامنه آن در تمام محيط بخشى از وظائف مؤمنان را بيان مى كند ،
تفسير نمونه ج : 17 ص : 351
روى سخن را به همه آنها كرده چنين مى گويد : اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را فراوان ياد كنيد ( يا ايها الذين امنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا ) .
و صبح و شام او را تسبيح و تنزيه نمائيد ( و سبحوه بكرة و اصيلا ) .
آرى چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسيار فراوان و تيرهاى وسوسه شياطين از هر سو به طرف انسان پرتاب مى گردد براى مبارزه با آن راهى جز ذكر كثير نيست .
ذكر كثير به معنى واقعى كلمه يعنى توجه با تمام وجود به خداوند نه تنها با زبان و لقلقه لسان .
ذكر كثيرى كه در همه اعمال انسان پرتوافكن باشد ، و نور و روشنائى بر آنها بپاشد .
به اين ترتيب قرآن همه مؤمنان را در اين آيه موظف مى كند كه در همه حال به ياد خدا باشيد .
به هنگام عبادت ياد او كنيد و حضور قلب و اخلاص داشته باشيد .
به هنگام حضور صحنه هاى گناه ياد او كنيد و چشم بپوشيد ، و يا اگر لغزشى رويداد توبه كنيد و به راه حق باز گرديد .
به هنگام نعمت ياد او كنيد و شكرگزار باشيد .
و به هنگام بلا و مصيبت ياد او كنيد و صبور و شكيبا باشيد .
خلاصه ياد او را كه در هر صحنه اى از صحنه هاى زندگى انگيزه واكنش مناسب و الهى است ، فراموش ننمائيد .
در حديثى كه در صحيح ترمذى و مسند احمد از ابو سعيد خدرى از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نقل شده چنين مى خوانيم : كه از آن حضرت پرسيدند : اى العباد افضل درجة عند الله يوم القيامة : كداميك از بندگان در روز
تفسير نمونه ج : 17 ص : 352
قيامت مقامشان از همه برتر است ؟ ! فرمود : الذاكرون الله كثيرا : آنها كه خدا را بسيار ياد مى كنند .
ابو سعيد مى گويد : عرضكردم يا رسول الله ! و من الغازى فى سبيل الله ؟ : آيا چنين كسانى حتى از جنگجويان راه خدا والامقام ترند ؟ ! فرمود : لو ضرب بسيفه فى الكفار و المشركين حتى ينكسر و يختضب دما لكان الذاكرون الله افضل درجه منه ! اگر با شمشيرش آنقدر بر پيكر كفار و مشركين بزند كه شمشيرش بشكند و با خون رنگين شود آنها كه ياد خدا بسيار مى كنند از او برترند ! .
چرا كه جهاد خالصانه نيز بدون ذكر كثير خداوند ممكن نيست .
و از اينجا معلوم مى شود كه ذكر كثير معنى وسيعى دارد و اگر در بعضى از روايات به تسبيح حضرت فاطمه زهرا عليها السلام ( 34 مرتبه الله اكبر و 33 مرتبه الحمد لله و 33 مرتبه سبحان الله ) و در كلمات بعضى از مفسران به ذكر صفات عليا و اسماء حسنى و تنزيه پروردگار از آنچه شايسته او نيست يا مانند آن تفسير شده ، همه از قبيل بيان ذكر مصداق روشن است ، نه محدود ساختن مفهوم آيه به خصوص اين مصاديق است .
همانگونه كه از سياق آيات به خوبى بر مى آيد منظور از تسبيح خداوند در هر صبح و شام همان دوام تسبيح است ، و ذكر خصوص اين دو وقت به عنوان آغاز و پايان روز مى باشد ، و اينكه بعضى آن را به نماز صبح و عصر يا مانند آن تفسير كرده اند باز از قبيل ذكر مصداق است .
به اين ترتيب ذكر كثير خداوند ، و تسبيح او هر صبح و شام جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزيه و تقديس مداوم او از هر عيب و نقص حاصل نمى گردد ، و مى دانيم كه ياد خدا براى روح و جان انسان همچون غذا و آب است براى تن ،
تفسير نمونه ج : 17 ص : 353
در آيه 28 سوره رعد آمده است الا بذكر الله تطمئن القلوب : آگاه باشيد تنها با ياد خدا دلها آرامش مى يابد ! .
آرامش و اطمينان دل نيز نتيجه اش همان است كه در آيات 27 - 30 سوره فجر آمده است : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى : اى نفس مطمئن و آرام ! به سوى پروردگارت باز گرد ، در حالى كه هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو خشنود است ، سپس در زمره بندگانم در آى ، و در بهشتم وارد شو ! آيه بعد در حقيقت نتيجه و علت غائى ذكر و تسبيح مداوم است ، مى فرمايد : او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى فرستد ، و فرشتگان او نيز براى شما تقاضاى رحمت مى كنند تا شما را از ظلمات جهل و شرك و كفر بيرون آورد و به سوى نور ايمان و علم و تقوا رهنمون شود ( هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور ) .
چرا كه او نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان است و به همين دليل هدايت و رهبرى آنها را بر عهده گرفته و فرشتگانش را نيز مامور امداد آنها نموده است ( و كان بالمؤمنين رحيما ) .
يصلى از ماده صلاة در اينجا به معنى توجه و عنايت مخصوص است ، اين عنايت در مورد خداوند همان نزول رحمت است ، و در مورد فرشتگان استغفار و تقاضاى رحمت مى باشد ، چنانكه در آيه 7 سوره غافر مى خوانيم : و يستغفرون للذين آمنوا : حاملان عرش خدا براى مؤمنان استغفار مى كنند .
به هر حال اين آيه بشارت بزرگ و نويد عظيمى براى مؤمنانى كه همواره به ياد خدا هستند در بر دارد ، چرا كه با صراحت مى گويد : آنها در سير خود به سوى الله تنها نيستند ، بلكه به مقتضاى يصلى كه فعل مضارع است و دليل
تفسير نمونه ج : 17 ص : 354
بر استمرار مى باشد همواره زير پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند ، در سايه اين رحمت پرده هاى ظلمت شكافته مى شود ، و نور علم و حكمت و ايمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مى پاشد .
