بعدی 
تفسير نمونه ج : 17 ص : 116
و به سوى او باز مى گرديم و در سوره روم آيه 27 چنين آمده است : و هو الذى يبدأ الخلق ثم يعيده و هو اهون اليه او كسى است كه آفرينش را آغاز مى كند و سپس باز مى گرداند و اين بر او آسانتر است .
و در آيه 34 يونس مى خوانيم : قل الله يبدأ الخلق ثم يعيده فانى تؤفكون : بگو خداوند آفرينش را آغاز كرده سپس آن را باز مى گرداند ، با اينحال چرا از حق رويگردان مى شويد ؟ با توجه به اين تعبيرات و تعبيرات ديگرى كه مى گويد تمام امور سرانجام به خدا باز مى گردند و اليه يرجع الامر كله ( سوره هود آيه 123 ) روشن مى شود كه آيه مورد بحث نيز از آغاز و ختم جهان و بر پا شدن روز قيامت سخن مى گويد كه گاهى از آن تعبير به قوس نزولى و قوس صعودى مى كنند .
بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود كه خداوند تدبير امر اين جهان از آسمان به زمين مى كند ( از آسمان آغاز و به زمين منتهى مى گردد ) سپس همه اينها در روز قيامت به سوى او باز مى گردند .
در تفسير على بن ابراهيم در ذيل همين آيه مى خوانيم : منظور تدبير امورى است كه خداوند به تدبير آن مى پردازد ، و همچنين امر و نهى كه در شرع وارد شده و اعمال همه بندگان ، تمام اينها روز قيامت آشكار مى شود ، و مقدار آن روز به اندازه هزار سال از سالهاى اين دنيا است .
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه در آيه 4 سوره معارج در مورد طول روز قيامت مى خوانيم : تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة : فرشتگان و روح به سوى او عروج مى كنند در روزى كه پنجاه هزار سال است چگونه مى توان ميان آيه مورد بحث كه مقدار آن را فقط يكهزار سال
تفسير نمونه ج : 17 ص : 117
تعيين مى كند و آيه سوره معارج جمع كرد ؟ پاسخ اين سؤال در حديثى كه در امالى شيخ طوسى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده آمده است ، فرمود : ان فى القيامة خمسين موقفا ، كل موقف مثل الف سنة مما تعدون ، ثم تلا هذه الاية فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة : در قيامت پنجاه موقف ( محل توقف براى رسيدگى به اعمال و حساب ) است كه هر موقفى به اندازه يكهزار سال از سالهائى است كه شما مى شمريد ، سپس اين آيه را تلاوت فرمود : در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است .
البته اين تعبيرات منافاتى با اين مطلب نيز ندارد كه عدد هزار و پنجاه هزار در اينجا عدد شماره اى نباشد ، بلكه هر كدام براى تكثير و بيان فزونى باشد ، يعنى در قيامت پنجاه موقف است كه در هر موقفى انسان مدت بسيار زيادى بايد توقف كند .

نكته ها : سوء استفاده از آيه يدبر الامر
بعضى از پيروان مسلكهاى ساختگى در عصر ما براى توجيه مسلك خود ، آيه فوق را دستاويز قرار داده و با اشتباه كارى و مغالطه خواسته اند آن را بر منظور خود تطبيق كنند ، اتفاقا با غالب مبلغين آنها كه انسان روبرو مى شود از جمله دلائلى كه فورا به آن متشبث مى شوند همين آيه يدبر الامر من السماء الى الارض ... مى باشد ، آنها مى گويند : منظور از امر در اين آيه دين و مذهب است و تدبير بمعنى فرستادن دين و عروج بمعنى برداشتن و نسخ دين است ! و روى اين حساب هر مذهبى بيش از هزار سال نمى تواند عمر كند و بايد جاى خود را به مذهب ديگر بسپارد و به اين ترتيب مى گويند : ما قرآن را قبول داريم ، اما مطابق همين قرآن پس از
تفسير نمونه ج : 17 ص : 118
گذشتن هزار سال مذهب ديگر خواهد آمد ! ! اكنون مى خواهيم به عنوان يك فرد بيطرف آيه مزبور را درست بررسى و تجزيه و تحليل كنيم به بينيم آيا ارتباطى به آنچه آنها مدعى هستند دارد يا نه ؟ بگذريم از اينكه اين معنى به قدرى از مفهوم آيه دور است كه به فكر هيچ خواننده خالى الذهنى نمى آيد .
پس از دقت مى بينيم تطبيق آيه بر آنچه آنها مى گويند نه تنها با مفهوم آيه سازگار نيست بلكه از جهات بسيارى اشكال واضح دارد :
1 - كلمه امر را به معنى دين و مذهب گرفتن نه تنها دليلى ندارد بلكه آيات ديگر قرآن آن را نفى مى كند ، زيرا در آيات ديگرى امر به معنى فرمان آفرينش استعمال شده است مانند انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ( آيه 82 سوره يس ) جز اين نيست كه امر او اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند مى گويد موجود باش ! ، فورا موجود مى شود .
در اين آيه و آيات ديگرى مانند آيه 50 سوره قمر ، و 27 سوره مؤمنون ، و 54 سوره اعراف ، و 32 سوره ابراهيم ، و 12 سوره نحل ، و 25 سوره روم ، و آيه 12 سوره جاثيه ، و بسيارى آيات ديگر امر به همين معنى امر تكوينى استعمال شده ، نه به معنى تشريع دين و مذهب .
اساسا هر جا سخن از آسمان و زمين و آفرينش و خلقت و مانند اينها است امر به همين معنى است ( دقت كنيد ) .
2 - كلمه تدبير نيز در مورد خلقت و آفرينش و سامان بخشيدن به وضع جهان هستى به كار مى رود ، نه به معنى نازل گردانيدن مذهب ، لذا مى بينيم در آيات ديگر قرآن ( آيات يكديگر را تفسير مى كنند ) در مورد دين و مذهب هرگز كلمه تدبير به كار نرفته بلكه كلمه تشريع يا تنزيل يا انزال به كار رفته است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 119
شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا : سرآغاز شريعت از چيزى بود كه به نوح توصيه كرد ( شورى - 13 ) .
و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون : كسى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكند كافر است ( مائده - 44 ) .
نزل عليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه : قرآن را به حق بر تو نازل كرد كه تصديق كننده كتب آسمانى قبل است ( آل عمران - 3 ) .
3 - آيات قبل و بعد آيه مورد بحث مربوط به خلقت و آفرينش جهان است نه مربوط به تشريع اديان ، زيرا در آيه قبل گفتگو از آفرينش آسمان و زمين در شش روز ( و به عبارت ديگر شش دوران ) بود و در آيات بعد سخن از آفرينش انسان است .
ناگفته پيدا است تناسب آيات ايجاب مى كنند كه اين آيه هم كه در وسط آيات خلقت واقع شده مربوط به مساله خلقت و تدبير امر آفرينش باشد .
لذا اگر كتب تفسير را كه صدها سال قبل نوشته شده مطالعه كنيم مى بينيم با اينكه در تفسير اين آيه احتمالات گوناگونى داده اند هيچكس احتمال نداده كه آيه مربوط به تشريع اديان بوده باشد .
مثلا در تفسير مجمع البيان كه از مشهورترين تفاسير اسلامى است و مؤلف آن در قرن ششم هجرى مى زيسته با اينكه اقوال مختلفى در تفسير آيه فوق ذكر شده از احدى از دانشمندان اسلام قولى دائر بر اينكه آيه مربوط به تشريع اديان است نقل نكرده است .
4 - كلمه عروج به معنى صعود كردن و بالا رفتن است ، نه به معنى نسخ اديان و زائل شدن ، و در هيچ جاى قرآن عروج به معنى نسخ ديده نمى شود ( اين كلمه در پنج آيه از قرآن ذكر شده و در هيچ مورد به اين معنى نيست ) بلكه در مورد اديان همان كلمه نسخ يا تبديل و امثال آن به كار مى رود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 120
اساسا اديان و كتب آسمانى چيزى نيستند كه مثلا مانند ارواح بشر پس از پايان عمر با فرشتگان به آسمان پرواز كنند ، بلكه آئينهاى نسخ شده در همين زمين هستند ولى در پاره اى از مسايل از درجه اعتبار افتاده اند در حالى كه اصول آنها به قوت خود باقى است .
خلاصه اينكه كلمه عروج علاوه بر اينكه در هيچ جاى قرآن مجيد به معنى نسخ اديان بكار نرفته اصولا با مفهوم نسخ اديان سازش ندارد ، زيرا اديان منسوخه عروجى به آسمان ندارند .
5 - علاوه بر همه اينها اين معنى با واقعيت عينى ابدا تطبيق نمى كند ، زيرا فاصله اديان گذشته با يكديگر در هيچ مورد يكهزار سال نبوده است ! .
