بعدی 
تفسير نمونه ج : 17 ص : 305
از آن بهره مى گيرد .
از اين گذشته به همان نسبت كه پيامبران امتياز دارند و مشمول مواهب الهى هستند مسئوليتشان نيز سنگين است و يك ترك اولاى آنها معادل يك گناه بزرگ افراد عادى است ، و اين مشخص كننده خط عدالت است .
نتيجه اينكه : اين اراده يك اراده تكوينى است در سر حد يك مقتضى ( نه علت تامه ) و در عين حال نه موجب جبر است و نه سلب مزيت و افتخار .

4 - جاهليت قرن بيستم !
همانگونه كه اشاره شد جمعى از مفسران در تفسير الجاهلية الاولى در آيات مورد بحث گرفتار شك و ترديد شدند گوئى نتوانستند باور كنند كه بعد از ظهور اسلام ، نوعى ديگر جاهليت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت كه جاهليت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع كم اهميتى خواهد بود .
ولى امروز اين امر براى ما كه شاهد مظاهر جاهليت وحشتناك قرن بيستم هستيم كاملا حل شده است ، و بايد آن را به حساب يكى از پيشگوئيهاى اعجاز آميز قرآن مجيد گذارد .
اگر عرب در عصر جاهليت اولى ، جنگ و غارتگرى داشت ، و فى المثل چندين بار بازار عكاظ صحنه خونريزيهاى احمقانه گرديد كه چند تن كشته شدند ، در جاهليت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مى دهد كه گاه بيست مليون نفر در آن قربانى و بيش از آن مجروح و ناقص الخلقه مى شوند ! اگر در جاهليت عرب زنان ، تبرج به زينت مى كردند ، و روسرى هاى خود را كنار مى زدند به گونه اى كه مقدارى از سينه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمايان مى گشت ، در عصر ما كلوپهائى تشكيل مى شود بنام كلوپ برهنگان ( كه نمونه آن در انگلستان معروف است ) كه با نهايت معذرت افراد در آن برهنه
تفسير نمونه ج : 17 ص : 306
مادرزاد مى شوند ، رسوائيهاى پلاژهاى كنار دريا و استخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است .
اگر در جاهليت عرب ، زنان آلوده ذوات الاعلام بودند كه پرچم بر در خانه خود مى زدند تا افراد را به سوى خود دعوت كنند ! ، در جاهليت قرن ما افرادى هستند كه در روزنامه هاى مخصوص مطالبى را در اين زمينه مطرح مى كنند كه قلم از ذكر آن جدا شرم دارد ، و جاهليت عرب بر آن صد شرف دارد .
خلاصه چه گوئيم از وضع مفاسدى كه در تمدن مادى ماشينى منهاى ايمان عصر ما وجود دارد كه ناگفتنش بهتر است ، و نبايد اين تفسير را با آن آلوده كرد .
آنچه گفتيم فقط مشتى از خروار براى نشان دادن زندگى كسانى بود كه از خدا فاصله مى گيرند ، و با داشتن هزاران دانشگاه و مراكز علمى و دانشمندان معروف ، در منجلاب فساد غوطهور شوند ، و حتى گاهى همين مراكز علمى و دانشمندانشان در اختيار همان فجايع و مفاسد قرار مى گيرند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 307
إِنَّ الْمُسلِمِينَ وَ الْمُسلِمَتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ وَ الْقَنِتِينَ وَ الْقَنِتَتِ وَ الصدِقِينَ وَ الصدِقَتِ وَ الصبرِينَ وَ الصبرَتِ وَ الْخَشِعِينَ وَ الْخَشِعَتِ وَ الْمُتَصدِّقِينَ وَ الْمُتَصدِّقَتِ وَ الصئمِينَ وَ الصئمَتِ وَ الحَْفِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحَفِظتِ وَ الذَّكرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّكرَتِ أَعَدَّ اللَّهُ لهَُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عظِيماً(35)
ترجمه :
35 - مردان مسلمان و زنان مسلمان ، مردان با ايمان و زنان با ايمان ، مردان مطيع فرمان خدا و زنانى كه از فرمان خدا اطاعت مى كنند ، مردان راستگو و زنان راستگو ، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا ، مردان با خشوع و زنان با خشوع ، مردان انفاق گر و زنان انفاق كننده ، مردان روزه دار و زنانى كه روزه مى دارند ، مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مى كنند و زنانى كه پاكدامنند ، و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى كنند ، خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 308
شان نزول :
جمعى از مفسران گفته اند هنگامى كه اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابى طالب با شوهرش از حبشه بازگشت به ديدن همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) آمد ، يكى از نخستين سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود : آيا چيزى از آيات قرآن در باره زنان نازل شده است ؟ آنها در پاسخ گفتند : نه ! .
اسماء به خدمت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) آمد ، عرض كرد : اى رسولخدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است ! ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : چرا ؟ عرض كرد : به خاطر اينكه در اسلام و قرآن فضيلتى در باره آنها همانند مردان نيامده است .
اينجا بود كه آيه فوق نازل شد ( و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا از نظر قرب و منزلت يكسانند ، مهم آنست كه از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامى واجد فضيلت باشند ) .