آرى اين آيه بشارتى است بزرگ براى همه سالكان راه حق و به آنها نويد مى دهد كه از جانب معشوق كششى نيرومند است ، تا كوشش عاشق بيچاره بجائى برسد ! اين آيه تضمينى است براى همه مجاهدان راه الله كه سوگند شيطان در زمينه اغواى فرزندان آدم دامان آنها را نمى گيرد ، چرا كه در زمره خالصان و مخلصان قرار دارند ، و شيطان از همان روز نخست از گمراه ساختن آنها اظهار عجز و ناتوانى كرده و گفته است فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين : به عزتت سوگند همه را گمراه مى كنم جز بندگان مخلصت ! ( ص - 82 و 83 ) .
جمله و كان بالمؤمنين رحيما با توجه به اينكه كان فعل ماضى است و دليل بر اين است كه هميشه خداوند نسبت به مؤمنان رحمت خاصى داشته ، تاكيد مجددى است بر آنچه در آغاز اين آيه آمده است .
آرى اين رحمت خاص خدا است كه مؤمنان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شيطانى بيرون مى آورد ، و به نور يقين و اطمينان و تسلط بر نفس رهنمون مى گردد كه اگر رحمت او نبود اين راه پر پيچ و خم هرگز پيموده نمى شد .
و در آخرين آيه مورد بحث مقام مؤمنان و پاداش آنها را به عاليترين وجه و در كوتاهترين عبارت ترسيم كرده مى گويد : تحيت فرشتگان الهى به آنها در روز قيامت روزى كه او را ديدار مى كنند سلام است ( تحيتهم يوم يلقونه سلام ) .
تحيت از ماده حيات به معنى دعا كردن براى سلامت و حيات ديگرى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 355
است ( براى توضيح بيشتر به جلد 4 صفحه 42 مراجعه فرمائيد ) .
اين سلامى است كه نشانه سلامت از عذاب و از هر گونه درد و رنج و ناراحتى است ، سلامى است توأم با آرامش و اطمينان .
گر چه بعضى از مفسران معتقدند كه معنى تحيتهم اشاره به درود و تحيت مؤمنان به يكديگر مى باشد ، ولى با توجه به آيات قبل كه در آن سخن از صلاة و رحمت الهى و ملائكه در اين جهان بود ظاهر اين است كه اين تحيت نيز از ناحيه فرشتگانش در آخرت است ، چنانكه در آيه 23 سوره رعد مى خوانيم : و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم : آنروز فرشتگان از هر درى بر مؤمنان وارد مى شوند ، و به آنها مى گويند سلام بر شما به خاطر صبر و شكيبائيتان .
از آنچه گفتيم ضمنا روشن شد كه مراد از جمله يوم يلقونه همان روز قيامت است كه روز لقاء الله ناميده شده ، و معمولا اين تعبير در آيات قرآن در همين معنى به كار مى رود .
بعد از اين تحيت كه در حقيقت مربوط به آغاز كار است اشاره به پايان كار آنها كرده ، مى فرمايد : خداوند براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است ( و اعد لهم اجرا كريما ) .
جمله اى كه در عين اختصار همه چيز در آن جمع است و همه نعمتها و مواهب در آن نهفته است .

نكته ها :

1 - ياد خدا در همه حال
هنگامى كه نام خدا برده مى شود يك دنيا عظمت ، قدرت ، علم ، و حكمت در قلب انسان متجلى مى گردد ، چرا كه او داراى اسماء حسنى و صفات عليا
تفسير نمونه ج : 17 ص : 356
و صاحب تمام كمالات ، و منزه از هر گونه عيب و نقص است .
توجه مداوم به چنين حقيقتى كه داراى چنان اوصافى است روح انسان را به نيكيها و پاكيها سوق مى دهد ، و از بديها و زشتيها پيراسته مى دارد ، و به تعبير ديگر بازتاب صفات او در جان انسان تجلى مى كند .
توجه به چنين معبود بزرگى موجب احساس حضور دائم در پيشگاه او است ، و با اين احساس فاصله انسان از گناه و آلودگى بسيار زياد مى شود .
ياد او ياد آورى مراقبت او است ، ياد حساب و جزاى او است ، ياد دادگاه عدل او و بهشت و دوزخ او است و چنين يادى است كه جان را صفا ، و دل را نور و حيات مى بخشد .
به همين دليل در روايات اسلامى آمده است كه هر چيز اندازه اى دارد جز ياد خدا كه هيچ حد و مرزى براى آن نيست ! امام صادق (عليه السلام) طبق روايتى كه در اصول كافى آمده مى فرمايد : ما من شىء الا و له حد ينتهى اليه الا الذكر ، فليس له حد ينتهى اليه ! : هر چيز حدى دارد كه وقتى به آن رسد پايان مى پذيرد جز ذكر خدا كه حدى كه با آن پايان گيرد ندارد .
سپس مى افزايد : فرض الله عز و جل الفرائض ، فمن اداهن فهو حدهن ، و شهر رمضان فمن صامه فهو حده ، و الحج فمن حج حده ، الا الذكر ، فان الله عز و جل لم يرض منه بالقليل و لم يجعل له حدا ينتهى اليه ، ثم تلا : يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا : خداوند نمازهاى فريضه را واجب كرده است ، هر كس آنها را ادا كند حد آن تامين شده ، ماه مبارك رمضان را هر كس روزه بگيرد حدش انجام گرديده و حج را هر كس ( يكبار ) بجا آورد همان حد آن است ، جز ذكر الله كه خداوند به مقدار قليل آن راضى نشده و براى كثير آن نيز حدى قائل نگرديده ، سپس به عنوان شاهد اين سخن آيه يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا ...
تفسير نمونه ج : 17 ص : 357
را تلاوت فرمود .
امام صادق (عليه السلام) در ذيل همين روايت از پدرش امام باقر (عليه السلام) نقل مى كند كه او كثير الذكر بود ، هر وقت با او راه مى رفتم ذكر خدا مى گفت ، و به هنگام غذا خوردن نيز به ذكر خدا مشغول بود ، حتى هنگامى كه با مردم سخن مى گفت از ذكر خدا غافل نمى شد ... و سرانجام با اين جمله پر معنى حديث فوق پايان مى گيرد : و البيت الذى يقرأ فيه القرآن ، و يذكر الله عز و جل فيه تكثر بركته ، و تحضره الملائكة ، و تهجر منه الشياطين ، و يضىء لاهل السماء كما يضىء الكوكب الدرى لاهل الارض : خانه اى كه در آن تلاوت قرآن شود ، و ياد خدا گردد ، بركتش افزون خواهد شد ، فرشتگان در آن حضور مى يابند ، و شياطين از آن فرار مى كنند ، و براى اهل آسمانها مى درخشد همانگونه كه ستاره درخشان براى اهل زمين ( اما به عكس خانه اى كه در آن تلاوت قرآن و ذكر خدا نيست بركاتش كم خواهد بود ، فرشتگان از آن هجرت مى كنند و شياطين در آن حضور دائم دارند ) .