مثلا فاصله ميان ظهور حضرت موسى (عليه السلام) و حضرت مسيح (عليه السلام) بيش از 1500 سال و فاصله ميان حضرت مسيح (عليه السلام) و ظهور پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كمتر از 600 سال ، است ! همانطور كه ملاحظه مى كنيد هيچ يك از اين دو نه تنها با هزار سال كه آنها مى گويند جور نيست بلكه فاصله زيادى دارد .
فاصله ميان ظهور نوح (عليه السلام) كه يكى از پيامبران اولوا العزم و پايه گذار آئين و شريعت خاصى است با قهرمان بت شكن ابراهيم (عليه السلام) كه يكى ديگر از پيامبران صاحب شريعت است بيش از 1600 سال و فاصله ابراهيم (عليه السلام) با موسى (عليه السلام) را كمتر از 500 سال نوشته اند .
از اين موضوع چنين نتيجه مى گيريم كه حتى به عنوان يك نمونه ، فاصله يكى از مذاهب و اديان گذشته با آئين بعد از خود هزار سال نبوده است ، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
6 - از همه اينها كه بگذريم دعوى سيد على محمد باب كه اينهمه توجيهات ناروا را به خاطر او متحمل شده اند با اين حساب ابدا نمى سازد ، زيرا به اعتراف
تفسير نمونه ج : 17 ص : 121
خود آنها تولدش در سال 1325 و شروع ادعايش در سال 1260 هجرى قمرى بود و با توجه به اينكه شروع دعوت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) 13 سال پيش از هجرت بوده فاصله ميان اين دو 1273 سال مى شود يعنى 273 سال اضافه دارد ! حالا ما با چه نقشه اى اين 273 را زير آب كنيم و چگونه اين عدد بزرگ را ناديده بگيريم ؟ بايد از خودشان پرسيد ! .
7 - وانگهى فرض كنيد تمام اين شش ايراد را كنار بگذاريم و از اين تجزيه و تحليل هاى روشن صرف نظر نمائيم و خرد را به داورى طلبيم فرض كنيد ما به جاى قرآن مى خواستيم تكليف آيندگان را در برابر مدعيان تازه نبوت روشن سازيم و بگوئيم : بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پيامبر تازه اى باشيد آيا راهش اين بود كه به اين صورتى كه در آيه مزبور ذكر شده مطلب را بگوئيم كه تا مدت دوازده سيزده قرن احدى از دانشمندان و غير دانشمندان كمترين اطلاعى از معنى آيه پيدا نكنند تنها بعد از گذشتن 1273 سال عده اى به عنوان يك كشف جديد كه آن نيز تنها مورد قبول خودشان است نه ديگران از آن پرده بر دارند ؟ آيا عاقلانه تر نبود كه بجاى اين جمله گفته شود به شما بشارت مى دهم كه بعد از هزار سال پيامبرى به اين نام ظهور خواهد كرد چنانكه عيسى (عليه السلام) در باره پيامبر اسلام گفته : و مبشرا برسول ياتى من بعد اسمه احمد سوره صف آيه 6 .
به هر حال شايد اين مساله تا اين حد كه ما بحث كرديم نياز به بحث نداشت ولى براى روشن ساختن نسل جوان مسلمان نسبت به دامهائى كه استعمار جهانى تهيه ديده و مسلكهائى كه براى تضعيف جبهه اسلام ساخته و پرداخته چاره اى جز اين نداشتيم تا گوشه اى از منطق آنها را بدانند و بقيه را خود حساب كنند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 122
ذَلِك عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ(6) الَّذِى أَحْسنَ كلَّ شىْء خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الانسنِ مِن طِين(7) ثُمَّ جَعَلَ نَسلَهُ مِن سلَلَة مِّن مَّاء مَّهِين(8) ثُمَّ سوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ الأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشكُرُونَ(9)
ترجمه :
6 - او خداوندى است كه از پنهان و آشكار با خبر است ، و شكست ناپذير و مهربان است .
7 - او همان كسى است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد ، و آغاز آفرينش انسان را از گل قرار داد .
8 - سپس نسل او را از عصاره اى از آب ناچيز و بى قدر خلق كرد .
9 - بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خويش در وى دميد و براى شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد ، اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجاى مى آوريد ! .

تفسير : مراحل شگفت انگيز آفرينش انسان
آيات مورد بحث نخست اشاره و تاكيدى است بر بحثهاى توحيدى كه در آيات قبل گذشت كه در چهار مرحله خلاصه مى شد ( توحيد خالقيت ، حاكميت
تفسير نمونه ج : 17 ص : 123
ولايت و ربوبيت ) مى فرمايد : كسى كه با اين صفات گفته شد او است خداوندى كه از نهان و آشكار با خبر است و شكست ناپذير و مهربان است ( ذلك عالم الغيب و الشهادة العزيز الرحيم ) .
بديهى است كسى كه مى خواهد تدبير امور آسمان و زمين كند ، و حاكم بر آنها باشد ، و عهده دار مقام ولايت و شفاعت و خلاقيت باشد ، بايد از همه چيز ، از پنهان و آشكار آگاه باشد كه بدون آگاهى و علم گسترده هيچيك از اين امور امكان پذير نيست .
در عين حال چنين كسى بايد عزيز ، ( قدرتمند و شكست ناپذير ) باشد تا بتواند اين كارهاى مهم را انجام دهد .
ولى عزت و قدرتى نه توأم با خشونت ، بلكه توأم با رحيميت و لطف ! آيه بعد اشاره اى به نظام احسن آفرينش به طور عموم ، و سرآغازى براى بيان خلقت انسان و مراحل تكامل او به طور خصوص است ، مى فرمايد : او همان كسى است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد ( الذى احسن كل شىء خلقه ) .
و به هر چيز آنچه نياز داشت داد ، و به تعبير ديگر بناى كاخ عظيم خلقت را بر نظام احسن يعنى بر چنان نظمى استوار كرد كه از آن كاملتر تصور نمى شد .
در ميان همه موجودات پيوند و هماهنگى آفريد ، و به هر كدام آنچه را با زبانحال مى خواستند عطا فرمود .
اگر به وجود يك انسان نگاه كنيم و هر يك از دستگاههاى بدن او را در نظر بگيريم مى بينيم از نظر ساختمان ، حجم ، وضع سلولها ، طرز كار آنها ، درست آن گونه آفريده شده است كه بتواند وظيفه خود را به نحو احسن انجام دهد ، و در عين حال آنچنان ارتباط در ميان اعضاء قرار داده كه همه بدون استثناء روى يكديگر تاثير دارند ، و از يكديگر متاثر مى شوند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 124
و درست همين معنى در جهان بزرگ با مخلوقات بسيار متنوع ، مخصوصا در جهان موجودات زنده با آن سازمانهاى بسيار متفاوت ، حاكم است .
خلاصه : دهنده اى كه به گل نكهت و به گل جان داد به هر كه آنچه سزا ديد حكمتش آن داد ! آرى او است كه انواع عطرهاى دل انگيز را به گلهاى گوناگون مى بخشد و او است كه به خاك و گل روح و جان مى دهد و از آن انسانى آزاده و با هوش مى سازد و نيز از همين خاك تيره گاه انواع گلها ، گاه انسان ، و گاه انواع موجودات ديگر مى آفريند ، و حتى خود خاك نيز در حد خود آنچه را بايد داشته باشد دارا است .
نظير اين سخن همان است كه در آيه 50 سوره طه از قول موسى و هارون مى خوانيم : ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى : پروردگار ما همان كس است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داد ، و سپس او را در تمام مراحل وجود رهبرى كرد .
در اينجا سؤالى در مورد آفرينش شرور و آفات و چگونگى سازش آن با نظام احسن جهان مطرح مى شود كه در بحث نكات به خواست خدا مورد بررسى قرار خواهيم داد .
قرآن سپس با ذكر اين مقدمه آفاقى وارد بحث انفسى مى شود و همانگونه كه در بحث آيات آفاقى از چند شاخه توحيد سخن گفت در اينجا از چند موهبت بزرگ در مورد انسانها سخن مى گويد .
نخست مى فرمايد : خداوند آغاز آفرينش انسانرا از گل قرار داد ( و بدأ خلق الانسان من طين ) .
تا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد كه آنچنان مخلوق برجسته اى را از چنين موجود ساده و كم ارزشى آفريده و آن دل آويز نقش را از ماء و طينى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 125
خلق كرده .
و هم به اين انسان هشدار دهد كه تو از كجا آمده اى و به كجا خواهى رفت .