تفسير : شخصيت و ارزش مقام زن در اسلام
به دنبال بحثهائى كه در باره وظائف همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در آيات گذشته ذكر شد در آيه مورد بحث ، سخنى جامع و پر محتوى در باره همه زنان و مردان و صفات بر جسته آنها بيان شده است ، و ضمن بر شمردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى آنان ، پاداش عظيم آنها را در پايان آيه بر شمرده است .
بخشى از اين اوصاف دهگانه از مراحل ايمان سخن مى گويد ( اقرار به زبان ، تصديق به قلب و جنان ، و عمل به اركان ) .
قسمت ديگرى پيرامون كنترل زبان و شكم و شهوت جنسى كه سه عامل سرنوشت ساز در زندگى و اخلاق انسانها مى باشد بحث مى كند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 309
و در بخش ديگرى از مساله حمايت از محرومان و ايستادگى در برابر حوادث سخت و سنگين يعنى صبر كه ريشه ايمان است و سرانجام از عامل تداوم اين صفات يعنى ذكر پروردگار سخن به ميان مى آورد .
مى گويد : مردان مسلمان و زنان مسلمان ( ان المسلمين و المسلمات ) .
و مردان مؤمن و زنان مؤمنه ( و المؤمنين و المؤمنات ) .
و مردانى كه مطيع فرمان خدا هستند و زنانى كه از فرمان حق اطاعت مى كنند ( و القانتين و القانتات ) .
گرچه بعضى از مفسران ، اسلام و ايمان را در آيه فوق به يك معنى گرفته اند ، ولى پيدا است كه اين تكرار نشان مى دهد منظور از آنها دو چيز متفاوت است ، و اشاره به همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره حجرات آمده : قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم : اعراب گفتند ما ايمان آورده ايم ، بگو : هنوز ايمان نياورده ايد ، بلكه بگوئيد اسلام آورده ايم ، و ايمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نكرده است ! .
اشاره به اينكه اسلام همان اقرار به زبان است كه انسان را در صف مسلمين قرار مى دهد ، و مشمول احكام آنها مى كند ، ولى ايمان تصديق به قلب و دل است .
در روايات اسلامى نيز به همين تفاوت اشاره شده است .
در روايتى چنين مى خوانيم : يكى از ياران امام صادق (عليه السلام) در باره اسلام و ايمان از آن حضرت سؤال كرد و پرسيد آيا اينها با هم مختلفند ؟ امام در پاسخ فرمود : آرى ، ايمان با اسلام همراه است ، اما اسلام ممكن است همراه ايمان نباشد .
او توضيح بيشتر خواست امام (عليه السلام) فرمود : الاسلام شهادة ان لا اله الا الله و التصديق برسول الله صلى عليه و آله و سلم ، به حقنت الدماء ، و عليه جرت المناكح و المواريث ، و على ظاهره جماعة الناس ، و الايمان الهدى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 310
و ما يثبت فى القلوب من صفة الاسلام ، و ما ظهر من العمل به : اسلام شهادت به توحيد و تصديق به رسالت پيامبر است ، هر كس اقرار به اين دو كند جانش ( در پناه حكومت اسلامى ) محفوظ خواهد بود ، و ازدواج مسلمانان با او جايز ، و مى تواند از مسلمين ارث ببرد ، و گروهى از مردم مشمول همين ظاهر اسلامند ، اما ايمان نور هدايت و حقيقتى است كه در دل از وصف اسلام جاى مى گيرد ، و اعمالى است كه به دنبال آن مى آيد .
قانت از ماده قنوت چنانكه قبلا هم گفته ايم به معنى اطاعت توأم با خضوع است ، اطاعتى كه از ايمان و اعتقاد سر زند ، و اين اشاره به جنبه هاى عملى و آثار ايمان مى باشد .
سپس به يكى ديگر از مهمترين صفات مؤمنان راستين ، يعنى حفظ زبان پرداخته مى گويد : و مردان راستگو و زنان راستگو ( و الصادقين و الصادقات ) .
از روايات اسلامى استفاده مى شود كه استقامت و درستى ايمان انسان به استقامت و درستى زبان او است : لا يستقيم ايمان امرء حتى يستقيم قلبه ، و لا يستقيم قلبه حتى يستقيم لسانه : ايمان انسان به درستى نمى گرايد تا قلبش درست شود ، و قلبش درست نمى شود تا زبانش درست شود ! .
و از آنجا كه ريشه ايمان ، صبر و شكيبائى در مقابل مشكلات است ، و نقش آن در معنويات انسان همچون نقش سر است در برابر تن ، پنجمين وصف آنها را اين گونه بازگو مى كند : و مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا ( و الصابرين و الصابرات ) .
از طرفى مى دانيم يكى از بدترين آفات اخلاقى ، كبر و غرور و حب جاه است ،
تفسير نمونه ج : 17 ص : 311
و نقطه مقابل آن خشوع ، لذا در ششمين توصيف مى فرمايد : و مردان با خشوع و زنان با خشوع ( و الخاشعين و الخاشعات ) .
گذشته از حب جاه ، حب مال ، نيز آفت بزرگى است ، و اسارت در چنگال آن ، اسارتى است دردناك ، و نقطه مقابل آن انفاق و كمك كردن به نيازمندان است ، لذا در هفتمين توصيف مى گويد : و مردان انفاق گر و زنان انفاق كننده ( و المتصدقين و المتصدقات ) .
گفتيم سه چيز است كه اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسيارى از شرور و آفات اخلاقى در امان است ، زبان و شكم و شهوت جنسى ، به قسمت اول در چهارمين توصيف اشاره شد ، اما به قسمت دوم و سوم در هشتمين و نهمين وصف مؤمنان راستين اشاره كرده مى گويد : و مردانى كه روزه مى دارند و زنانى كه روزه مى دارند ( و الصائمين و الصائمات ) .
و مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مى كنند ، و زنانى كه عفيف و پاكند ( و الحافظين فروجهم و الحافظات ) .
سرانجام به دهمين و آخرين صفت كه تداوم تمام اوصاف پيشين بستگى به آن دارد پرداخته مى گويد : و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند ، و زنانى كه بسيار ياد خدا مى كنند ( و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات ) .
آرى آنها با ياد خدا در هر حال و در هر شرايط ، پرده هاى غفلت و بيخبرى را از قلب خود كنار مى زنند ، وسوسه ها و همزات شياطين را دور مى سازند و اگر لغزشى از آنان سر زده ، فورا در مقام جبران بر مى آيند تا از صراط مستقيم الهى فاصله نگيرند .
در اينكه منظور از ذكر كثير چيست ؟ در روايات اسلامى و كلمات مفسرين ، تفسيرهاى گوناگونى ذكر شده كه ظاهرا همه از قبيل ذكر مصداق است و مفهوم وسيع اين كلمه شامل همه آنها مى شود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 312
از جمله در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خوانيم : اذا ايقظ الرجل اهله من الليل فتوضا و صليا كتبا من الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات : هنگامى كه مرد همسرش را شبانگاه بيدار كند و هر دو وضو بگيرند و نماز ( شب ) بخوانند از مردان و زنانى خواهند بود كه بسيار ياد خدا مى كنند .
و در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : هر كس تسبيح فاطمه زهرا (عليهاالسلام) را در شب بگويد ، مشمول اين آيه است .
بعضى از مفسران گفته اند : ذكر كثير آن است كه در حال قيام و قعود به هنگامى كه به بستر مى رود ياد خدا كند .
اما به هر حال ذكر نشانه فكر است ، و فكر مقدمه عمل ، هدف هرگز ذكر خالى از فكر و عمل نيست .
در پايان آيه ، پاداش بزرگ اين گروه از مردان و زنانى را كه داراى ويژگيهاى دهگانه فوق هستند چنين بيان مى كند : خداوند براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است ( اعد الله لهم مغفرة و اجرا عظيما ) .
نخست با آب مغفرت گناهان آنها را كه موجب آلودگى روح و جان آنها است مى شويد ، سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او كسى نمى داند در اختيارشان مى نهد ، در واقع يكى از اين دو جنبه نفى ناملايمات دارد و ديگر جلب ملايمات .
تعبير به اجرا خود دليل بر عظمت آن است ، و توصيف آن با وصف عظيم تاكيدى بر اين عظمت است ، و مطلق بودن اين عظمت ، دليل ديگرى است بر وسعت دامنه آن ، بديهى است چيزى را كه خداوند بزرگ ، بزرگ بشمرد فوق العاده عظمت دارد .
اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله اعد ( آماده كرده است ) با فعل
تفسير نمونه ج : 17 ص : 313
ماضى ، بيانى است براى قطعى بودن اين اجر و پاداش و عدم وجود تخلف ، و يا اشاره اى به اينكه بهشت و نعمتهايش از هم اكنون براى مؤمنان آماده است .