اين موضوع به قدرى اهميت دارد كه در حديثى ياد خدا معادل تمام خير دنيا و آخرت شمرده شده است چنانكه از رسولخدا (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نقل شده : من اعطى لسانا ذاكرا فقد اعطى خير الدنيا و الاخرة : آن كس كه خدا زبانى به او داده كه به ذكر پروردگار مشغول است خير دنيا و آخرت به او داده شده است .
روايات در اهميت ياد خدا آن قدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را در اينجا بياوريم از وضع كتاب بيرون خواهيم رفت ، اين سخن را با حديث كوتاه و پر معنى ديگرى از امام صادق (عليه السلام) پايان مى دهيم آنجا كه فرمود : من
تفسير نمونه ج : 17 ص : 358
اكثر ذكر الله عز و جل اظله الله فى جنته : هر كس بسيار ياد خدا كند خدا او را در سايه لطف خود در بهشت برين جاى خواهد داد ! .
( كسانى كه بخواهند آگاهى بيشترى در اين زمينه پيدا كنند به جلد دوم اصول كافى ابوابى كه در باره ذكر الله است مراجعه نمايند ، بخصوص بابى كه مى گويد : بسيارى از آفات و بلاها و مصائب دامن كسانى را كه ذكر خدا مى گويند نمى گيرد ) .
تاكيد بر اين مطلب را لازم نمى دانيم كه اينهمه بركات و خيرات مسلما مربوط به ذكر لفظى و حركت زبان كه خالى از فكر و انديشه و عمل باشد نيست ، بلكه هدف ذكرى است كه سرچشمه فكر گردد ، همان فكرى كه بازتاب گسترده اش در اعمال انسان آشكار شود .
چنانكه در روايات به اين معنى تصريح مى كند .

2 - توضيحى در باره لقاء الله
گفتيم كه اين تعبير در قرآن مجيد معمولا اشاره به قيامت است و از آنجا كه ملاقات حسى در مورد پروردگار مفهوم ندارد ، چرا كه او نه جسم است و نه داراى عوارض جسم ، بعضى از مفسران ناچار شده اند به اصطلاح مضافى در اينجا در تقدير بگيرند و بگويند منظور لقاء ثواب الله يا ملاقات فرشتگان خدا است .
اما لقاء را مى توان در اينجا به معنى لقاى حقيقى و با چشم دل گرفت چرا كه در قيامت حجابها كنار مى رود و عظمت خدا و آيات او از هر زمان روشنتر جلوه مى كند ، انسان به مقام شهود باطنى و ديد قلبى مى رسد و هر كس به مقدار معرفت و عمل صالحش به مرحله عاليترى از اين شهود نائل مى گردد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 359
فخر رازى در تفسيرش در اينجا بيان جالب ديگرى دارد كه با آنچه گفتيم قابل جمع است ، او مى گويد : انسان در اين دنيا به خاطر غرق شدن در امور مادى و تلاش براى معاش غالبا از خدا غافل مى شود ، ولى در قيامت كه همه اين شواغل فكرى بر طرف مى گردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم مى شود و اين است معنى لقاء الله .
ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كه گفتار بعضى از مفسران كه اين تعبير را اشاره به لحظه مرگ و ملاقات با فرشته مرگ دانسته اند نه مناسب آيات مورد بحث است و نه تعبيرات مشابه آن در آيات ديگر قرآن ، به خصوص كه ضمير مفعولى در جمله يلقونه به صورت مفرد آمده كه اشاره به ذات پاك خدا است ، در حالى كه فرشتگان قبض ارواح جمعند و كلمه ملائكة در آيه قبل نيز به صورت جمع آمده است ( مگر اينكه كلمه اى در تقدير گرفته شود ) .

3 - پاداشهاى مؤمنان هم اكنون آماده است !
جمله اعدلهم اجرا كريما كه نشان مى دهد هم اكنون بهشت و نعمتهايش آفريده شده و در انتظار مؤمنان است اين سؤال را ممكن است برانگيزد كه آماده ساختن در مورد كسانى شايسته است كه قدرتشان محدود باشد و گاه نتوانند به هنگام نياز آنچه را مى خواهند فراهم سازند ، ولى در برابر قدرت نامحدود پروردگار كه هر لحظه چيزى را اراده كند فرمان مى دهد موجود شو ! آن نيز فورا موجود مى شود ، چنين نيازى احساس نمى گردد ، پس تكيه روى آماده سازى در اين آيه و ساير آيات قرآن براى چه منظورى است ؟ ! اما توجه به يك نكته ، مشكل را حل مى كند و آن اينكه : آماده ساختن چيزى هميشه براى محدود بودن قدرت نيست ، بلكه گاه براى دلگرمى و اطمينان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 360
خاطر بيشتر ، و گاه براى احترام و اكرام فزونتر مى باشد ، لذا اگر ما مهمانى را دعوت كنيم و از مدتى قبل مشغول آماده ساختن وسائل پذيرائى او باشيم احترام و اهميت بيشترى براى او قائل شده ايم ، به عكس اگر در همان روز و همان ساعت ورودش دست به كار تهيه وسائل پذيرائى شويم اين خود يكنوع بى اعتنائى و كم احترامى محسوب مى شود .
در عين حال اين سخن مانع از آن نخواهد بود كه هر قدر افراد با ايمان تلاش و كوشش بيشترى در خودسازى و معرفت و پاكى عمل كنند پاداشهاى آماده شده الهى تكامل بيشترى پيدا كند و به موازات آن به سوى كمال پيش رود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 361
يَأَيهَا النَّبىُّ إِنَّا أَرْسلْنَك شهِداً وَ مُبَشراً وَ نَذِيراً(45) وَ دَاعِياً إِلى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُّنِيراً(46) وَ بَشرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لهَُم مِّنَ اللَّهِ فَضلاً كَبِيراً(47) وَ لا تُطِع الْكَفِرِينَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ دَعْ أَذَاهُمْ وَ تَوَكلْ عَلى اللَّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكيلاً(48)
ترجمه :
45 - اى پيامبر ! ما تو را به عنوان گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده .
46 - و تو را دعوت كننده به سوى الله به فرمان او قرار داديم ، و چراغ روشنى بخش .
47 - و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است .
48 - و از كافران و منافقان اطاعت مكن ، و به آزارهاى آنها اعتنا منما ، بر خدا توكل كن ، و همين بس كه خدا حامى و مدافع ( تو ) باشد .

تفسير :

تو چراغ فروزانى !
در اين آيات روى سخن به پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) است ولى نتيجه آن براى مؤمنان است و به اين ترتيب آيات گذشته را كه پيرامون بخشى از وظايف مؤمنان بحث مى كرد تكميل مى كند .
در دو آيه اول از اين چهار آيه پنج توصيف براى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) آمده و در دو آيه ديگر بيان پنج وظيفه است كه همه به يكديگر مربوط و مكمل
تفسير نمونه ج : 17 ص : 362
يكديگر مى باشد .
نخست مى فرمايد : اى پيامبر ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستاديم ( يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا ) .
او از يكسو گواه اعمال امت است ، چرا كه اعمال آنها را مى بيند چنانكه در جاى ديگر مى خوانيم : و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون بگو عمل كنيد خداوند و رسول او و مؤمنان ( امامان معصوم ) اعمال شما را مى بينند ( توبه - 105 ) و اين آگاهى از طريق مساله عرض اعمال امت بر پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و امامان (عليهم السلام) تحقق مى پذيرد كه شرح آن ذيل همان آيه ( جلد هشتم صفحه 124 ) آمده است .
و از سوى ديگر شاهد و گواه بر انبياى پيشين است كه آنها خود گواه امت خويش بودند فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنابك على هؤلاء شهيدا : حال آنها چگونه است آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبيم و تو را گواه بر اعمال اينها قرار خواهيم داد ( نساء - 41 ) .
و از سوى سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت با برنامه هاى سازنده ات با سوابق درخشانت و با عملكردت شاهد و گواه بر حقانيت مكتبت ، و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است .
سپس به توصيف دوم و سوم پرداخته مى فرمايد : ما تو را بشارت دهنده و انذار كننده قرار داديم ( و مبشرا و نذيرا ) .
بشارت دهنده نيكوكاران به پاداش بى پايان پروردگار ، به سلامت و سعادت جاودان ، به پيروزى و موفقيت پر افتخار .
و انذار كننده كافران و منافقان از عذاب دردناك الهى ، از خسارت تمام سرمايه هاى وجودى ، و از سقوط در دامان بدبختى در دنيا و آخرت .
و همانگونه كه قبلا هم گفته ايم بشارت و انذار همه جا بايد توأم با هم
تفسير نمونه ج : 17 ص : 363
و متعادل با يكديگر باشد چرا كه نيمى از وجود انسان را علاقه جلب منفعت و نيم ديگرى را دفع مضرت تشكيل مى دهد ، بشارت انگيزه بخش اول است و انذار انگيزه بخش دوم ، و آنها كه در برنامه هاى خود تنها روى يك قسمت تكيه مى كنند انسان را به حقيقت نشناخته اند و انگيزه هاى حركت او را مورد توجه قرار نداده اند .
آيه بعد به چهارمين و پنجمين وصف پيامبر اشاره كرده مى گويد : ما تو را دعوت كننده به سوى الله به فرمان او قرار داديم ، و هم چراغ روشنى بخش ( و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد :
1 - مقام شهود و گواه بودن پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) قبل از همه اوصاف او ذكر شده چرا كه اين مقام ، نياز به مقدمه اى جز وجود پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و رسالت او ندارد و همينكه به اين مقام منصوب گشت شاهد بودن او از تمام جهاتى كه در بالا گفتيم مسلم مى شود ، ولى مقام بشارت و انذار برنامه هائى است كه بعد از آن تحقق مى يابد .
2 - دعوت به سوى خداوند مرحله اى است بعد از بشارت و انذار ، چرا كه بشارت و انذار وسيله اى است براى آماده ساختن افراد به منظور پذيرش حق ، هنگامى كه از طريق تشويق و تهديد آمادگى پذيرش حاصل شد ، دعوت به سوى خداوند شروع مى شود ، تنها در اينجا است كه دعوت مؤثر خواهد افتاد .
3 - با اينكه همه كارهاى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به اذن و فرمان خدا است در اينجا
تفسير نمونه ج : 17 ص : 364
تنها برنامه دعوت مقيد به اذن پروردگار شده ، و اين به خاطر آن است كه مشكلترين و مهمترين كار پيامبران همان دعوت به سوى خدا است چرا كه بايد مردم را در مسيرى بر خلاف هوسها و شهوات سير دهد و در اين مرحله بايد اذن و فرمان و يارى خدا باشد تا به انجام رسد ، ضمنا روشن شود كه پيامبر از خود چيزى ندارد و آنچه مى گويد به اذن خدا است .
4 - سراج منير بودن پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با توجه به اينكه سراج به معنى چراغ و منير به معنى نورافشان است اشاره به معجزات و دلائل حقانيت و نشانه هاى صدق دعوت پيامبر است ، او چراغ روشنى است كه خودش گواه خويش است ، تاريكيها و ظلمات را مى زدايد ، و چشمها و دلها را به سوى خود متوجه مى كند ، و همانگونه كه آفتاب آمد دليل آفتاب وجود او نيز دليل حقانيت او است .
قابل توجه اينكه در قرآن مجيد چهار بار واژه سراج آمده كه در سه مورد به معنى خورشيد است ، از جمله در سوره نوح آيه 16 مى فرمايد : و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا : خداوند ماه را نور آسمانها و خورشيد چراغ فروزنده آن قرار داد .
گفتيم سراج در اصل به معنى چراغ است كه در سابق با استفاده از فتيله و روغن قابل اشتعال و امروز با نيروى برق و مانند آن منبع نور و روشنائى است ، ولى به گفته راغب در مفردات اين كلمه تدريجا به هر منبع نور و روشنائى اطلاق شده است .
و اطلاق آن به خورشيد به خاطر آن است كه نور آن از درونش مى جوشد ، و همچون ماه اكتساب نور از منبع ديگرى نمى كند .