پيدا است اين آيه سخن از آفرينش آدم مى گويد ، نه همه انسانها ، چرا كه ادامه نسل او در آيه بعد مطرح است ، و ظاهر اين آيه دليل روشنى است بر - خلقت مستقل انسان و نفى فرضيه تحول انواع ( لااقل در مورد نوع انسان ) .
گر چه بعضى خواسته اند اين آيه را چنين تفسير كنند كه با فرضيه تكامل انواع نيز مى سازد زيرا آفرينش انسان به انواع پستتر بر مى گردد ، و آنها نيز به آب و گل سرانجام منتهى مى شود .
ولى ظاهر تعبير آيه اين است كه ميان آدم و گل انواع ديگرى - آنهم انواعى بى شمار - از موجودات زنده فاصله نبوده ، بلكه آفرينش انسان بدون واسطه از گل صورت گرفته است .
البته قرآن در مورد انواع ديگر جانداران سخنى به ميان نياورده است .
اين معنى با توجه به آيه 59 سوره آل عمران روشنتر مى شود آنجا كه مى فرمايد : ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب : آفرينش عيسى بدون وجود پدر چيز عجيبى نيست همانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد .
و در سوره حجر آيه 26 مى فرمايد : و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون ما انسان را از گل خشكيده كه از گل بد بوى آفريده شده بود گرفتيم .
از مجموع آيات چنين استفاده مى شود كه آفرينش آدم به صورت يك خلقت مستقل ، از خاك و گل به وجود آمده است ، و مى دانيم فرضيه تحول انواع هرگز به صورت يك مساله قطعى علمى در نيامده كه به خاطر تضادش با ظهور آيات فوق بخواهيم آنها را طور ديگر تفسير كنيم ، و به تعبير ديگر مادام كه قرينه اى روشن
تفسير نمونه ج : 17 ص : 126
بر خلاف ظواهر آيات وجود نداشته باشد بايد آنها را به همان معنى ظاهرش تطبيق كرد و در مورد آفرينش مستقل آدم چنين است .
آيه بعد به آفرينش نسل انسان و چگونگى تولد فرزندان آدم در مراحل بعد اشاره كرده مى گويد : سپس خداوند نسل او را از عصاره اى از آب ناچيز و بى قدر قرار داد ( ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ) .
جعل در اينجا به معنى آفرينش ، و نسل به معنى فرزندان و نوه ها در تمام مراحل است .
سلاله در اصل به معنى عصاره و فشرده خالص هر چيز است و منظور از آن در اينجا نطفه آدمى است كه در حقيقت عصاره كل وجود او مى باشد ، و مبدء حيات و منشاء تولد فرزند و ادامه نسل است .
اين آب كه ظاهرا آبى است بى ارزش و بى مقدار از نظر ساختمان و سلولهاى حياتى شناور در آن ، و همچنين تركيب مخصوص مايعى كه سلولها در آن شناورند بسيار ظريف و فوق العاده دقيق و پيچيده است و از نشانه هاى عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب مى شود و كلمه مهين كه به معنى ضعيف و حقير و ناچيز است اشاره به وضع ظاهرى آن مى باشد و گر نه از اسرار آميزترين موجودات است .
آيه بعد اشاره است به مراحل پيچيده تكامل انسان در عالم رحم ، و همچنين مراحلى كه آدم به هنگام آفرينش از خاك طى نمود ، مى فرمايد : سپس اندام انسان را موزون ساخت ( ثم سواه ) .
و از روح خويش در او دميد ! ( و نفخ فيه من روحه ) .
و براى شما گوش و چشمان و دلها قرار داد ( و جعل لكم السمع و الابصار
تفسير نمونه ج : 17 ص : 127
و الافئدة ) .
اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجا مى آوريد ( قليلا ما تشكرون ) .
سواه از ماده تسويه به معنى تكميل كردن است ، و اين اشاره به مجموع مراحلى است كه انسان از هنگامى كه به صورت نطفه است تا مرحله اى كه تمام اعضاى بدن او آشكار مى گردد طى مى كند و همچنين مراحلى را كه آدم بعد از آفرينش از خاك تا به هنگام نفخ روح پيمود .
تعبير به نفخ ( دميدن ) كنايه اى است براى حلول روح در بدن آدمى گوئى تشبيه به هوا و تنفس شده است ، هر چند نه اين است و نه آن .
و اگر گفته شود نطفه انسان از آغاز كه در رحم قرار مى گيرد و قبل از آن يك موجود زنده است بنابر اين نفخ روح چه معنى دارد ؟ در پاسخ مى گوئيم در آغاز كه نطفه منعقد مى شود تنها داراى يكنوع حيات نباتى است ، يعنى فقط تغذيه و رشد و نمو دارد ، ولى از حس و حركت كه نشانه حيات حيوانى است و همچنين قوه ادراكات كه نشانه حيات انسانى است در آن خبرى نيست .
اما تكامل نطفه در رحم به مرحله اى مى رسد كه شروع به حركت مى كند و تدريجا قواى ديگر انسانى در آن زنده مى شود ، و اين همان مرحله اى است كه قرآن از آن تعبير به نفخ روح مى كند .
اضافه روح به خدا به اصطلاح اضافه تشريفى است ، يعنى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 128
يك روح گرانقدر و پر شرافت كه سزاوار است روح خدا ناميده شود در انسان دميده شد ، و بيانگر اين واقعيت است كه انسان گر چه از نظر بعد مادى از خاك تيره و يا آب بى مقدارى است ، ولى از نظر بعد معنوى و روحانى حامل روح الهى است .
يكسوى وجود او به خاك منتهى مى شود ، و سوى ديگرش به عرش پروردگار و طرفه معجونى است كز فرشته سرشته و ز حيوان ! و به خاطر داشتن همين دو بعد ، قوس صعودى و نزولى و تكامل و انحطاط او فوق العاده وسيع است .
قرآن در آخرين مرحله كه پنجمين مرحله آفرينش انسان محسوب مى شود اشاره به نعمتهاى گوش و چشم و قلب كرده است ، البته منظور در اينجا خلقت اين اعضاء نيست چرا كه اين خلقت قبل از نفخ روح صورت مى گيرد ، بلكه منظور حس شنوائى و بينائى و درك و خرد است .
و اگر از ميان تمام حواس ظاهر و باطن تنها روى اين سه تكيه كرده ، به خاطر اين است كه مهمترين حس ظاهرى انسان كه رابطه نيرومندى ميان او و جهان خارج بر قرار مى كند ، گوش و چشم است ، گوش اصوات را درك مى كند و مخصوصا تعليم و تربيت وسيله آن انجام مى گيرد ، و چشم وسيله ديدن جهان خارج و صحنه هاى مختلف اين عالم است .
نيروى عقل و خرد نيز مهمترين حس باطنى انسان و يا به تعبير ديگر حكمران وجود بشر است .
جالب اينكه افئدة جمع فؤاد به معنى قلب است ، ولى مفهومى ظريفتر از آن دارد اين كلمه معمولا در جائى گفته مى شود كه افروختگى و پختگى در آن باشد ! .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 129
و به اين ترتيب خداوند در اين آيه مهمترين ابزار شناخت را در ظاهر و باطن وجود انسان بيان كرده است ، چرا كه علوم انسانى يا از طريق تجربه بدست مى آيد و ابزار آن ، چشم و گوش است .
يا از طريق تحليلها و استدلالهاى عقلى و وسيله آن ، عقل و خرد است كه در قرآن از آن به افئده تعبير شده ، حتى دركهائى كه از طريق وحى يا اشراق و شهود بر قلب انسان صورت مى گيرد ، باز بوسيله همين افئده مى باشد .
اگر اين ابزار شناخت از آدمى گرفته شود ، ارزش وجودى او تا سر حد يك مشت سنگ و خاك سقوط مى كند ، و به همين دليل در پايان آيه مورد بحث انسانها را به مساله شكرگزارى اين نعمتهاى بزرگ توجه مى دهد و مى گويد : كمتر شكر او را بجا مى آوريد ، اشاره به اينكه هر قدر شكر اين نعمتهاى بزرگ را بجا آوريد باز كم است ! .

نكته : چگونگى آفرينش آدم از خاك
گرچه در آيات مختلف قرآن گاه سخن از آفرينش انسان از گل است ( مانند آيات فوق ) و مانند آنچه در داستان آدم و ابليس در سوره اسراء آيه 61 آمده است فسجدوا الا ابليس قال ء اسجد لمن خلقت طينا : همه فرشتگان براى آدم سجده كردند جز ابليس ، گفت : آيا من براى موجودى سجده كنم كه از گل آفريده شده است ؟ ( سوره اسراء آيه 61 ) .
و گاه سخن از آفرينش از آب مانند و جعلنا من الماء كل شىء حى ( انبياء - 30 ) .