نكته : مساوات مرد و زن در پيشگاه خدا
گاه بعضى چنين تصور مى كنند كه اسلام كفه سنگين شخصيت را براى مردان قرار داده ، و زنان در برنامه اسلام چندان جائى ندارند ، شايد منشاء اشتباه آنها پاره اى از تفاوتهاى حقوقى است كه هر كدام دليل و فلسفه خاصى دارد .
ولى بدون شك قطع نظر از اين گونه تفاوتها كه ارتباط با موقعيت اجتماعى و شرائط طبيعى آنها دارد هيچگونه فرقى از نظر جنبه هاى انسانى و مقامات معنوى ميان زن و مرد در برنامه هاى اسلام وجود ندارد .
آيه فوق دليل روشنى براى اين واقعيت است زيرا به هنگام بيان ويژگيهاى مؤمنان و اساسى ترين مسائل اعتقادى و اخلاقى و عملى ، زن و مرد را در كنار يكديگر همچون دو كفه يك ترازو قرار مى دهد ، و براى هر دو پاداشى يكسان بدون كمترين تفاوت قائل مى شود .
به تعبير ديگر تفاوت جسمى مرد و زن را همچون تفاوت روحى آنها نمى توان انكار كرد و بديهى است كه اين تفاوت براى ادامه نظام جامعه انسانى ضرورى است و آثار و پيامدهائى در بعضى از قوانين حقوقى زن و مرد ايجاد مى كند ، ولى اسلام هرگز شخصيت انسانى زن را - همچون جمعى از روحانيين مسيحى در قرون پيشين - زير سؤال نمى برد كه آيا زن واقعا انسان است و آيا روح انسانى دارد يا نه ؟ ! ، نه تنها زير سؤال نمى برد بلكه هيچگونه تفاوتى از نظر روح انسانى در ميان اين دو قائل نيست ، لذا در سوره نحل آيه 95 مى خوانيم : من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبه و لنجزينهم آجرهم باحسن ما كانوا يعملون :
تفسير نمونه ج : 17 ص : 314
هر كس عمل صالح كند ، خواه مرد باشد خواه زن ، در حالى كه ايمان داشته باشد ما او را زنده مى كنيم و حيات پاكيزه اى به او مى بخشيم و پاداش وى را به بهترين اعمالى كه انجام مى داده مى دهيم .
اسلام براى زن همان استقلال اقتصادى را قائل شده كه براى مرد ( بر خلاف بسيارى از قوانين دنياى گذشته و حتى امروز كه براى زن مطلقا استقلال اقتصادى قائل نيستند .
به همين دليل در علم رجال اسلامى ، به بخش خاصى مربوط به زنان دانشمندى كه در صف روات و فقهاء بودند برخورد مى كنيم كه از آنها بعنوان شخصيت هائى فراموش ناشدنى ياد كرده است .
اگر به تاريخ عرب قبل از اسلام باز گرديم و وضع زنان را در آن جامعه بررسى كنيم كه چگونه از ابتدائى ترين حقوق انسانى محروم بودند ، و حتى گاهى حق حيات براى آنها قائل نمى شدند و پس از تولد آنها را زنده بگور مى كردند ، و نيز اگر به وضع زن در دنياى امروز كه به صورت عروسك بلا اراده اى در دست گروهى از انسان نماهاى مدعى تمدن در آمده بنگريم تصديق خواهيم كرد كه اسلام چه خدمت بزرگى به جنس زن كرده و چه حق عظيمى بر آنها دارد ؟ ! .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 315
وَ مَا كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة إِذَا قَضى اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضلَلاً مُّبِيناً(36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِى أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْت عَلَيْهِ أَمْسِك عَلَيْك زَوْجَك وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تخْفِى فى نَفْسِك مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تخْشى النَّاس وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَن تخْشاهُ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِّنهَا وَطراً زَوَّجْنَكَهَا لِكَىْ لا يَكُونَ عَلى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فى أَزْوَج أَدْعِيَائهِمْ إِذَا قَضوْا مِنهُنَّ وَطراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً(37) مَّا كانَ عَلى النَّبىِّ مِنْ حَرَج فِيمَا فَرَض اللَّهُ لَهُ سنَّةَ اللَّهِ فى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً(38)

تفسير نمونه ج : 17 ص : 316
ترجمه :
36 - هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند اختيارى از خود ( در برابر فرمان خدا ) داشته باشد ، و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است .
37 - به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى مى گفتى همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهيز ( و پيوسته اين امر را تكرار مى نمودى ) و تو در دل چيزى را پنهان مى داشتى كه خداوند آن را آشكار مى كند ، و از مردم مى ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ، هنگامى كه زيد از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو در آورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هاى آنها هنگامى كه از آنان طلاق گيرند نباشد ، و فرمان خدا انجام شدنى است .
38 - هيچگونه جرمى بر پيامبر در آنچه خدا بر او واجب كرده است نيست ، اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بوده اند نيز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است .

شان نزول :
آيات فوق - به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش ( دختر عمه پيامبر گرامى اسلام ) با زيد بن حارثه برده آزاد شده پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نازل شده است .
ماجرا از اين قرار بود كه : قبل زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) ازدواج كرد خديجه برده اى به نام زيد خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بخشيد و پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) او را آزاد فرمود ، و چون طائفه اش او را از خود راندند پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نام فرزند خود بر او نهاد و به اصطلاح او را
تفسير نمونه ج : 17 ص : 317
تبنى كرد .
بعد از ظهور اسلام زيد مسلمانى مخلص و پيشتاز شد ، و موقعيت ممتازى در اسلام پيدا كرد ، و چنانكه مى دانيم سرانجام يكى از فرماندهان لشكر اسلام در جنگ موته شد كه در همان جنگ شربت شهادت نوشيد .
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) تصميم گرفت براى زيد همسرى برگزيند از زينب بنت جحش كه دختر اميه دختر عبد المطلب ( دختر عمه اش ) بود براى او خواستگارى نمود زينب نخست چنين تصور مى كرد كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خواهد او را براى خود انتخاب كند ، خوشحال شد و رضايت داد ، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى زيد است ، سخت ناراحت شد و سر باز زد ، برادرش كه عبد الله نام داشت او نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود .
در اينجا بود كه نخستين آيه از آيات مورد بحث نازل شد و به امثال زينب و عبد الله هشدار داد كه آنها نمى توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش كارى را لازم مى دانند مخالفت كنند ، آنها كه اين مساله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند ( البته چنانكه خواهيم ديد اين ازدواج ، ازدواج ساده اى نبود و مقدمه اى بود براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، زيرا در عصر جاهليت هيچ زن با شخصيت و سرشناسى حاضر نبود با برده اى ازدواج كند ، هر چند داراى ارزشهاى والاى انسانى باشد ) .
اما اين ازدواج ديرى نپائيد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين ، منجر به طلاق شد ، هر چند پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) اصرار داشت كه اين طلاق رخ ندهد اما رخ داد .
سپس پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى جبران اين شكست زينب در ازدواج ، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد ، و اين قضيه در اينجا خاتمه يافت ، ولى گفتگوهاى ديگرى در ميان مردم پديد آمد كه قرآن با بعضى از آيات مورد بحث
تفسير نمونه ج : 17 ص : 318
آنها را بر چيد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد .

تفسير : سنت شكنى بزرگ
مى دانيم روح اسلام تسليم است ، آنهم تسليم بى قيد و شرط در برابر فرمان خدا اين معنى در آيات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعكس شده است ، از جمله در آيه فوق است كه مى فرمايد : هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش مطلبى را لازم بدانند اختيارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند ( و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امر هم ) .
آنها بايد اراده خود را تابع اراده حق كنند ، همانگونه كه سر تا پاى وجودشان وابسته به او است .
قضى در اينجا به معنى قضاى تشريعى و قانون و فرمان و داورى است و بديهى است كه نه خدا نيازى به اطاعت و تسليم مردم دارد و نه پيامبر چشمداشتى ، در حقيقت مصالح خود آنها است كه گاهى بر اثر محدود بودن آگاهيشان از آن با خبر نمى شوند ولى خدا مى داند و به پيامبرش دستور مى دهد .
اين درست به آن مى ماند كه يك طبيب ماهر به بيمار مى گويد در صورتى به درمان تو مى پردازم كه در برابر دستوراتم تسليم محض شوى ، و از خود اراده اى نداشته باشى ، اين نهايت دلسوزى طبيب را نسبت به بيمار نشان مى دهد و خدا از چنين طبيبى برتر و بالاتر است .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 319
لذا در پايان آيه به همين نكته اشاره كرده مى فرمايد : كسى كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند گرفتار گمراهى آشكارى شده است ( و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا ) .
راه سعادت گم مى كند و به بيراهه و بدبختى كشيده مى شود ، چرا كه فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را كه ضامن خير و سعادت او است ناديده گرفته و چه ضلالتى از اين آشكارتر ؟ ! سپس به داستان معروف زيد و همسرش زينب كه يكى از مسائل حساس زندگانى پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) است و ارتباط با مساله همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كه در آيات پيشين گذشت دارد پرداخته چنين مى گويد : به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود ، و تو نيز به او نعمت بخشيده بودى مى گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز ( و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله ) .
منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب زيد بن حارثه كرده بود ، و نعمت پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت .
از اين آيه استفاده مى شود كه ميان زيد و زينب ، مشاجره اى در گرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدائى و طلاق قرار گرفت ، و با توجه به جمله تقول كه فعل مضارع است پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كرارا و مستمرا او را نصيحت مى كرد و از جدائى و طلاق باز مى داشت .
آيا اين مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زينب با زيد بود كه او از يك قبيله سرشناس و اين يك برده آزاد شده بود ؟ يا به خاطر پاره اى از خشونتهاى اخلاقى زيد ؟
تفسير نمونه ج : 17 ص : 320
و يا هيچكدام ؟ بلكه توافق روحى و اخلاقى در ميان آن دو نبود ، چرا كه گاه ممكن است دو نفر خوب باشند ، ولى از نظر فكر و سليقه اختلافاتى داشته باشند كه نتوانند به زندگى مشترك با هم ادامه دهند .
به هر حال تا اينجا مساله پيچيده اى نيست ، بعد مى افزايد : تو در دل چيزى را پنهان مى داشتى كه خداوند آن را آشكار مى كند ، و از مردم مى ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ! ( و تخفى فى نفسك و الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ) .
مفسران در اينجا سخنان فراوانى گفته اند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبيرات ، بهانه هائى به دست دشمنان داده است ، در حالى كه از قرائنى كه در خود آيه و شان نزول آيات و تاريخ وجود دارد ، مفهوم اين آيه مطلب پيچيده اى نيست ، زيرا : پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در نظر داشت ، كه اگر كار صلح ميان دو همسر به انجام نرسد و كارشان به طلاق و جدائى بيانجامد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى جبران اين شكست كه دامنگير دختر عمه اش زينب شده كه حتى برده اى آزاد شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزيند ، ولى از اين بيم داشت كه از دو جهت مردم به او خرده گيرند و مخالفان پيرامون آن جنجال بر پا كنند .
نخست اينكه : زيد پسر خوانده پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود ، و مطابق يك سنت جاهلى پسر خوانده ، تمام احكام پسر را داشت ، از جمله اينكه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى پنداشتند .
ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چگونه حاضر مى شود با همسر مطلقه برده آزاد شده اى ازدواج كند و اين شان و مقام او است .
از بعضى از روايات اسلامى به دست مى آيد كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به هر حال اين تصميم را به فرمان خدا گرفته بود ، و در قسمت بعد آيه نيز قرينه اى بر اين معنى
تفسير نمونه ج : 17 ص : 321
وجود دارد .
بنابر اين اين مساله ، يك مساله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سنت غلط جاهلى ( ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده ، و ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده ) .
مسلم است كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نبايد در اين مسائل از مردم بترسد و از جوسازيها و سم پاشيها واهمه اى به خود راه دهد ، ولى به هر حال طبيعى است كه انسان در اين گونه موارد به خصوص كه پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در كار بوده باشد ، گرفتار ترس و وحشتى مى شود ، به خصوص اينكه ممكن بود اين گفتگوها و جنجالها در روند پيشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد ، و افراد ضعيف الايمان را تحت تاثير قرار دهد و شك و ترديد در دل آنها ايجاد كند .
لذا در دنباله آيه مى فرمايد : هنگامى كه زيد حاجت خود را به پايان برد و او را رها كرد ما او را به همسرى تو در آورديم ، تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هاى خود ، هنگامى كه از آنها طلاق بگيرند ، نباشد ( فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا ) .
و اين كارى بود كه مى بايست انجام بشود و فرمان خدا انجام شدنى است ( و كان امر الله مفعولا ) .
ادعياء جمع دعى به معنى پسر خوانده و وطر به معنى نياز و حاجت مهم است ، و انتخاب اين تعبير در مورد طلاق و رهائى زينب در حقيقت به خاطر لطف بيان است كه با صراحت عنوان طلاق كه براى زنان و حتى مردان عيب است مطرح نشود گوئى اين دو به يكديگر نيازى داشته اند كه مدتى زندگى مشترك داشته باشند و جدائى آنها به خاطر پايان اين نياز بوده است .
تعبير به زوجناكها ( او را به همسرى تو در آورديم ) دليل بر اين است
تفسير نمونه ج : 17 ص : 322
كه اين ازدواج يك ازدواج الهى بود ، لذا در تواريخ آمده است كه زينب بر ساير همسران پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به اين امر مباهات مى كرد و مى گفت : زوجكن اهلوكن و زوجنى الله من السماء : شما را خويشاوندانتان به همسرى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) درآوردند ، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پيامبر خدا (صلى الله عليهوآلهوسلّم) درآورد .
قابل توجه اينكه قرآن براى رفع هر گونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى اين ازدواج را كه شكستن يك سنت جاهلى در زمينه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخوانده ها بوده است بيان مى دارد ، و اين خود اشاره اى است به يك مساله كلى ازدواجهاى متعدد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) امر ساده اى نبود بلكه هدفهائى را تعقيب مى كرد كه در سرنوشت مكتب او اثر داشت .
جمله كان امر الله مفعولا اشاره به اين است كه در اينگونه مسائل بايد قاطعيت به خرج داد و كارى كه شدنى است بايد بشود ، زيرا تسليم جنجالها شدن در مسائلى كه ارتباط با هدفهاى كلى و اساسى دارد بى معنى است .
با تفسير روشنى كه در مورد آيه فوق آورديم معلوم مى شود كه پيرايه هائى را كه دشمنان و يا دوستان نادان خواسته اند به اين آيه ببندند كاملا بى اساس است ، و در بحث نكات توضيح بيشترى در اين زمينه به خواست خدا خواهيم داد .
آخرين آيه مورد بحث در تكميل بحثهاى گذشته چنين مى گويد : هيچگونه سختى و حرجى بر پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در آنچه خدا براى او واجب كرده است نيست ( ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له ) .
آنجا كه خداوند فرمانى به او مى دهد ، ملاحظه هيچ امرى در برابر آن
تفسير نمونه ج : 17 ص : 323
جائز نيست ، و بدون هيچ چون و چرا بايد به مرحله اجرا در آيد .
رهبران آسمانى هرگز نبايد در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف اين و آن دهند يا ملاحظه جوسازيهاى سياسى و آداب و رسوم غلط حاكم بر محيط را كنند چه بسا آن دستور براى شكستن همين شرائط نادرست و در هم كوبيدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد .
آنها بايد به مصداق و لا يخافون لومة لائم ( مائده - 54 ) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها ، فرمان خدا را به كار بندند .
اصولا اگر ما بخواهيم بنشينيم تا براى اجراى فرمان حق ، رضايت و خشنودى همه را جلب كنيم چنين چيزى امكان پذير نيست ، گروههائى هستند كه تنها هنگامى راضى مى شوند كه ما تسليم خواسته ها يا پيرو مكتب آنها شويم ، چنانكه قرآن مى گويد : و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم : هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آئين آنها بى قيد و شرط پيروى كنى ( بقره - 120 ) .
و در باره آيه مورد بحث مطلب چنين بود ، زيرا ازدواج پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با زينب - چنانكه گفتيم - در افكار عمومى مردم آن محيط دو ايراد داشت : يكى ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده كه در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقيقى بود ، و اين بدعتى بود كه مى بايد در هم شكسته مى شد .
و ديگر ازدواج مرد با شخصيتى همچون پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با همسر مطلقه يك برده آزاد شده عيب و ننگ بود ، چرا كه پيامبر را با يك برده همرديف قرار مى داد اين فرهنگ غلط نيز بايد برچيده شود ، و ارزشهاى انسانى بجاى آن بنشيند ، و كفو بودن دو همسر تنها بر اساس ايمان و اسلام و تقوا استوار گردد .
اصولا سنت شكنى و برچيدن آداب و رسوم خرافى و غير انسانى همواره با سر و صدا توأم است ، و پيامبران هرگز نبايد به اين سر و صداها اعتنا كنند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 324
لذا در جمله بعد مى فرمايد : اين سنت الهى در مورد پيامبران در امم پيشين نيز جارى بوده است ( سنة الله للذين خلوا من قبل ) .
تنها تو نيستى كه گرفتار اين مشكلى ، بلكه همه انبياء به هنگام شكستن سنتهاى غلط گرفتار اين ناراحتيها بوده اند .
مشكل بزرگ در اين قضيه ، منحصر به شكستن اين دو سنت جاهلى نبود ، بلكه چون پاى ازدواج پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) در ميان بود ، اين امر مى توانست دستاويز ديگرى به دشمنان براى عيبجوئى بدهد كه شرح آن خواهد آمد .
و در پايان آيه براى تثبيت قاطعيت در اين گونه مسائل بنيادى مى فرمايد فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقيقى است و بايد به مرحله اجرا در آيد ( و كان امر الله قدرا مقدورا ) .
تعبير به قدرا مقدورا ، ممكن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد ، و ممكن است ناظر به رعايت حكمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آيه اين است كه هر دو معنى از آن اراده شود ، يعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بى چون و چرا لازم الاجرا است .
جالب اينكه در تواريخ مى خوانيم : پيامبر اسلام در مورد ازدواج با زينب آنچنان دعوت عامى براى صرف غذا از مردم به عمل آورد كه در مورد هيچيك از همسرانش سابقه نداشت ! .
گويا با اين كار مى خواست نشان دهد كه به هيچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محيط نيست ، بلكه به اجراى اين دستور الهى افتخار مى كند ، بعلاوه در نظر داشت كه از اين راه آوازه شكستن اين سنت جاهلى به گوش همگان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 325
در سراسر جزيره عرب برساند .