وجود پيامبر همچون خورشيد تابانى است كه ظلمتهاى جهل و شرك و كفر
تفسير نمونه ج : 17 ص : 365
را از افق آسمان روح انسانها مى زدايد ولى همانگونه كه نابينايان از نور آفتاب استفاده نمى كنند و خفاشانى كه چشمشان توانائى ديدن اين نور را ندارد خود را از آن پنهان مى دارند ، كوردلان لجوج نيز از اين نور هرگز استفاده نكرده و نمى كنند ، و ابو جهل ها دست در گوش مى كردند كه آهنگ قرآن او را نشنوند .
هميشه ظلمت و تاريكى مايه اضطراب و وحشت است و نور سبب آرامش ، دزدان از تاريكى شب استفاده مى كنند ، و حيوانات درنده بيابان غالبا در تاريكى شب از لانه خود بيرون مى آيند .
تاريكى مايه پراكندگى است ، و نور سبب جمعيت و اجتماع است ، به همين دليل اگر چراغى را در يك شب تاريك در ميان بيابانى روشن كنيم در مدت كوتاهى انواع حشرات دور آن جمع مى شوند .
روشنائى و نور مايه نمو درختان ، پرورش گلها ، رسيدن ميوه ها ، و خلاصه تمام فعاليتهاى حياتى است ، و تشبيه وجود پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به يك منبع نور همه اين مفاهيم را در ذهن تداعى مى كند .
وجود پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مايه آرامش ، و فرار دزدان دين و ايمان ، و گرگان بيرحم ستمگر جامعه ها ، و موجب جمعيت خاطر ، و پرورش و نمو روح ايمان و اخلاق ، و خلاصه مايه حيات و جنبش و حركت است ، و تاريخ زندگى او شاهد و گواه زنده اين موضوع است .
گفتيم در دو آيه ديگر از آيات مورد بحث بيان پنج وظيفه از وظائف مهم پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به دنبال بيان اوصاف پنجگانه او است نخست مى فرمايد : به مؤمنان بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است ( و بشر المؤمنين بان لهم من الله فضلا كبيرا ) .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 366
اشاره به اينكه مساله تبشير پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) تنها محدود به پاداش اعمال نيك مؤمنان نمى شود ، بلكه خداوند آنقدر از فضل خود به آنها مى بخشد كه موازنه ميان عمل و پاداش را به كلى بر هم مى زند ، چنانكه آيات ديگر قرآن شاهد گوياى اين مدعا است .
در يك جا مى فرمايد : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها : كسى كه كار نيكى كند ده برابر به او پاداش داده مى شود ( انعام - 160 ) .
در جاى ديگر مى گويد : مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماءة حبة و الله يضاعف لمن يشاء ( بقره - 261 ) كه بر طبق آن گاه پاداش انفاق هفتصد برابر ، و گاه بيش از هزاران برابر خواهد بود .
و گاه از اين هم فراتر مى رود و مى گويد : فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين : هيچكس نمى داند چه پاداشهائى كه موجب روشنائى چشمها است براى او پنهان داشته شده ( الم سجده - 17 ) .
به اين ترتيب ابعاد فضل كبير الهى را از آنچه در وهم و تصور بگنجد دورتر و فراتر مى برد .
بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته مى گويد : از كافران و منافقان اطاعت مكن ( و لا تطع الكافرين المنافقين ) .
بدون شك رسولخدا (صلى الله عليهوآلهوسلّم) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت ، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تاكيد براى شخص پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و هشدار و سرمشقى براى ديگران ، روى اين موضوع مخصوصا تكيه كند ، چه اينكه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد ، و گاه از طريق دادن امتيازات ، زمينه هاى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 367
آن فراهم مى شود ، تا آنجا كه گاهى انسان به اشتباه مى افتد و گمان مى كند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است ، همان سازش و تسليمى كه نتيجه اش عقيم ماندن همه تلاشها و كوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است .
تاريخ اسلام نشان مى دهد كه بارها كافران و يا گروههائى از منافقان كوشيدند پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را به چنين موضعى بكشانند ، گاه پيشنهاد كردند كه نام بتها را به بدى نبرد و از آنها انتقاد نكند ، و گاه گفتند اجازه ده يكسال معبود تو را بپرستيم و يكسال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مى گفتند به ما مهلت ده تا يكسال ديگر به برنامه هاى خود ادامه دهيم و بعد ايمان بياوريم ، گاه پيشنهاد كردند تهيدستان و مؤمنان فقير را از گرد خود دور كن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شويم ، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتيازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زيبا و مانند آن كردند ! مسلم است همه اينها دامهاى خطرناكى بود بر سر راه پيشرفت سريع اسلام و ريشه كن شدن كفر و نفاق ، و اگر پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در برابر يكى از اين پيشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مى داد پايه هاى انقلاب اسلامى فرو مى ريخت و تلاشها هرگز به نتيجه نمى رسيد .
سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مى گويد : اعتنائى به آزارهاى آنها مكن ، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است ( و دع اذاهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا ) .
اين قسمت از آيه نشان مى دهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) او را سخت در فشار قرار داده بودند ، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگوئى و جسارت ، و چه از طريق آزار بدنى ، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى داشتند ، البته در دوران مكه به صورتى ، و در دوران مدينه به صورت ديگر ، زيرا اذى واژه اى است كه همه انواع آزار را شامل مى شود
تفسير نمونه ج : 17 ص : 368
راغب در مفردات مى گويد : اذى به معنى هر گونه ضررى است كه به يك موجود زنده برسد ، چه در جان ، يا در جسم ، يا وابستگان به او ، خواه دنيوى يا اخروى .
البته اين كلمه گاه در آيات قرآن در خصوص ايذاء زبانى به كار رفته ، مانند آيه 61 سوره توبه و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن : بعضى از آنها پيامبر را ايذاء مى كنند و مى گويند او آدم خوشباورى است و به حرف هر كس گوش مى دهد .
ولى در آيات ديگر در مورد آزار بدنى نيز به كار رفته ، مانند آيه 16 سوره نساء و اللذان ياتيانها منكم فاذوهما : مردان و زنانى كه اقدام به ارتكاب آن عمل زشت ( زنا ) مى كنند آنها را آزار دهيد ( و حد شرعى را بر آنها جارى نمائيد ) .
تاريخ مى گويد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و مؤمنان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند ، و سرانجام در اهداف خود پيروز شدند .