ولى پيدا است كه همه اينها به يك مطلب باز مى گردد ، حتى در آنجا كه سخن از آفرينش آدم از تراب ( خاك ) است ، مانند ان مثل عيسى عند الله
تفسير نمونه ج : 17 ص : 130
كمثل آدم خلقه من تراب ( آل عمران - 59 ) زيرا منظور خاك آميخته به آب يعنى گل است .
از اينجا دو نكته روشن مى شود :
1 - آنها كه احتمال داده اند منظور از آفرينش انسان از خاك اين است كه افراد بشر از گياهان - بطور مستقيم يا غير مستقيم - تغذيه مى كنند و گياهان نيز همه از خاكند ، درست نيست ، چرا كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند و آيات مورد بحث به قرينه آيات ديگر قرآن اشاره به آفرينش شخص آدم است كه از خاك آفريده شد .
2 - همه اين آيات ، دليلى است بر نفى فرضيه تكامل ( لااقل در مورد انسان ) و اينكه نوع بشر كه منتهى به آدم مى شود داراى يك خلقت مستقل است .
و آنها كه گمان كرده اند آيات آفرينش از خاك اشاره به نوع انسان است كه با هزاران واسطه به موجودات تك سلولى باز مى گردد ، و آنها نيز طبق فرضيات اخير از لجنهاى كنار اقيانوسها به وجود آمده اند ، و اما خود آدم فردى بود كه از ميان نوع بشر برگزيده شد و خلقت مستقلى نداشت ، بلكه امتياز او صفات ويژه او بود ، به هيچوجه با ظواهر آيات قرآن سازگار نيست .
مجددا تاكيد مى كنيم مساله تحول انواع ، يك قانون مسلم علمى نيست ، تنها يك فرضيه است ، زيرا چيزى كه ريشه آن در مليونها سال قبل نهفته شده و مسلما قابل تجربه و مشاهده حسى نيست نمى تواند در رديف قوانين ثابت علمى در آيد ، بلكه فرضيه اى است كه براى توجيه پديده تنوع انواع به وجود آمده و ارزش آن ، بيش از اين نيست كه پديده هائى را توجيه تخمينى كند ، و مى دانيم فرضيه ها دائما در حال تغيير و دگرگونى هستند و در برابر فرضيه هاى جديد ميدان را خالى مى كنند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 131
بنابر اين هرگز نمى توان روى آنها در مسائل فلسفى كه نياز به پايه هاى قطعى دارند تكيه كرد .
توضيح مشروح در باره پايه هاى فرضيه تكامل انواع و نارسائيهاى آن را در جلد 11 صفحه 81 به بعد تحت عنوان قرآن و خلقت انسان ذيل آيه 28 سوره حجر بيان كرديم .
در پايان اين بحث ياد آورى اين نكته را لازم مى دانيم كه فرضيه تكامل هيچگونه ارتباطى با مساله توحيد و خداشناسى ندارد ، و دليلى بر نفى جهان ماوراء طبيعت محسوب نمى شود ، زيرا اعتقاد توحيدى مى گويد : جهان از سوى خداوند آفريده شده و تمام خواص موجودات را خدا به آنها اعطا كرده و در تمام مراحل از خداوند افاضه فيض بر آنها مى شود ، اين معنى را يك معتقد به نظريه ثبوت انواع مى تواند پذيرا باشد همانگونه كه يك معتقد به فرضيه تحول انواع تنها مشكلى كه فرضيه تحول با آن روبرو است اين است كه با شرحى كه قرآن براى آفرينش آدم بيان كرده و چگونگى خلقت او را از خاك و گل ذكر مى كند سازگار نيست .
بنابر اين ما فرضيه تكامل را تنها به اين دليل نفى مى كنيم نه به دليل مخالفت آن با مساله توحيد اين از نظر تفسيرى .
و اما از نظر علمى ( علوم طبيعى ) فرضيه تكامل را همانطور كه اشاره شد از اين جهت نفى مى كنيم كه دلائل قطعى بر ثبوت آن وجود ندارد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 132
وَ قَالُوا أَ ءِذَا ضلَلْنَا فى الأَرْضِ أَ ءِنَّا لَفِى خَلْق جَدِيدِ بَلْ هُم بِلِقَاءِ رَبهِمْ كَفِرُونَ(10) * قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِى وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ(11) وَ لَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسوا رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصرْنَا وَ سمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صلِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ(12) وَ لَوْ شِئْنَا لاَتَيْنَا كلَّ نَفْس هُدَاهَا وَ لَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنى لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ(13) فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا إِنَّا نَسِينَكمْ وَ ذُوقُوا عَذَاب الْخُلْدِ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ(14)
ترجمه :
10 - آنها گفتند : آيا هنگامى كه ما مرديم و در زمين گم شديم آفرينش تازه اى خواهيم يافت ؟ ! ولى آنها لقاى پروردگارشان را انكار مى كنند ( و مى خواهند با انكار معاد آزاد باشند و به هوسرانى خويش ادامه دهند ) .
11 - بگو : فرشته مرگ كه بر شما مامور شده ( روح ) شما را مى گيرد ، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گرديد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 133
12 - و اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زير افكنده ، مى گويند : پروردگارا ! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم ، ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوريم ، ما به قيامت ايمان داريم !
13 - اگر ما مى خواستيم به هر انسانى ( از روى اجبار ) هدايت لازمش را مى داديم ، ولى ( من آنها را آزاد گذارده ام ) و مقرر كرده ام كه دوزخ را ( از انسانهاى بى ايمان و گنهكار ) از جن و انس همگى پر كنم .
14 - ( و به آنها مى گويم ) بچشيد ( عذاب جهنم را ) بخاطر اينكه ملاقات امروز خود را فراموش كرديد ، ما نيز شما را فراموش كرديم ، و بچشيد عذاب هميشگى را بخاطر اعمالى كه انجام مى داديد .

تفسير : ندامت و تقاضاى بازگشت
اين آيات با بحث گويائى در باره معاد آغاز مى شود ، سپس حال مجرمان را در جهان ديگر بازگو مى كند ، و مجموعا تكميلى است براى بحثهاى گذشته كه پيرامون مبدأ سخن مى گفت ، زيرا مى دانيم بحث از مبدأ و معاد در قرآن مجيد غالبا توأم با يكديگر است .
نخست مى گويد : آنها گفتند آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم و در زمين گم شديم ، آفرينش تازه اى خواهيم يافت ؟ ! ( و قالوا اذا ضللنا فى الارض ا ئنا لفى خلق جديد ) .
تعبير به گم شدن در زمين ( ضللنا فى الارض ) اشاره به اين است كه انسان پس از مردن خاك مى شود ، همانند ساير خاكها ، و هر ذره اى از آن بر اثر عوامل طبيعى و غير طبيعى به گوشه اى پرتاب مى شود ، و ديگر چيزى از او باقى به نظر نمى رسد تا آن را در قيامت دو باره بازگردانند .
ولى آنها در حقيقت منكر قدرت خداوند بر اين كار آنها نيستند بلكه آنها
تفسير نمونه ج : 17 ص : 134
لقاى پروردگارشان را انكار مى كنند ( بل هم بلقاء ربهم كافرون ) .
آنها مى خواهند مرحله لقاى پروردگار كه مرحله حساب و كتاب و ثواب و عقاب است منكر شوند و به دنبال آن آزادى عمل پيدا كنند تا هر چه مى خواهند انجام دهند ! .
در واقع اين آيه شباهت زيادى با آيات نخستين سوره قيامت دارد آنجا كه مى گويد : ا يحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلى قادرين على ان نسوى بنانه بل يريد الانسان ليفجر امامه يسئل ايان يوم القيامه : آيا انسان گمان مى كند ما استخوانهاى پراكنده او را جمع نخواهيم كرد ؟ ! ما حتى قادريم ( خطوط ) سر انگشتان او را به نظام نخستين بازگردانيم ! ولى هدف انسان اين است كه ايامى را كه در اين دنيا در پيش دارد ( با انكار قيامت ) به گناه و فجور بگذراند لذا سؤال مى كند روز قيامت كى خواهد بود ؟ ( سوره قيامت - 3 - 6 ) .
بنابر اين آنها از نظر استدلال لنگ نيستند ، بلكه شهوات آنها حجابى بر قلبشان افكنده ، و نيات سوئشان مانع قبول مساله معاد است ، و گرنه همان خداوندى كه به يك قطعه آهنربا اين اثر را بخشيده كه ذرات بسيار كوچك آهن را كه در لابلاى خروارها خاك زمين گم شده با يك گردش در ميان خاكها به خود جذب مى كند و به سادگى آنها را جمع مى نمايد در ميان ذرات بدن يك انسان نيز چنين جاذبه متقابلى را ايجاد فرمايد .