نكته ها :

1 - افسانه هاى دروغين
داستان ازدواج پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با زينب با تمام صراحتى كه قرآن در اين مساله و هدف اين ازدواج به خرج داده و آنرا شكستن يك سنت جاهلى در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفى كرده باز مورد بهره بردارى سوء جمعى از دشمنان اسلام گرديده است ، آنها خواسته اند از آن يك داستان عشقى بسازند كه ساحت قدس پيامبر را با آن آلوده كنند و احاديث مشكوك و يا مجعولى را در اين زمينه دستاويز قرار داده اند .
از جمله اينكه نوشته اند : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) براى حال پرسى زيد به خانه او آمد همينكه در را گشود چشمش به جمال زينب افتاد ، و گفت : سبحان الله خالق النور تبارك الله احسن الخالقين ! : منزه است خداوندى كه خالق نور است و جاويد و پر بركت است خدائى كه احسن الخالقين مى باشد ! و اين جمله را دليلى بر علاقه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به زينب گرفته اند .
در حالى كه شواهد روشنى - قطع نظر از مساله نبوت و عصمت - در دست است كه اين افسانه ها را تكذيب مى كند .
نخست اينكه : زينب دختر عمه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) بود و در محيط خانوادگى تقريبا با او بزرگ شده بود ، پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) شخصا او را براى زيد خواستگارى كرد ، و اگر زينب جمال فوق العاده اى داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را كرده بود نه جمالش امر مخفى بود و نه ازدواج با او قبل از اين ماجرا مشكلى داشت ، بلكه با توجه به اينكه زينب هيچگونه تمايلى براى ازدواج با زيد نشان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 326
نمى داد بلكه مخالفت خود را صريحا ، بيان كرد ، و كاملا ترجيح مى داد همسر پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) شود بطورى كه وقتى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به خواستگارى او براى زيد رفت خوشحال شد زيرا تصور مى كرد پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) او را براى خود خواستگارى مى كند ، اما بعدا با نزول آيه قرآن و امر به تسليم در برابر فرمان خدا و پيامبر تن به ازدواج با زيد داد .
با اين مقدمات چه جاى اين توهم كه او از چگونگى زينب با خبر نباشد ؟ و چه جاى اين توهم كه تمايل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام كند ؟ ديگر اينكه هنگامى كه زيد براى طلاق دادن همسرش زينب به پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مراجعه مى نمايد حضرت بارها او را نصيحت مى كند و مانع اين طلاق مى شود ، اين خود شاهد ديگرى بر نفى آن افسانه ها است .
از سوى ديگر قرآن با صراحت هدف اين ازدواج را بيان كرده تا جائى براى گفتگوهاى ديگر نباشد .
از سوى چهارم در آيات فوق خوانديم كه خدا به پيامبر مى گويد : در ماجراى ازدواج با همسر مطلقه زيد جريانى وجود داشت كه پيامبر از مردم مى ترسيد در حالى كه بايد از خدا بترسد .
مساله ترس از خدا نشان مى دهد كه اين ازدواج به عنوان يك وظيفه انجام شده كه بايد به خاطر پروردگار ملاحظات شخصى را كنار بگذارد تا يك هدف مقدس الهى تامين شود ، هر چند به قيمت زخم زبان كوردلان و افسانه بافيهاى منافقان در زمينه متهم ساختن پيامبر تمام گردد و اين بهاى سنگينى بود كه پيامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شكستن يك سنت غلط پرداخت و هنوز هم مى پردازد ! اما لحظاتى در طول زندگى رهبران راستين فرا مى رسد كه بايد ايثار و فداكارى كنند ، و خود را در معرض اتهام اينگونه افراد قرار دهند تا هدفشان
تفسير نمونه ج : 17 ص : 327
پياده شود .
آرى اگر پيامبر هرگز زينب را نديده بود و نشناخته بود و هرگز زينب تمايل با ازدواج او نداشت و زيد نيز حاضر به طلاق دادن او نبود ( قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت ) جاى اين گفتگو و توهمات بود ، ولى با توجه به نفى همه اين شرائط ، ساختگى بودن اين افسانه ها روشن مى شود .
به علاوه تاريخ زندگى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) به هيچ وجه نشان نمى دهد كه او علاقه و تمايل خاصى نسبت به زينب داشت ، بلكه همچون ساير همسران بلكه شايد از جهاتى كمتر از بعضى همسران پيامبر بوده ، و اين خود شاهد تاريخى ديگرى بر نفى آن افسانه ها است .
آخرين سخنى كه در اينجا اشاره به آن را لازم مى دانيم اينكه ممكن است كسى بگويد شكستن چنين سنت غلطى لازم بود اما چه ضرورتى داشت كه شخص پيامبر اقدام به سنت شكنى كند ، مى توانست مساله را به صورت يك قانون بيان نمايد و ديگران را تشويق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود كند .
ولى بايد توجه داشت گاهى يك سنت جاهلى و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادى كه دون شان انسان از نظر ظاهرى هستند با سخن امكان پذير نيست ، و مردم مى گويند اگر اين كار خوب بود چرا خود او انجام نداد ، ؟ چرا او با همسر برده آزاد شده اى ازدواج نكرد ؟ ! چرا او با همسر مطلقه فرزندخوانده اش عقد همسرى نبست ؟ ! .
در اينگونه موارد يك نمونه عملى به همه اين چراها پايان مى دهد .
و بطور قاطع آن سنت غلط شكسته مى شود .
گذشته از اينكه نفس اين عمل يك نوع ايثار و فداكارى بود .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 328
2 - تسليم در برابر حق روح اسلام است
بدون شك استقلال فكرى و روحى انسان اجازه نمى دهد كه بى قيد و شرط تسليم كسى شود ، چرا كه او هم انسانى است مثل خودش ، و ممكن است در مسائلى اشتباهاتى داشته باشد .
اما هنگامى كه مساله به خداوند عالم و حكيم و پيامبرى كه از او سخن مى گويد و به فرمان او گام بر مى دارد مى رسد تسليم مطلق نبودن دليل بر گمراهى است ، چرا كه فرمانش كمترين خطا و اشتباهى ندارد .
و از اين گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است ، و چيزى نيست كه به ذات پاك خدا برگردد ، آيا ممكن است هيچ انسان عاقلى با تشخيص اين حقيقت مصالح خود را زير پا بگذارد ؟ از همه اينها گذشته ما از آن او هستيم ، و هر چه داريم از او است ، و جز تسليم در برابر او كارى نمى توانيم داشته باشيم .
لذا در سراسر قرآن آيات فراوانى ديده مى شود كه به اين مساله اشاره مى كند : گاه مى گويد : پيروان واقعى انبيا كسانى هستند كه در برابر حكم خدا و رسولش مى گويند شنيديم و اطاعت كرديم انما كان قول المؤمنين اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك هم المفلحون ( نور - 51 ) .
و گاه مى گويد : سوگند به پروردگارت آنها به حقيقت ايمان نمى رسند تا زمانى كه تو را در اختلافاتشان حكم سازند ، و سپس در دل خود از داورى تو كوچكترين ناراحتى نداشته باشند و كاملا تسليم شوند فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ( نساء - 65 ) .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 329
و در جاى ديگر مى گويد : چه كسى آئينش بهتر است از آن كس كه با تمام وجود خود تسليم پروردگار شده و نيكوكار است ؟ و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ( نساء - 125 ) .
اصولا اسلام از ماده تسليم گرفته شده ، و به همين حقيقت اشاره مى كند ، بنابر اين هر انسانى به مقدار تسليمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است .
مردم در اين زمينه چند گروهند : گروهى تنها در مواردى تسليم فرمان حقند كه با منافعشان تطبيق كند ، اينها در حقيقت مشركانى هستند كه نام مسلم بر خود گذارده اند ، و كارشان تجزيه احكام الهى به مصداق نؤمن ببعض و نكفر ببعض است حتى در آنجا كه ايمان مى آورند در حقيقت به منافعشان ايمان آورده اند نه به حكم خدا ! .
گروه ديگرى آنها هستند كه اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است ، و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم مى پوشند و تسليم فرمان خدا مى شوند ، اينها مؤمنان و مسلمانان راستينند .
گروه سومى از اين هم برترند ، و اصولا جز آنچه خدا اراده كند اراده اى ندارند ، و جز آنچه او مى خواهد خواسته اى در دل آنها نيست ، آنها به جائى رسيده اند كه فقط چيزى را دوست مى دارند كه او دوست دارد ، و از چيزى متنفرند كه او نمى خواهد .
اينها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند كه تمام وجودشان به رنگ توحيد در آمده و غرق محبت و محو جمال اويند .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 330
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسلَتِ اللَّهِ وَ يخْشوْنَهُ وَ لا يخْشوْنَ أَحَداً إِلا اللَّهَ وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً(39)
ترجمه :
39 - ( پيامبران پيشين ) كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى كردند و ( تنها ) از او مى ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ، و همين بس كه خداوند حسابگر ( و پاداش دهنده اعمال آنها ) است .