دليل اين مقاومت و پيروزى همان توكل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود ، خدائى كه همه مشكلات در برابر اراده اش سهل و آسان است ، و اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى - نبرد رگى تا نخواهد خداى آرى كافى است كه پشتيبان و پناهگاه انسان چنين خدائى باشد .
از آنچه گفتيم اين حقيقت روشن شد كه محتواى آيه فوق چيزى نيست كه به وسيله نزول حكم جهاد نسخ شده باشد - آنچنان كه بعضى از مفسران پنداشته اند - بلكه ظاهر اين است كه اين آيات مدتها بعد از حكم جهاد و در رديف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده ، اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذائى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 369
مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده ، چرا كه او مى خواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد ، اينجا است كه بى اعتنائى و فرمان دع اذاهم تنها راه حل است .
اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند ، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نيروهاى با ايمان ، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان ، بى اعتنائى به آزارهاى آنها ، و توكل بر خدا مجموعه اى را تشكيل مى دهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 370
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَتِ ثُمَّ طلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّة تَعْتَدُّونهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سرِّحُوهُنَّ سرَاحاً جَمِيلاً(49)
ترجمه :
49 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه زنان با ايمان را ازدواج كرديد و قبل از همبستر شدن طلاق داديد عده اى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آنرا نگاه داريد ، آنها را با هديه مناسبى بهره مند سازيد و به طرز شايسته اى آنها را رها كنيد .

تفسير : گوشه اى از احكام طلاق ، و جدائى شايسته
قسمتهاى مختلف آيات اين سوره ( احزاب ) به صورت مجموعه هاى گوناگونى است كه بعضى خطاب به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و بعضى خطاب به همه مؤمنان مى باشد ، لذا گاهى يا ايها النبى مى گويد و گاه يا ايها الذين آمنوا و دستورات لازمى به موازات با يكديگر در اين آيات آمده است كه نشان مى دهد هم شخص پيامبر در اين برنامه ها مورد نظر بوده است و هم عموم مؤمنان .
آيه مورد بحث يكى از اين خطابها است كه روى سخن در آن به همه اهل ايمان است ، در حالى كه در آيات قبل روى سخن ظاهرا به شخص پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود ، و در آيات آينده بار ديگر نوبت خطاب پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرا مى رسد ، و به اصطلاح لف و نشر مرتب را در قسمتى از اين سوره تشكيل مى دهد .
مى فرمايد : اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه با زنان با ايمان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 371
ازدواج كرديد ، سپس قبل از آميزش آنها را طلاق داديد عده اى براى شما بر آنها نيست كه حساب آنها را نگاه داريد ( يا ايها الذين آمنوا اذا نكحتم المؤمنات ثم طلقتموهن من قبل ان تمسوهن فما لكم عليهن من عدة تعتدونها ) .
در اينجا خداوند استثنائى براى حكم عده زنان مطلقه بيان فرموده كه كه اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نيست ، و از اين تعبير به دست مى آيد كه قبل از اين آيه حكم عده بيان شده بوده است .
تعبير به مؤمنات دليل بر اين نيست كه ازدواج با غير زنان مسلمان به كلى ممنوع است ، بلكه ممكن است اشاره به اولويت آنها بوده باشد ، بنابر اين با روايت و فتاواى مشهور فقها كه ازدواج موقت با زنان كتابيه را مجاز مى شمرد منافاتى ندارد .
ضمنا از تعبير لكم و همچنين جمله تعتدونها ( عده را محاسبه كنيد ) استفاده مى شود كه عده نگهداشتن زن يكنوع حق براى مرد محسوب مى شود ، و بايد چنين باشد ، زيرا امكان دارد در واقع زن باردار باشد و ترك عده و ازدواج با مرد ديگر سبب مى شود كه وضع فرزند نامشخص گردد و حق مرد در اين زمينه پايمال شود ، گذشته از اينكه نگهداشتن عده فرصتى به مرد و زن مى دهد كه اگر تحت تاثير هيجانات عادى حاضر به طلاق شده باشند مجالى براى تجديد نظر و بازگشت پيدا كنند ، و اين حقى است هم براى زن و هم براى مرد .
و اما اينكه بعضى ايراد كرده اند كه اگر عده حق مرد باشد بايد بتوان آن را اسقاط نمود درست نيست ، زيرا در فقه حقوق زيادى داريم كه قابل اسقاط نيست ، مانند حقى كه بازماندگان ميت در اموال او دارند ، و يا حقى كه فقراء در زكات دارند كه هيچيك را نمى توان با اسقاط كردن ساقط نمود .
سپس به حكم ديگرى از احكام زنانى كه قبل از آميزش جنسى طلاق گرفته اند
تفسير نمونه ج : 17 ص : 372
مى پردازد كه در سوره بقره نيز به آن اشاره شده است ، مى فرمايد : آنها را ( با هديه مناسبى ) بهره مند سازيد ( فمتعوهن ) .
بدون شك پرداختن هديه مناسب به زن در جائى واجب است كه مهرى براى او تعيين نشده باشد ، همانگونه كه در آيه 236 سوره بقره آمده است لا جناح عليكم ان طلقتم النساء ما لم تمسوهن او تفرضوا لهن فريضة و متعوهن : گناهى بر شما نيست اگر زنان را قبل از آميزش يا تعيين مهر ( به عللى ) طلاق دهيد ، ولى در اين موقع آنها را ( با هديه اى مناسب ) بهره مند سازيد .
بنابر اين آيه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردى را كه مهر تعيين شده يا نشده هر دو را شامل مى شود ، ولى بقرينه آيه سوره بقره آيه مورد بحث را محدود به موردى مى كنيم كه مهرى تعيين نشده باشد ، زيرا در صورت تعيين مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است ( همانگونه كه در آيه 237 سوره بقره آمده ) .
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران و فقها داده اند كه حكم پرداختن هديه اى مناسب در آيه مورد بحث عام است ، حتى مواردى را كه مهر در آن تعيين شده شامل مى شود ، منتهى در اين موارد جنبه استحبابى دارد ، و در مواردى كه مهر تعيين نشده جنبه وجوبى .
در بعضى از آيات و روايات نيز اشاره اى به اين معنى ديده مى شود .
در اينكه مقدار اين هديه چه اندازه بايد باشد ؟ قرآن مجيد در سوره
تفسير نمونه ج : 17 ص : 373
بقره آن را اجمالا بيان كرده و فرموده است : متاعا بالمعروف : هديه اى مناسب و متعارف ( بقره - 236 ) و باز در همان آيه مى گويد : على الموسع قدره و على المقتر قدره : آن كس كه توانائى دارد به اندازه توانائيش و آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش .
بنابر اين اگر در روايات اسلامى مواردى از قبيل خانه ، خادم ، لباس ، و مانند آن ذكر شده بيان مصداقهائى از اين كلى است كه بر حسب امكانات شوهر و شؤون زن تفاوت مى كند .
آخرين حكم آيه مورد بحث اين است كه زنان مطلقه را به طرز شايسته اى رها كنيد و به صورت صحيحى از آنها جدا شويد ( و سرحوهن سراحا جميلا ) سراح جميل به معنى رها ساختن توأم با محبت و احترام ، و ترك هر گونه خشونت و ظلم و ستم و بى احترامى است ، خلاصه همانگونه كه در آيه 29 سوره بقره آمده است يا بايد همسر را به طور شايسته نگاهداشت ، و يا با نيكى و احترام رها كرد ، فامساك بمعروف او تسريح باحسان .
هم ادامه زوجيت بايد توأم با معيارهاى انسانى باشد ، و هم جدا شدن ، نه اينكه هر گاه شوهر تصميم بر جدائى گرفت هر گونه بى مهرى ، ظلم ، بدگوئى و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد كه اين رفتار قطعا غير اسلامى است .
بعضى از مفسران سراح جميل را به معنى انجام طلاق طبق سنت اسلامى گرفته اند ، و در روايتى كه در تفسير على بن ابراهيم و عيون الاخبار آمده نيز اين معنى منعكس است ، ولى مسلم است كه سراح جميل محدود در اين معنى نيست هر چند يكى از مصاديق روشن آن همين است .
بعضى ديگر از مفسران سراح جميل را در اينجا به معنى اجازه خروج از منزل و نقل مكان دانسته اند ، زيرا زن در اينجا موظف به نگاهدارى عده نيست ، بنابر اين بايد او را رها كرد كه هر كجا مايل است برود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 374
ولى با توجه به اينكه تعبير به سراح جميل يا مانند آن در آيات ديگر قرآن حتى در مورد زنانى كه بايد عده نگاهدارند وارد شده معنى فوق بعيد به نظر مى رسد .
در باره اصل معنى سراح و ريشه لغوى آن ، و اينكه چرا در اطلاقات متعارف به معنى رها ساختن به كار مى رود ، شرحى در ذيل آيه 28 همين سوره ( احزاب ) داشتيم .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 375
يَأَيُّهَا النَّبىُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَك أَزْوَجَك الَّتى ءَاتَيْت أُجُورَهُنَّ وَ مَا مَلَكَت يَمِينُك مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْك وَ بَنَاتِ عَمِّك وَ بَنَاتِ عَمَّتِك وَ بَنَاتِ خَالِك وَ بَنَاتِ خَلَتِك الَّتى هَاجَرْنَ مَعَك وَ امْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَت نَفْسهَا لِلنَّبىِّ إِنْ أَرَادَ النَّبىُّ أَن يَستَنكِحَهَا خَالِصةً لَّك مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضنَا عَلَيْهِمْ فى أَزْوَجِهِمْ وَ مَا مَلَكت أَيْمَنُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْك حَرَجٌ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(50)
ترجمه :
50 - اى پيامبر ! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته اى براى تو حلال كرديم ، و همچنين كنيزانى كه از طريق غنائمى كه خدا به تو بخشيده است مالك شده اى و دختران عموى تو ، و دختران عمه ها ، و دختران دائى تو و دختران خاله ها كه با تو مهاجرت كردند ، هر گاه زن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد ( و مهرى براى خود قائل نشود ) چنانچه پيامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج كند ، اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه ساير مؤمنان ، ما مى دانيم براى آنها در مورد همسرانشان و كنيزانشان چه حكمى مقرر داشته ايم ( و مصالح آنها چه ايجاب مى كند ) اين به خاطر آن است كه مشكلى ( در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد ، و خداوند آمرزنده و مهربان است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 376
تفسير :

با اين زنان مى توانى ازدواج كنى
گفتيم بخشهائى از آيات اين سوره ، وظائف پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و مؤمنان را به صورت لف و نشر مرتب تعقيب مى كند ، لذا بعد از ذكر پاره اى از احكام مربوط به طلاق دادن زنان در آيه قبل ، در اينجا روى سخن را به شخص پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كرده ، و موارد هفتگانه اى را كه ازدواج با آنها براى پيامبر مجاز بوده شرح مى دهد :
1 - نخست مى گويد : اى پيامبر ! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداخته اى براى تو حلال كرديم ( يا ايها النبى انا احللنا لك ازواجك اللاتى آتيت اجورهن ) .
منظور از اين زنان به قرينه جمله هاى بعد زنانى هستند كه با پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) رابطه خويشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند ، و شايد مساله پرداختن مهريه نيز به خاطر همين باشد ، زيرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غير خويشاوندان مهريه را نقدا پرداخت مى كردند ، بعلاوه تعجيل در پرداختن مهر ، مخصوصا در موردى كه همسر نياز به آن داشته باشد ، بهتر است ، ولى به هر حال اين كار جزء واجبات نيست ، و با توافق طرفين ممكن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلا يا بعضا بماند .
2 - كنيز انى را كه از طريق غنائم و انفال ، خدا به تو بخشيده است ( و ما ملكلت يمنيك مما افاء الله عليك ) .
افاء الله از ماده فىء ( بر وزن شىء ) به اموالى گفته مى شود كه بدون مشقت به دست مى آيد ، لذا به غنائم جنگى و همچنين انفال ( ثروتهاى طبيعى كه متعلق به حكومت اسلامى است و مالك مشخص ندارد ) اطلاق مى شود .
راغب در مفردات مى گويد : فىء به معنى بازگشت و رجوع
تفسير نمونه ج : 17 ص : 377
به حالت نيك است ، و اگر به سايه فىء گفته مى شود به خاطر اين است كه حالت برگشت دارد سپس مى افزايد به اموال بى دردسر نيز فىء مى گويند ، چون با تمام حسنى كه دارد باز هم مثل سايه عارضى و از بين رفتنى است ! درست است كه در غنائم جنگى گاهى دردسر فراوان است ولى از آنجا كه باز با مقايسه به اموال ديگر درد سر كمترى دارد ، و گاه اموال هنگفتى در يك حمله به دست مى آيد ، فىء به آن اطلاق شده است .