چه كسى مى تواند انكار كند كه آبهاى موجود در جسم يك انسان ( و اكثر جسم انسان آب است ) و همچنين مواد غذائى آن هر كدام مثلا در هزار سال پيش هر جزئى از آن در گوشه اى از جهان پراكنده بوده است ، هر قطره اى در اقيانوسى و هر ذره اى در اقليمى ، اما آنها از طريق ابر و باران و ديگر عوامل طبيعى جمع شدند و سرانجام وجود انسانى را تشكيل دادند ، چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال اول دو باره گرد هم آيند و بهم پيوندند ؟
تفسير نمونه ج : 17 ص : 135
آيه بعد پاسخ آنها را از طريق ديگرى بيان مى كند ، مى گويد : تصور نكنيد شخصيت شما به همين بدن جسمانى شما است ، بلكه اساس شخصيتتان را روح شما تشكيل مى دهد ، و او محفوظ است بگو : فرشته مرگ كه مامور شما است ( روح ) شما را مى گيرد ، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گرديد ( قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون ) .
با توجه به مفهوم يتوفاكم كه از ماده توفى ( بر وزن تصدى ) به معنى بازستاندن است مرگ به معنى فنا و نابودى نخواهد بود ، بلكه يكنوع قبض و دريافت فرشتگان نسبت به روح آدمى است كه اساسى ترين بخش وجود انسان را تشكيل مى دهد .
درست است كه قرآن از معاد جسمانى سخن مى گويد و بازگشت روح و جسم مادى را در معاد قطعى مى شمرد ، ولى هدف از آيه فوق بيان اين حقيقت است كه اساس شخصيت انسان اين اجزاى مادى نيست كه تمام فكر شما را به خود مشغول ساخته بلكه همان گوهر روحانى است كه از سوى خدا آمده و به سوى او باز مى گردد .
و در يك جمع بندى مى توان چنين گفت كه دو آيه فوق به منكران معاد چنين پاسخ مى دهد : كه اگر مشكل شما پراكندگى اجزاى جسمانى است كه خودتان قدرت خدا را قبول داريد و منكر آن نيستيد ، و اگر مشكل اضمحلال و نابودى شخصيت انسان بر اثر اين پراكندگى است آن نيز درست نيست چرا كه پايه شخصيت انسان بر روح قرار گرفته .
اين ايراد بى شباهت به شبهه معروف آكل و ماكول نيست ، همان گونه كه پاسخ آن نيز در دو مورد با يكديگر شباهت دارد .
ضمنا توجه به اين نكته نيز لازم است كه در پاره اى از آيات قرآن ، توفى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 136
و قبض ارواح به خداوند نسبت داده شده ( الله يتوفى الانفس حين موتها ) : خداوند جانها را به هنگام مرگ مى گيرد ( زمر - 42 ) و در بعضى به مجموعه اى از فرشتگان ، الذين تتوفاهم الملائكة ظالمى انفسهم ... : آنها كه فرشتگان قبض روحشان مى كنند در حالى كه ستم پيشه اند ... ( نحل - 28 ) .
و در آيات مورد بحث ، قبض ارواح به ملك الموت ( فرشته مرگ ) نسبت داده شده است .
ولى در ميان اين تعبيرات هيچگونه منافاتى نيست ملك الموت معنى جنس را دارد و به همه فرشتگان اطلاق مى شود ، و يا اشاره به رئيس و بزرگتر آنها است ، و از آنجا كه همه به فرمان خدا قبض روح مى كنند به خدا نيز نسبت داده شده است .
سپس وضع همين مجرمان كافر و منكران معاد را كه در قيامت با مشاهده صحنه هاى مختلف آن از گذشته خود سخت نادم و پشيمان مى شوند چنين مجسم كرده مى گويد : اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زير افكنده مى گويند : پروردگارا ! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم ما پشيمانيم ، ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوريم ، ما به اين جهان قيامت يقين داريم ( در تعجب فرو خواهى رفت ) ( و لو ترى اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون ) .
به راستى تعجب مى كنى كه آيا اين افراد سر بزير و نادم و پشيمان ، همان مغروران سركش و چموش هستند كه در دنيا در برابر هيچ حقيقتى سر فرود
تفسير نمونه ج : 17 ص : 137
نمى آوردند ؟ اما اكنون كه صحنه هاى قيامت را مى بينند و به مقام شهود مى رسند به كلى تغيير موضع مى دهند تازه اين تغيير موضع و بيدارى زود گذر است ، و طبق آيات ديگر قرآن اگر به اين جهان باز گردند به همان روش خود ادامه مى دهند ( انعام آيه 28 ) .
ناكس از ماده نكس ( بر وزن عكس ) به معنى وارونه شدن چيزى است و در اينجا به معنى سر به زير افكندن است .
مقدم داشتن ابصرنا ( ديديم ) بر سمعنا ( شنيديم ) به خاطر آنست كه در قيامت نخست انسان با صحنه ها روبرو مى شود و بعد باز خواست الهى و فرشتگان او را مى شنود .
ضمنا از آنچه گفتيم معلوم مى شود منظور از مجرمان در اينجا ، كافران و بخصوص منكران قيامتند .
به هر حال اين نخستين بار نيست كه در آيات قرآن با اين مساله روبرو مى شويم كه مجرمان به هنگام مشاهده نتائج اعمال و آثار عذاب الهى ، سخت پشيمان مى شوند ، و تقاضاى بازگشت به دنيا مى كنند ، در حالى كه از نظر سنت الهى چنين بازگشتى امكان پذير نيست ، همانگونه كه بازگشت نوزاد به رحم مادر ، و ميوه جدا شده از درخت به درخت ممكن نخواهد بود .
اين نكته نيز قابل توجه است كه تنها تقاضاى مجرمان بازگشت به دنيا براى انجام عمل صالح است ، و از اين به خوبى روشن مى شود كه تنها سرمايه نجات در قيامت اعمال صالح است ، اعمالى كه از قلبى پاك و آكنده از ايمان و با خلوص نيت انجام مى گيرد .
و از آنجا كه اين همه اصرار و تاكيد براى پذيرش ايمان ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه خداوند توانائى ندارد نور ايمان را در قلب آنها پرتوافكن
تفسير نمونه ج : 17 ص : 138
كند ، در آيه بعد مى افزايد : اگر ما مى خواستيم به هر انسانى ( اجبارا ) هدايت لازمش را مى داديم ( و لو شئنا لاتينا كل نفس هداها ) .
مسلما ما چنين قدرتى داريم ، ولى ايمانى كه از طريق اجبار و الزام ما تحقق يابد ارزش چندانى ندارد ، اراده ما بر اين تعلق گرفته است كه نوع انسان را به اين افتخار نائل كنيم كه مختار باشد ، و راه تكامل را با پاى خويش بسپرد .
لذا در پايان آيه مى فرمايد : من آنها را آزاد گذاردم ولى مقرر كرده ام كه دوزخ را از انسانهاى بى ايمان و گنهكار از جن و انس همگى پر كنم ( و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين ) .
آرى آنها با سوء اختيار خود اين راه را طى كرده اند و مستحق مجازاتند ، و ما هم اراده قاطع داريم بر اينكه دوزخ را از آنان پر كنيم .
با توجه به آنچه در بالا گفتيم و با توجه به صدها آيه قرآن كه انسان را موجودى مختار و صاحب اراده ، و مكلف به تكاليف و مسئول در برابر اعمال خويش ، و قابل هدايت بوسيله پيامبران و تهذيب نفس و خودسازى ، مى داند ، هر گونه توهم دائر بر اينكه آيه فوق دليل بر جبر است - آنچنان كه فخر رازى و امثال او پنداشته اند - منتفى مى شود .
ممكن است جمله قاطع و كوبنده فوق اشاره به اين باشد كه مبادا تصور كنيد ، رحمانيت و رحيميت خداوند ، مانع از مجازات مجرمان آلوده و ستمگر است ، مبادا به آيات رحمت مغرور شويد و خود را از مجازات الهى معاف بشمريد كه رحمت او جائى دارد و غضب او جائى .
او مسلما - مخصوصا با توجه به لام قسم در جمله لاملئن و نون تاكيد در آخر آن - به اين وعده خود وفا خواهد كرد ، و دوزخ را از اين دوزخيان پر مى كند ، كه اگر نكند بر خلاف حكمت است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 139
لذا در آيه بعد مى گويد : ما به اين دوزخيان خواهيم گفت : بچشيد عذاب جهنم را به خاطر اينكه لقاى امروز خود را فراموش كرديد ، و ما نيز شما را به دست فراموشى سپرديم ! ( فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا انا نسيناكم ) .
و نيز بچشيد عذاب هميشگى را به سبب اعمالى كه انجام مى داديد ( و ذوقوا عذاب الخلد بما كنتم تعملون ) .