تفسير : مبلغان راستين كيانند ؟
نخستين آيه مورد بحث - به تناسب بحثى كه در آخرين آيه از آيات پيشين ، در باره پيامبران گذشته بود - به يكى از مهمترين برنامه هاى عمومى انبياء اشاره كرده ، مى فرمايد : پيامبران پيشين كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى كردند و از او مى ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ( الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ) .
تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى هنگامى كه به تو دستور مى دهد يك سنت غلط جاهلى را در زمينه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشكن و با زينب همسر مطلقه زيد ازدواج كن هرگز نبايد در انجام اين وظيفه كمترين نگرانى از ناحيه گفتگوى اين و آن به خود راه دهى كه اين سنت همگى پيامبران است .
اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن اينگونه سنتها است و اگر بخواهند كمترين ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود
تفسير نمونه ج : 17 ص : 331
پيروز نخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند ، حرفهاى ناموزون بدگويان را به جان خريدار شوند و بى اعتنا به جوسازيها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامه هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خدا است .
لذا در پايان آيه مى فرمايد : همين بس كه خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است ( و كفى بالله حسيبا ) .
هم حساب ايثار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگهميدارد و پاداش مى دهد و هم سخنان ناموزن و ياوه سراى دشمنان را محاسبه و كيفر مى دهد .
در حقيقت جمله كفى بالله حسيبا دليلى است براى اين موضوع كه رهبران الهى نبايد در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است .

نكته ها :
1 - منظور از تبليغ در اينجا همان ابلاغ و رسانيدن است ، و هنگامى كه ارتباط با رسالات الله پيدا كند مفهومش اين مى شود كه آنچه را خدا به عنوان وحى به پيامبران تعليم كرده به مردم تعليم كنند ، و از طريق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند .
2 - خشيت به معنى ترس توأم با تعظيم و احترام است ، و از همين رو با خوف كه اين ويژگى در آن نيست متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نيز به كار مى رود .
در بعضى از مؤلفات محقق طوسى سخنى در تفاوت اين دو واژه آمده است كه در حقيقت ناظر به معنى عرفانى آن مى باشد ، نه معنى لغوى ، او مى گويد : خشيت و خوف هر چند در لغت به يك معنى ( يا نزديك به يك معنى ) مى باشند ، ولى در عرف صاحبدلان در ميان اين دو فرقى است ، و آن اينكه : خوف
تفسير نمونه ج : 17 ص : 332
به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصير در طاعات انتظار آن را دارد ، و اين حالت براى اكثر مردم حاصل مى شود ، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندكى حاصل نمى شود .
اما خشيت حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هيبت او ، و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براى انسانى حاصل مى شود ، و اين حالتى است كه جز براى كسانى كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبرياى او هستند و لذت قرب او را چشيده اند حاصل نمى گردد و لذا در قرآن اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى فرمايد : انما يخش الله من عباده العلماء .

3 - پاسخ به يك سؤال -
ممكن است گفته شود كه اين آيه با جمله اى كه در آيات قبل گذشت تضاد دارد چه اينكه در اينجا مى گويد : پيامبران الهى تنها از خدا مى ترسند و از غير او ترس و واهمه اى ندارند ، ولى در آيات گذشته آمده بود : تو در دل خود چيزى را پنهان مى كردى كه خدا آشكار كرد ، و از مردم ترس داشتى در حالى كه بايد از خدا بترسى و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه .
ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين سؤال روشن مى شود : نخست اينكه : اگر پيغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر اين بود كه مبادا شكستن اين سنت براى جمع زيادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همين جهت در ايمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند ، چنين خشيتى در حقيقت به خشيت از خدا باز مى گردد .
ديگر اينكه پيامبران در تبليغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از كسى نمى شوند ، اما در مسائل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد كه از يك
تفسير نمونه ج : 17 ص : 333
موضوع خطرناك مانند زخم زبانهاى مردم بيم داشته باشند ، و يا همچون موسى (عليه السلام) به هنگامى كه عصا را افكند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسيد ، اينگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عيب و نقص نيست ، و حتى شجاعترين افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مى شوند ، عيب و نقص آن است كه در زندگى اجتماعى در انجام وظيفه الهى بترسد .