در اينكه آيا اين حكم در مورد كداميك از همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مصداق داشته ؟ بعضى از مفسران گفته اند : يكى از زنان پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به نام ماريه قبطيه از غنائم و دو همسر ديگر بنام صفيه و جويريه از انفال بود كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) آنها را از قيد بردگى آزاد كرد و به همسرى خود پذيرفت ، و اين خود جزئى از برنامه كلى اسلام براى آزادى تدريجى بردگان و باز گرداندن شخصيت انسانى به آنها بوده است .
3 - دختران عموى تو و دختران عمه ها و دختران دائى تو و دختران خاله هائى كه با تو مهاجرت كرده اند اينها نيز بر تو حلالند ( و بنات عمك و بنات عماتك و بنات خالك و بنات خالاتك اللاتى هاجرن معك ) .
به اين ترتيب از ميان تمام بستگان تنها ازدواج با دخترعموها و عمه ها و دختر دائيها و دختر خاله ها با قيد اينكه با پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مهاجرت كرده باشند مجاز و مشروع بوده است .
انحصار در اين چهار گروه روشن است ، ولى قيد مهاجرت بخاطر آنست كه در آن روز هجرت دليل بر ايمان بوده ، و عدم مهاجرت دليل بر كفر و يا به خاطر اين است كه هجرت امتياز بيشترى به آنها مى دهد و هدف در آيه بيان زنان با شخصيت و با فضيلت است كه مناسب همسرى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى باشند .
در اينكه آيا اين مورد چهارگانه كه به صورت حكم كلى در آيه ذكر
تفسير نمونه ج : 17 ص : 378
شده مصداق خارجى در ميان همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) داشته يا نه ؟ تنها موردى را كه براى آن مى توان ذكر كرد ازدواج پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با زينب بنت جحش است كه داستان پر ماجراى او در همين سوره گذشت زيرا زينب دختر عمه پيغمبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود ، و جحش همسر عمه او محسوب مى شد .
4 - هر گاه زن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد ( و هيچگونه مهرى براى خود قائل نشود ) اگر پيامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج كند ( و امرأة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبى ان اراد النبى ان يستنكحها ) .
اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه بر ساير مؤمنان ( خالصة لك من دون المؤمنين ) .
ما مى دانيم براى آنها در مورد همسران و كنيزانشان چه حكمى مقرر داريم و مصالح آنها چه ايجاب مى كرده است ؟ ( قد علمنا ما فرضنا عليهم فى ازواجهم و ما ملكت ايمانهم ) .
بنابر اين اگر در مسائل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدوديتى قائل شده ايم روى مصالحى بوده است كه در زندگى آنها و تو حاكم بوده ، و هيچيك از اين احكام و مقررات بى حساب نيست .
سپس مى افزايد : اين به خاطر آنست كه مشكل و حرجى ( در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد و بتوانى در انجام اين وظيفه مسؤليتهاى خود را ادا كنى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 379
( لكيلا يكون عليك حرج ) .
و خداوند آمرزنده و رحيم است ( و كان الله غفورا رحيما ) .
در مورد گروه اخير ( زنان بدون مهر ) به نكات زير بايد توجه داشت :
1 - بدون شك اجازه گرفتن همسر بدون مهر از مختصات پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود و آيه نيز صراحت در اين مساله دارد ، و به همين جهت از مسلمات فقه اسلام است ، بنابر اين هيچكس حق ندارد همسرى را بدون مهر ( كم باشد يا زياد ) ازدواج كند ، حتى اگر نام مهر به هنگام اجراى صيغه عقد برده نشود ، و قرينه تعيين كننده اى نيز در كار نباشد ، بايد مهر المثل پرداخت ، منظور از مهر المثل مهريه اى است كه زنانى با شرائط و خصوصيات او معمولا براى خود قرار مى دهند .
2 - در اينكه آيا اين حكم كلى در مورد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مصداقى پيدا كرده يا نه ؟ در ميان مفسران گفتگو است .
بعضى همچون ابن عباس و برخى ديگر از مفسران معتقدند كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با هيچ زنى به اين كيفيت ازدواج نكرد ، بنابر اين حكم بالا فقط يك اجازه كلى براى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود كه هرگز عملا مورد استفاده قرار نگرفت .
در حالى كه بعضى ديگر نام سه يا چهار زن از همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را برده اند كه بدون مهر به ازدواج آن حضرت در آمدند ، ميمونه دختر حارث و زينب دختر خزيمه كه از طايفه انصار بود ، و زنى از بنى اسد به نام ام شريك دختر جابر و خوله دختر حكيم بوده است .
از جمله در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه خوله خود را به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بخشيد صداى اعتراض عايشه بلند شد و گفت : ما بال
تفسير نمونه ج : 17 ص : 380
النساء يبذلن انفسهن بلا مهر ؟ ! : چرا بعضى از زنان بدون مهر خود را در اختيار ازدواج مى گذارند ؟ ! و در اين هنگام آيه فوق نازل شد ، ولى عايشه رو به سوى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كرد و گفت : من مى بينم خداوند مقصود تو را به سرعت انجام مى دهد ( و اين يكنوع تعريض بر پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود ) اما پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : و انك ان اطعت الله سارع فى هواك ! : تو نيز اگر اطاعت خدا كنى مقصودت را به سرعت انجام مى دهد ! .
بدون شك اينگونه زنان تنها خواهان كسب افتخار معنوى بودند كه از طريق ازدواج با پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى آنها حاصل مى شد ، لذا بدون هيچگونه مهرى آماده همسرى با او شدند ، ولى همانگونه كه گفتيم وجود چنين مصداقى براى حكم بالا از نظر تاريخى مسلم نيست ، آنچه مسلم است اينست كه خداوند چنين اجازه اى را به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) داده بود ، به خاطر فلسفه اى كه بعدا به آن اشاره مى شود .
3 - از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه اجراى صيغه ازدواج با لفظ هبه تنها مخصوص پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بوده ، و هيچ فرد ديگرى نمى تواند با چنين لفظى عقد ازدواج را اجرا كند ، ولى اگر اجراى عقد با لفظ ازدواج و نكاح انجام گيرد جائز است هر چند نامى از مهر برده نشود ، زيرا همانگونه كه گفتيم در صورت عدم ذكر مهر بايد مهر المثل پرداخت ( در حقيقت همانند آن است كه