بار ديگر از اين آيه استفاده مى شود كه فراموش كردن دادگاه عدل قيامت سر چشمه اصلى بدبختيهاى آدمى است ، و در اين صورت است كه خود را در برابر قانون شكنى ها و مظالم آزاد مى بيند ، و نيز از اين آيه به خوبى روشن مى شود كه مجازات ابدى در برابر اعمالى است كه انسان انجام مى دهد و نه چيز ديگر .
ضمنا منظور از فراموش كردن پروردگار نسبت به بندگانش ، بى اعتنائى و ترك حمايت و فريادرسى است و گر نه همه عالم هميشه نزد پروردگار است و فراموشى در باره او معنى ندارد .

نكته ها :

1 - استقلال روح و اصالت آن
نخستين آيه از آيات فوق كه دلالت بر قبض ارواح به وسيله فرشته مرگ دارد از دلائل استقلال روح آدمى است .
زيرا تعبير به توفى كه همان دريافت داشتن و قبض كردن است نشان مى دهد كه روح پس از جدائى از بدن باقى مى ماند ، و نابود نمى شود ، و اصولا تعبير از انسان در آيه فوق به روح يا نفس گواه ديگرى بر اين معنى است
تفسير نمونه ج : 17 ص : 140
زيرا طبق عقيده ماديين ، روح چيزى جز خواص فيزيكوشيميائى سلولهاى مغزى نيست كه با فناى بدن نابود مى شود ، درست مانند از بين رفتن حركات عقربه ساعت بعد از نابودى آن .
طبق اين عقيده ، روح چيزى نيست كه حافظ شخصيت انسان باشد بلكه جزئى از خواص جسم او است كه با متلاشى شدن جسم از بين مى رود .
دلائل فلسفى متعددى بر اصالت و استقلال روح در دست داريم كه ما گوشه اى از آن را ذيل آيه 85 سوره اسراء ( جلد 12 صفحه 254 به بعد ) آورديم منظور در اينجا بيان دليل نقلى بر اين موضوع بود كه آيه فوق ، از آن آيات دال بر اين معنى محسوب مى شود .

2 - فرشته مرگ ملك الموت
از آيات مختلف قرآن مجيد استفاده مى شود كه خداوند امور اين جهان را بوسيله گروهى از فرشتگان تدبير مى كند ، چنانكه در آيه 5 سوره نازعات مى فرمايد : فالمدبرات امرا : سوگند به فرشتگانى كه به فرمان خدا تدبير امور مى كنند .
مى دانيم سنت الهى بر اين است كه مشيت خود را از طريق اسباب پياده كند .
و گروهى از اين فرشتگان ، فرشتگان قبض ارواحند كه در آيات 28 و 33 سوره نحل و بعضى ديگر از آيات قرآن به آنها اشاره شده است ، و در رأس آنها ملك الموت قرار دارد .
احاديث زيادى در اين زمينه ، نقل شده كه اشاره به بعضى از آنها از جهاتى لازم به نظر مى رسد :
1 - در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خوانيم كه فرمود : الامراض
تفسير نمونه ج : 17 ص : 141
و الاوجاع كلها بريد الموت و رسل الموت ! فاذا حان الاجل اتى ملك الموت بنفسه فقال يا ايها العبد ! كم خبر بعد خبر ؟ و كم رسول بعد رسول ؟ و كم بريد بعد بريد ؟ انا الخبر الذى ليس بعدى خبر ! : بيماريها و دردها همگى قاصدان مرگ و فرستادگان او هستند ، هنگامى كه عمر انسان به سر مى رسد ، فرشته مرگ مى آيد ( او از ديدن فرشته مرگ وحشت مى كند و آن را بى مقدمه مى پندارد ولى ) او مى گويد : اى بنده خدا چه اندازه خبر بعد از خبر و رسول بعد از رسول و پيك بعد از پيك براى تو فرستادم ؟ اما من آخرين خبرم ، و بعد از من ، خبرى نيست ! سپس مى گويد : دعوت پروردگارت را اجابت كن خواه از روى ميل و خواه از روى اكراه ! و هنگامى كه فرشته مرگ قبض روح او مى كند ، فرياد بستگان بلند مى شود او صدا مى زند على من تصرخون ؟ و على من تبكون ؟ فو الله ما ظلمت له اجلا و لا اكلت له رزقا بل دعاه ربه : بر چه كسى فرياد مى كشيد ؟ و براى چه كسى اشگ مى ريزيد ؟ به خدا سوگند وقت او به پايان رسيده بود ، و تمام روزى خود را دريافت داشته بود ، پروردگارش از او دعوت كرد و او دعوت حق را اجابت نمود .
فليبك الباكى على نفسه ، و ان لى فيكم عودات و عودات حتى لا ابقى فيكم احدا : اگر مى خواهيد گريه كنيد بر خويشتن بگرييد ! ، من باز هم كرارا به ميان شما مى آيم ! تا يكنفر از شما را باقى نگذاريم ! .
يكبار ديگر اين حديث تكان دهنده را مطالعه كنيد كه حقايق بسيارى در آن نهفته است .
2 - در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام) مى خوانيم كه پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى عيادت مردى از انصار به خانه او آمد فرشته مرگ را بالاى سر او ديد ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم)
تفسير نمونه ج : 17 ص : 142
فرمود : با اين دوست من با مدارا و لطف رفتار كن چرا كه او مردى با ايمان است ، عرض كرد اى محمد ! بشارت بر تو باد كه من نسبت به همه مؤمنان با محبتم و بدان اى محمد (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به هنگامى كه قبض روح بعضى از فرزندان آدم را مى كنم خانواده او فرياد مى كشند ، من در كنار خانه مى ايستم ، مى گويم من گناهى ندارم ( عمر او پايان يافته بود ) من باز كرارا به ميان شما بر مى گردم ! بهوش باشيد ، بهوش ! سپس مى افزايد : ما خلق الله من اهل بيت مدر و لا شعر و لا وبر ، فى بر و لا بحر الا و انا اتصفحهم فى كل يوم و ليلة خمس مرات حتى انى لاعرف بصغيرهم و كبيرهم منهم بانفسهم : خدا هيچ انسانى را از ساكنان شهر و بيابان ، خانه و خيمه ، در خشكى و دريا ، نيافريده ، مگر اينكه من در هر شبانه روز پنج بار دقيقا به آنها نگاه مى كنم تا آنجا كه من صغير و كبير آنها را بهتر از خودشان مى شناسم ! .
روايات ديگرى نيز به همين مضمون در منابع مختلف اسلامى آمده است كه مطالعه مجموع آنها هشدارى است براى همه انسانها كه بدانند ميان آنان و مرگ فاصله زيادى نيست ! ، و در يك لحظه كوتاه ممكن است همه چيز پايان گيرد .
آيا با اين حال جاى اين است كه انسان به زرق و برق اين جهان مغرور گردد و آلوده انواع ظلم و گناه شود ، و از عاقبت كار غافل بماند ؟
تفسير نمونه ج : 17 ص : 143
إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِئَايَتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكرُوا بهَا خَرُّوا سجَّداً وَ سبَّحُوا بحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا يَستَكْبرُونَ (15) تَتَجَافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِع يَدْعُونَ رَبهُمْ خَوْفاً وَ طمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ(16) فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لهَُم مِّن قُرَّةِ أَعْين جَزَاءَ بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ(17) أَ فَمَن كانَ مُؤْمِناً كَمَن كانَ فَاسِقاً لا يَستَوُنَ(18) أَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ فَلَهُمْ جَنَّت الْمَأْوَى نُزُلا بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ(19) وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ كلَّمَا أَرَادُوا أَن يخْرُجُوا مِنهَا أُعِيدُوا فِيهَا وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَاب النَّارِ الَّذِى كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ(20)

تفسير نمونه ج : 17 ص : 144
ترجمه :
15 - تنها كسانى به آيات ما ايمان مى آورند كه هر وقت اين آيات به آنها ياد آورى شود به سجده مى افتند ، و تسبيح و حمد پروردگارشان را بجاى مى آورند و تكبر نمى كنند .
16 - پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مى شود ( بپا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند ) پروردگار خود را با بيم و اميد مى خوانند ، و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند .
17 - هيچكس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمها مى گردد براى آنها نهفته شده ، اين جزاى اعمالى است كه انجام مى دادند .
18 - آيا كسى كه با ايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است ؟ نه ، هرگز اين دو برابر نيستند ! .
19 - اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آن آنها خواهد بود ، اين وسيله پذيرائى ( خداوند ) از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند .
20 - و اما كسانى كه فاسق شدند ( و از اطاعت پروردگارشان بيرون رفتند ) جايگاه هميشگى آنها آتش است ، هر زمان بخواهند از آن خارج شوند آنها را به آن باز مى گردانند و به آنها گفته مى شود بچشيد عذاب آتشى را كه انكار مى كرديد ! .