4 - آيا پيامبران تقيه مى كنند ؟
جمعى از آيه فوق استفاده كرده اند كه براى انبياء هرگز تقيه كردن در ابلاغ رسالت جائز نيست ، زيرا قرآن مى گويد : و لا يخشون احدا الا الله .
ولى بايد توجه داشت تقيه انواعى دارد ، تنها يك نوع از آن تقيه خوفى است كه طبق آيه فوق در مورد دعوت انبياء و ابلاغ رسالت منتفى است .
ولى تقيه اقسام ديگرى نيز دارد ، از جمله تقيه تحبيبى و پوششى است .
منظور از تقيه تحبيبى آن است كه گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقيده خود را مكتوم مى دارد تا بتواند نظر او را براى همكارى در اهداف مشترك جلب كند .
و منظور از تقيه پوششى آن است كه گاه براى رسيدن به هدف بايد نقشه ها و مقدمات را كتمان كند ، چرا كه اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممكن است آن را خنثى كنند .
زندگى انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) پر است از اينگونه تقيه ها ، زيرا مى دانيم در بسيارى از مواقع هنگامى كه حركت به سوى ميدان نبرد مى كرد مقصد خود را مخفى مى داشت ، نقشه هاى جنگى او كاملا در خفا كشيده مى شد ، و استتار كه نوعى از تقيه است در تمام مراحل اجرا مى گشت .
گاه براى بيان حكمى از روش مرحله اى كه نوعى از تقيه است استفاده
تفسير نمونه ج : 17 ص : 334
مى كرد .
فى المثل مساله تحريم ربا يا شرب خمر در يك مرحله بيان نشد ، بلكه به فرمان خدا در چندين مرحله صورت گرفت يعنى از مراحل سبكتر شروع شد تا به حكم نهائى و اصلى رسيد .
به هر حال تقيه معنى وسيعى دارد كه همان پوشاندن واقعيتها براى پرهيز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است و اين چيزى است كه در ميان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسيدن به هدفهاى مقدسشان در پاره اى از مراحل آن را انجام مى دهند ، چنانكه در داستان حضرت ابراهيم (عليه السلام) قهرمان توحيد مى خوانيم كه او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز كه بت پرستان براى مراسم عيد به خارج شهر مى رفتند مكتوم داشت ، تا از يك فرصت مناسب براى در هم كوبيدن بتها استفاده كند .
و نيز مؤمن آل فرعون براى اينكه بتواند در مواقع حساس به موسى (عليه السلام) كمك كند و او را از قتل نجات دهد ايمان خود را مكتوم مى داشت .
و به همين جهت قرآن از او نه عظمت ياد كرده ، به هر حال تنها تقيه خوفى است كه بر پيامبران مجاز نيست به انواع ديگر تقيه .
گر چه سخن در اين زمينه بسيار است اما با حديثى پر معنى و جامع از امام صادق (عليه السلام) اين بحث را پايان مى دهيم امام (عليه السلام) فرمود : التقية ديني و دين آبائي ، و لا دين لمن لا تقية له و التقية ترس الله فى الأرض ، لأن مؤمن آل فرعون لو أظهر الإسلام لقتل : تقيه آئين من و آئين پدران من است ، كسى كه تقيه ندارد دين ندارد ، تقيه سپر نيرومند پروردگار در زمين است ، چرا كه اگر مؤمن آل فرعون ايمان خود را اظهار مى كرد مسلما كشته مى شد ( و رسالت او در حفظ آئين موسى به هنگام خطر انجام نمى شد ) .
در باره تقيه بحث مشروحى در جلد يازدهم صفحه 423 ( ذيل آيه 106 سوره
تفسير نمونه ج : 17 ص : 335
نحل ) داشته ايم .

5 - شرط پيروزى در تبليغات -
آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچكس جز از خدا است .
آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواسته هاى اين و آن و تمايلات بى رويه گروهها و جمعيتها را در نظر مى گيرند ، و با توجيهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى دهند ، هرگز نتيجه اساسى نخواهند گرفت ، هيچ نعمتى برتر از نعمت هدايت نيست ، و هيچ خدمتى برتر از اعطاء اين نعمت به انسانى نمى باشد ، و به همين دليل پاداش اين كار برترين پاداشها است ، لذا در حديثى از امير مؤمنان مى خوانيم : كه مى فرمايد : هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مرا به سوى يمن فرستاد فرمود با هيچكس پيكار مكن مگر آنكه قبلا او را دعوت به سوى حق كنى ، و ايم الله لئن يهدى الله على يديك رجلا خير مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدايت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند .
و باز به همين دليل است كه مبلغان راستين بايد نيازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هيچ مقامى كه آن نياز و اين ترس بر افكار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى گذارد .
يك مبلغ الهى به مقتضاى : و كفى بالله حسيبا تنها به اين مى انديشد كه حسابگر اعمال او خدا است ، و پاداشش به دست او است ، و همين آگاهى و عرفان به او در اين راه پر نشيب و فراز مدد مى دهد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 336
مَّا كانَ محَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكلِّ شىْء عَلِيماً(40)
ترجمه :
40 - محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ، ولى رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است و خداوند به هر چيز آگاه است .

تفسير : مساله خاتميت
اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با همسر مطلقه زيد براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، بيان مى دارد ، و جواب كوتاه و فشرده اى است به عنوان آخرين جواب ، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است به تناسب خاصى در ذيل آن بيان مى كند .
نخست مى فرمايد : محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ( ما كان محمد ابا احد من رجالكم ) .
نه زيد و نه ديگرى ، و اگر يك روز نام پسر محمد بر او گذاردند اين تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن بر چيده شد نه يك رابطه طبيعى و خويشاوندى .
البته پيامبر فرزندان حقيقى به نام قاسم و طيب و طاهر و ابراهيم داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند ، و لذا نام رجال ( مردان ) بر آنها اطلاق نشد .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 337
امام حسن و امام حسين (عليه السلام) كه آنها را فرزندان پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خواندند ، گرچه به سنين بالا رسيدند ، ولى به هنگام نزول اين آيه هنوز كودك بودند ، بنابر اين جمله ما كان محمد ابا احد من رجالكم كه به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است .
و اگر در بعضى از تعبيرات خود پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خوانيم انا و على ابوا هذه الامة : من و على پدران اين امتيم مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلكه ابوت ناشى از تعليم و تربيت و رهبرى بوده است .
با اين حال ازدواج با همسر مطلقه زيد كه قرآن فلسفه آنرا صريحا شكستن سنتهاى نادرست ذكر كرده چيزى نبود كه باعث گفتگو در ميان اين و آن شود ، و يا به خواهند آنرا دستاويز براى مقاصد سوء خود كنند .
سپس مى افزايد : ارتباط پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) با شما تنها از ناحيه رسالت و خاتميت مى باشد او رسول الله و خاتم النبيين است ( و لكن رسول الله و خاتم النبيين ) .
بنابر اين صدر آيه ارتباط نسبى را بطور كلى قطع مى كند ، و ذيل آيه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتميت را اثبات مى نمايد ، و از اينجا پيوند صدر و ذيل روشن مى شود .
از اين گذشته اشاره به اين حقيقت نيز دارد كه در عين حال علاقه او فوق علاقه يك پدر به فرزند است ، چرا كه علاقه او علاقه رسول به امت مى باشد ، آنهم رسولى كه مى داند بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد ، و بايد آنچه مورد نياز امت است تا دامنه قيامت براى آنها با دقت و با نهايت دلسوزى پيش بينى كند .
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در اين زمينه لازم بوده در اختيار او گذارده ، از اصول و فروع و كليات و جزئيات در تمام زمينه ها ، و لذا در پايان آيه مى فرمايد : خداوند به هر چيز عالم و آگاه بوده و هست ( و كان الله بكل شىء عليما ) .

تفسير نمونه ج : 17 ص : 338
اين نكته نيز قابل توجه است كه خاتم انبياء بودن ، به معنى خاتم المرسلين بودن نيز هست ، و اينكه بعضى از دين سازان عصر ما براى مخدوش كردن مساله خاتميت به اين معنى چسبيده اند كه قرآن پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را خاتم انبياء شمرده ، نه خاتم رسولان اين يك اشتباه بزرگ است ، چرا كه اگر كسى خاتم انبياء شد به طريق اولى خاتم رسولان نيز هست ، زيرا مرحله رسالت مرحله اى است فراتر از مرحله نبوت ( دقت كنيد ) .
اين سخن درست به اين مى ماند كه بگوئيم : فلان كس در سرزمين حجاز نيست ، چنين كسى مسلما در مكه نخواهد بود ، اما اگر بگوئيم در مكه نيست ، ممكن است در نقطه ديگرى از حجاز باشد ، بنابر اين اگر پيامبر را خاتم المرسلين مى ناميد ممكن بود خاتم انبياء نباشد ، اما وقتى مى گويد او خاتم انبياء است ، مسلما خاتم رسولان نيز خواهد بود ، و به تعبير مصطلح نسبت نبى و رسول نسبت عموم و خصوص مطلق است ( باز هم دقت كنيد ) .