تفسير : پاداشهاى عظيمى كه هيچكس از آن آگاه نيست !
مى دانيم روش قرآن اين است كه بسيارى از حقايق را در مقايسه با يكديگر بيان مى كند ، تا كاملا مفهوم و دلنشين گردد .
در اينجا نيز بعد از شرحى كه در باره مجرمان و كافران در آيات پيشين بيان شد به صفات برجسته مؤمنان راستين مى پردازد ، و اصول عقيدتى و برنامه هاى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 145
عملى آنها را به طور فشرده ضمن دو آيه با ذكر هشت صفت ، بيان مى دارد .
نخست مى فرمايد : تنها كسانى به آيات ما ايمان مى آورند كه هر وقت اين آيات به آنها ياد آورى شود به سجده مى افتند ، و تسبيح و حمد پروردگارشان را بجا مى آورند و تكبر نمى كنند ( انما يؤمن باياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجدا و سبحوا بحمد ربهم و هم لا يستكبرون ) .
تعبير به انما كه معمولا براى حصر است ، بيانگر اين نكته است كه هر گاه كسى دم از ايمان مى زند و داراى ويژگيهائى كه در اين آيات آمده نيست در صف مؤمنان راستين نمى باشد ، او فردى ضعيف الايمان است كه نمى توان وى را به حساب آورد .
در اين آيه چهار قسمت از صفات آنها بيان شده :
1 - به محض شنيدن آيات الهى به سجده مى افتند ، تعبير به خروا به جاى سجدوا اشاره به نكته لطيفى است كه اين گروه مؤمنان بيدار دل به هنگام شنيدن آيات قرآن چنان شيفته و مجذوب سخنان پروردگار مى شوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در اين راه از دست مى دهند .
آرى نخستين ويژگى آنها همان عشق سوزان و علاقه آتشينشان به كلام محبوب و معبودشان است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 146
همين ويژگى در بعضى ديگر از آيات قرآن به عنوان يكى از برجسته ترين صفات انبياء ذكر شده است ، چنانكه خداوند در باره گروهى از پيامبران بزرگ مى گويد : اذا تتلى عليهم آيات الرحمن خروا سجدا و بكيا : هنگامى كه آيات خداوند رحمان بر آنان خوانده مى شد به خاك مى افتادند و سجده مى كردند و گريه شوق سر مى دادند ( سوره مريم آيه 58 ) .
گر چه آيات در اينجا به طور مطلق ذكر شده ، ولى پيدا است كه منظور از آن بيشتر آياتى است كه دعوت به توحيد و مبارزه با شرك مى كند .
2 و 3 - نشانه دوم و سوم آنها تسبيح و حمد پروردگار است ، از يكسو خدا را از نقائص پاك و منزه مى شمرند ، و از سوى ديگر او را به خاطر صفات كمال و جمالش ، حمد و ستايش مى نمايند .
4 - وصف ديگر آنها تواضع و فروتنى و ترك هر گونه استكبار است چرا كه كبر و غرور نخستين پله نردبان كفر و بى ايمانى است ، و تواضع و فروتنى در مقابل حق و حقيقت نخستين گام ايمان است ! آنها كه در راه كبر و خود بينى گام بر مى دارند نه در برابر خدا سجده مى كنند ، نه تسبيح و حمد او را بجا مى آورند ، و نه حق بندگان او را به رسميت مى شناسند ، آنها بت بزرگى دارند و آن خودشان است ! سپس به اوصاف ديگر آنها اشاره كرده مى گويد : پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مى شود بپا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند و به راز و نياز با او مى پردازند ( تتجافى جنوبهم عن المضاجع ) .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 147
آرى آنها به هنگامى كه چشم غافلان در خواب است مقدارى از شب را بيدار مى شوند ، و در آن هنگام كه برنامه هاى عادى زندگى تعطيل است و شواغل فكرى به حداقل مى رسد ، و آرامش و خاموشى همه جا را گرفته و خطر آلودگى عبادت به ريا كمتر وجود دارد خلاصه بهترين شرائط حضور قلب فراهم است با تمام وجودشان رو به درگاه معبود مى آورند ، و سر بر آستان معشوق مى سايند ، و آنچه در دل دارند با او در ميان مى گذارند ، با ياد او زنده اند و پيمانه قلب خود را از مهر او لبريز و سرشار دارند .
سپس مى افزايد : آنها پروردگار خود را با بيم و اميد مى خوانند ( يدعون ربهم خوفا و طمعا ) .
آرى دو وصف ديگر آنها خوف و رجا يا بيم و اميد است .
نه از غضب و عذاب او ايمن مى شوند ، و نه از رحمتش مايوس مى گردند ، توازن اين بيم و اميد كه ضامن تكامل و پيشروى آنها در راه خدا است همواره در وجودشان حكمفرما است .
چرا كه غلبه خوف بر اميد ، انسان را به ياس و سستى مى كشاند .
و غلبه رجاء و طمع انسان را به غرور و غفلت وا مى دارد ، و اين هر دو دشمن حركت تكاملى انسان در سير او به سوى خدا است .
آخرين و هشتمين ويژگى آنها اين است كه : از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند ( و مما رزقناهم ينفقون ) .
نه تنها از اموال خويش به نيازمندان مى بخشند كه از علم و دانش ، نيرو و قدرت ، رأى صائب و تجربه و اندوخته هاى فكرى خود ، از نيازمندان مضايقه ندارند .
كانونى از خير و بركتند ، و چشمه جوشانى از آب زلال نيكيها كه تشنه كامان را سيراب و محتاجان را به اندازه توانائى خويش بى نياز مى سازند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 148
آرى اوصاف آنها مجموعه اى است از : عقيده محكم ، ايمان قوى ، عشق سوزان به الله ، عبادت و اطاعت ، كوشش و حركت ، و كمك در تمام ابعاد به بندگان خدا .
سپس در آيه بعد به پاداش عظيم و مهم مؤمنان راستين كه داراى نشانه هاى مذكور در دو آيه قبل هستند پرداخته ، با تعبير جالبى كه حكايت از اهميت فوق العاده پاداش آنان مى كند مى فرمايد : هيچكس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمها مى گردد براى آنها نهفته شده است ! ( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) .
اين پاداش فوق العاده عظيم جزاى بر اعمالى است كه انجام مى دادند ( جزاء بما كانوا يعملون ) .
تعبير به هيچكس نمى داند و نيز تعبير به قرة اعين ( آنچه مايه روشنى چشمها است ) بيانگر عظمت بيحساب اين مواهب و پاداشها است ، مخصوصا با توجه به اينكه نفس به صورت نكره در سياق نفى آمده و به معنى عموم است ، و همه نفوس را شامل مى گردد حتى فرشتگان مقرب خدا و اولياى پروردگار .
تعبير به قرة اعين بدون اضافه به نفس اشاره به اين است كه اين نعمتهاى الهى كه براى سراى آخرت به عنوان پاداش مؤمنان راستين تعيين شده چنان است كه مايه روشنائى چشم همگان مى گردد .
قرة از ماده قر ( بر وزن حر ) به معنى سردى و خنكى است ، و از آنجا كه معروف است اشگ شوق همواره سرد و خنك ، و اشك غم و حسرت داغ و سوزان است تعبير به قرة اعين در لغت عرب به معنى چيزى است كه مايه خنك شدن چشم انسان مى گردد ، يعنى اشك شوق را از ديدگانش جارى مى سازد و اين كنايه لطيفى است از نهايت خوشحالى .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 149
ولى در فارسى اين تعبير وجود ندارد .
بلكه مى گوئيم : مايه روشنى چشم او شد ، ممكن است اين تعبير فارسى امروز از داستان يوسف و يعقوب از قرآن گرفته شده باشد كه به گفته قرآن هنگامى كه بشارت دهنده نزد يعقوب آمد و پيراهن يوسف را بر صورت او افكند چشمان نابيناى او ناگهان روشن شد ! ( سوره يوسف آيه 96 ) و اين تعبير نيز كنايه از شدت سرور است .
در حديث مى خوانيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى گويد : ان الله يقول اعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت ، و لا اذن سمعت ، و لا خطر على قلب بشر ! : خدا مى فرمايد : من براى بندگان صالحم نعمتهائى فراهم كرده ام كه هيچ چشمى نديده ، و هيچ گوشى نشنيده ، و بر فكر كسى نگذشته است ! .
در اينجا سؤالى پيش مى آيد كه مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در مجمع البيان آن را مطرح كرده و آن اينكه : چرا اين پاداش عظيم مخفى نگاهداشته شده است ؟ سپس او سه جواب براى اين سؤال ذكر مى كند :
1 - امور مهم و بسيار پر ارزش چنان است كه با الفاظ و سخن به آسانى حقيقت آن را نمى توان درك كرد ، و با اينحال گاهى اخفا و ابهام آن نشاطانگيزتر است و از نظر فصاحت بليغتر .
2 - اصولا چيزى كه مايه روشنى چشمها است آنقدر دامنه اش گسترده است كه علم و دانش آدمى به تمام خصوصيات آن نمى رسد .
3 - چون اين پاداش براى نماز شب كه مخفى است قرار داده شده است متناسب اين است كه جزاى عمل نيز بزرگ و مخفى باشد ( توجه داشته باشيد كه در آيه
تفسير نمونه ج : 17 ص : 150
قبل جمله تتجافى جنوبهم عن المضاجع اشاره است به مساله نماز شب ) .
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : ما من حسنة الا و لها ثواب مبين فى القرآن ، الا صلوة الليل ، فان الله عز اسمه لم يبين ثوابها لعظم خطرها ، قال : فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين : هيچ عمل نيكى نيست مگر اينكه ثواب روشنى در قرآن براى آن بيان شده ، مگر نماز شب كه خداوند بزرگ ثواب آن را روشن نساخته به خاطر اهميت آن ، لذا فرموده است : هيچكس نمى داند چه ثوابهائى كه مايه روشنائى چشمان است براى آنها نهفته شده است .
ولى از همه اينها گذشته به طورى كه قبلا نيز اشاره كرده ايم عالم قيامت عالمى است فوق العاده گسترده تر از اين جهان ، و حتى گسترده تر از زندگى دنيا در برابر زندگى جنين در شكم مادر ، و اصولا براى ما محبوسان در چهار ديوار دنيا ابعادش قابل درك نيست ، و براى كسى قابل تصور نمى باشد .
ما تنها سخنى از آن مى شنويم و شبحى از دور مى بينيم ، اما تا درك و ديد آن جهانى پيدا نكنيم درك اهميت آن براى ما ممكن نيست ، همانگونه كه براى طفل در شكم مادر به فرض كه عقل و هوش كامل مى داشت درك نعمتهاى اين دنيا غير ممكن است .
همين تعبير در مورد شهيدان راه خدا آمده است كه وقتى شهيد روى زمين قرار مى گيرد زمين مى گويد آفرين بر روح پاكيزه اى كه از بدن پاكيزه اى پرواز مى كند بشارت باد بر تو ان لك ما لا عين رأت ، و لا اذن سمعت ، و لا خطر على قلب بشر ! .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 151
آيه بعد مقايسه اى را كه در آيات گذشته بود به طور صريحتر روشن مى سازد مى گويد : آيا كسى كه مؤمن است همانند كسى است كه فاسق است ؟ ! نه هرگز اين دو برابر نيستند ( ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون ) .
جمله به صورت استفهام انكارى مطرح شده ، استفهامى كه پاسخ آن از عقل و فطرت هر انسانى مى جوشد كه اين دو هرگز برابر نيستند ، در عين حال براى تاكيد ، با ذكر جمله لا يستوون اين نابرابرى را مشخص تر مى كند .
در اين آيه ، فاسق در مقابل مؤمن قرار گرفته ، و اين دليل بر آن است كه فسق ، مفهوم گسترده اى دارد كه هم كفر را شامل مى شود ، و هم گناهان ديگر را ، چرا كه اين كلمه در اصل از جمله فسقت الثمرة ( يعنى ميوه از پوستش خارج شد و يا در موردى كه هسته خرما از گوشت آن جدا مى شود و به بيرون مى افتد ) گرفته شده ، سپس به خارج شدن از اطاعت فرمان خدا و عقل ، اطلاق گرديده است ، و مى دانيم هر كس كفر مىورزد و يا مرتكب گناهانى مى شود از فرمان پروردگار و خرد ، خارج شده است اين نكته نيز قابل توجه است ، كه ميوه مادامى كه در پوست خود قرار دارد سالم است ، همينكه از پوست خارج شد ، فاسد مى شود ، و بنابر اين فاسق شدنش همان و فاسد شدنش همان ! جمعى از مفسران بزرگ در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى وليد بن عقبه به على (عليه السلام) عرض كرد انا ابسط منك لسانا و احد منك سنانا : من از تو زبانى گسترده تر و فصيحتر و نيزه اى تيزتر دارم ! ( اشاره به اينكه به پندار خودش هم در سخنورى و هم در جنگ جوئى پيشتازتر است ) .
على (عليه السلام) در پاسخ او فرمود : ليس كما تقول يا فاسق ! : اين چنين نيست كه تو مى گوئى اى فاسق ! ( اشاره به اينكه تو همان كسى هستى كه در داستان جمع آورى زكات از طايفه بنى المصطلق آنها را متهم به قيام بر ضد اسلام كردى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 152
و خداوند در سوره حجرات در آيه 6 يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنبا فتبينوا ... تو را تكذيب كرد و فاسق خواند .
بعضى در اينجا افزوده اند كه آيه ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا بعد از اين گفتگو نازل شده ، اما با توجه به اينكه سوره مورد بحث ( سوره سجده ) در مكه نازل گرديده و داستان وليد و بنى المصطلق در مدينه اتفاق افتاد به نظر مى رسد كه اين از قبيل تطبيق آيه بر يك مصداق روشن باشد .
ولى بنابر قول بعضى از مفسران كه آيه فوق و دو آيه بعد از آن را مدنى مى دانند ، مشكلى از اين نظر باقى نمى ماند و مانعى ندارد كه اين سه آيه بعد از گفتگوى فوق نازل شده باشد .
به هر حال نه در ايمان عميق و ريشه دار امير مؤمنان على بن ابى طالب (عليه السلام) بحثى است و نه در فسق وليد كه به هر دو در آيات قرآن اشاره شده است .
آيه بعد ، اين عدم مساوات را به صورت گسترده ترى بيان مى كند ، مى فرمايد : اما آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آن آنها خواهد بود ( اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم جنات الماوى ) .
سپس مى افزايد اين جنات ماوى ، وسيله پذيرائى خداوند از آنها است در
تفسير نمونه ج : 17 ص : 153
مقابل اعمالى كه انجام مى دادند ( نزلا بما كانوا يعملون ) .
تعبير به نزل كه معمولا به چيزى گفته مى شود كه براى پذيرائى مهمان آماده مى كنند اشاره لطيفى است به اين جهت كه از مؤمنان در بهشت دائما همچون ميهمان پذيرائى مى شود ، در حالى كه دوزخيان - چنانكه در آيه بعد خواهد آمد - همچون زندانيانى هستند كه هر وقت هوس بيرون آمدن كنند باز گردانده مى شوند ! و اگر مى بينيم در آيه 102 سوره كهف چنين آمده : انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا : ما جهنم را براى پذيرائى كافران آماده ساختيم در حقيقت از قبيل فبشرهم بعذاب اليم است ، كنايه از اينكه بجاى پذيرائى ، آنها را مجازات و بجاى بشارت آنها را تهديد مى كند .
بعضى معتقدند كه نزل نخستين چيزى است كه با آن از ميهمان تازه وارد پذيرائى مى شود ( همان چاى و شربت در زمان ما ) بنابر اين اشاره لطيفى است به اينكه جنات ماوى با تمام نعمتها و بركاتش نخستين وسيله پذيرائى از اين ميهمانان الهى است ، و به دنبال آن مواهب در بركات ديگرى است كه هيچكس جز خدا نمى داند ! .
تعبير به لهم جنات مى تواند اشاره به اين نكته نيز باشد كه خداوند باغهاى بهشت را عاريتى به آنها نمى دهد ، بلكه براى هميشه به آنها تمليك مى كند ، به گونه اى كه هرگز احتمال زوال اين نعمتها آرامش فكر آنها را بر هم نمى زند .
و در آيه بعد به نقطه مقابل آنها پرداخته مى گويد : اما كسانى كه فاسق شدند و از اطاعت پروردگارشان بيرون رفتند جايگاه هميشگى آنها آتش دوزخ
تفسير نمونه ج : 17 ص : 154
است ( و اما الذين فسقوا فماواهم النار ) .
آنها براى هميشه در اين جايگاه وحشتناك زندانى و محبوسند به گونه اى كه : هر زمان بخواهند از آن خارج شوند آنها را باز مى گردانند ( كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها ) .
و به آنها گفته مى شود : بچشيد عذاب آتشى را كه پيوسته انكار مى كرديد ( و قيل لهم ذوقوا عذاب النار الذى كنتم به تكذبون ) .
بار ديگر در اينجا مى بينيم كه عذاب الهى در برابر كفر و تكذيب قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر عمل .
اشاره به اينكه ايمان به تنهائى كافى نيست ، بلكه بايد انگيزه بر عمل باشد ولى كفر به تنهائى براى عذاب كافى است هر چند عملى همراه آن نباشد .