نكته ها :

1 - خاتم چيست ؟
خاتم ( بر وزن حاتم ) آنگونه كه ارباب لغت گفته اند به معنى چيزى است كه به وسيله آن پايان داده مى شود ، و نيز به معنى چيزى آمده است كه با آن اوراق و مانند آن را مهر مى كنند .
در گذشته و امروز اين امر معمول بوده و هست كه وقتى مى خواهند در نامه يا ظرف يا خانه اى را ببندند و كسى آن را باز نكند روى در ، يا روى قفل آن ماده چسبنده اى مى گذارند ، و روى آن مهرى مى زنند كه امروز از آن تعبير به لاك و مهر مى شود .
و اين به صورتى است كه براى گشودن آن حتما بايد مهر و آن شىء چسبنده
تفسير نمونه ج : 17 ص : 339
شكسته شود ، مهرى را كه بر اينگونه اشياء مى زنند خاتم مى گويند ، و از آنجا كه در گذشته گاهى از گلهاى سفت و چسبنده براى اين مقصد استفاده مى كردند لذا در متون بعضى از كتب معروف لغت در معنى خاتم مى خوانيم ما يوضع على الطينة ( چيزى بر گل مى زنند ) .
اينها همه به خاطر آن است كه اين كلمه از ريشه ختم به معنى پايان گرفته شده ، و از آنجا كه اين كار ( مهر زدن ) در خاتمه و پايان قرار مى گيرد نام خاتم بر وسيله آن گذارده شده است .
و اگر مى بينيم يكى از معانى خاتم انگشتر است آن نيز به خاطر همين است كه نقش مهرها را معمولا روى انگشترهايشان مى كندند ، و به وسيله انگشتر نامه ها را مهر مى كردند ، لذا در حالات پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و ائمه هدى (عليهم السلام) و شخصيتهاى ديگر از جمله مسائلى كه مطرح مى شود نقش خاتم آنها است .
مرحوم كلينى در كافى از امام صادق (عليه السلام) چنين نقل مى كند : ان خاتم رسول الله كان من فضة نقشه محمد رسول الله : انگشتر پيامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود .
در بعضى از تواريخ آمده است كه يكى از حوادث سال ششم هجرى اين بود كه پيامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و اين به خاطر آن بود كه به او عرض كردند پادشاهان نامه هاى بدون مهر را نمى خوانند .
در كتاب طبقات نيز آمده است هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد ، و به پادشاهان و سلاطين روى زمين نامه بنويسد دستور داد انگشترى برايش ساختند كه روى آن محمد رسول الله حك شده
تفسير نمونه ج : 17 ص : 340
بود ، و نامه هاى خود را با آن مهر مى كرد .
با اين بيان به خوبى روشن مى شود كه خاتم گر چه امروز به انگشتر تزيينى نيز اطلاق مى شود ، ولى ريشه اصلى آن از ختم به معنى پايان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهائى مى گفتند كه با آن نامه ها را مهر مى كردند .
بعلاوه اين ماده در قرآن مجيد در موارد متعددى به كار ، رفته ، و در همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن است ، مانند اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم : امروز - روز قيامت - مهر بر دهانشان مى نهيم و دستهاى آنها با ما سخن مى گويد ( يس - 65 ) .
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة : خداوند بر دلها و گوشهاى آنها ( منافقان ) مهر نهاده ( به گونه اى كه هيچ حقيقتى در آن نفوذ نمى كند ) و بر چشمهاى آنها پرده اى است ( بقره - 7 ) .
از اينجا معلوم مى شود آنها كه در دلالت آيه مورد بحث بر خاتميت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و پايان گرفتن سلسله انبياء به وسيله او وسوسه كرده اند به كلى از معنى اين واژه بى اطلاع بوده اند ، و يا خود را به بى اطلاعى زده اند ، و گرنه هر كس كمترين اطلاعى از ادبيات عرب داشته باشد مى داند كلمه خاتم النبيين به وضوح دلالت بر معنى خاتميت دارد .
وانگهى اگر غير از اين تفسير براى آيه گفته شود مفهوم سبك و بچه گانه اى پيدا خواهد كرد مثل اينكه بگوئيم پيامبر اسلام انگشتر پيامبران بود يعنى زينت پيامبران محسوب مى شد ، زيرا مى دانيم انگشتر يك ابزار ساده براى انسان است و هرگز در رديف خود انسان نخواهد بود و اگر آيه را چنين تفسير كنيم مقام پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را فوق العاده تنزل داده ايم ، گذشته از اينكه با معنى لغوى سازگار نيست .
لذا اين واژه در تمام قرآن ( در 8 مورد ) كه اين ماده به كار
تفسير نمونه ج : 17 ص : 341
رفته همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن آمده است .

2 - دلائل خاتميت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم)
آيه فوق گرچه براى اثبات اين مطلب كافى است ، ولى دليل خاتميت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) منحصر به آن نمى باشد ، چه اينكه هم آيات ديگرى در قرآن مجيد به اين معنى اشاره مى كند ، و هم روايات فراوانى در اين باره وارد شده است .
از جمله در آيه 19 سوره انعام مى خوانيم : و اوحى الى هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ : اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى رسد انذار كنم ( و به سوى خدا دعوت نمايم ) .
وسعت مفهوم تعبير و من بلغ ( تمام كسانى كه اين سخن به آنها مى رسد ) رسالت جهانى قرآن و پيامبر اسلام را از يكسو و مساله خاتميت را از سوى ديگر روشن مى سازد .
آيات ديگرى كه عموميت دعوت پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را براى جهانيان اثبات مى كند مانند تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا : جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا تمام اهل جهان را انذار كند ( فرقان آيه 1 ) .
و مانند و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا : ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاديم ( توبه آيه 28 ) .
و آيه قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا : بگو : اى مردم ! من فرستاده خدا به همه شما هستم ( اعراف آيه 158 ) .
با توجه به وسعت مفهوم عالمين و ناس و كافة نيز مؤيد اين معنى است از اين گذشته اجماع علماء اسلام از يكسو و ضرورى بودن اين مساله در ميان مسلمين از سوى ديگر ، و روايات فراوانى كه از پيامبر و ديگر پيشوايان اسلام رسيده
تفسير نمونه ج : 17 ص : 342
از سوى سوم مطلب را روشنتر مى سازد كه به عنوان نمونه به ذكر چند روايت زير قناعت مى كنيم !
1 - در حديث معروفى از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خوانيم كه فرمود : حلالى حلال الى يوم القيامة و حرامى حرام الى يوم القيامة : حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام .
اين تعبير بيانگر ادامه اين شريعت تا پايان جهان مى باشد .
گاهى حديث فوق به صورت حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجىء غيره نيز نقل شده است : حلال محمد هميشه تا روز قيامت حلال است و حرام او هميشه تا قيامت حرام است ، غير آن نخواهد بود و غير او نخواهد آمد .
2 - حديث معروف منزله كه در كتب مختلف شيعه و اهل سنت در مورد على (عليه السلام) و داستان ماندن او بجاى پيامبر در مدينه به هنگام رفتن رسولخدا (صلى الله عليهوآلهوسلّم) ، به سوى جنگ تبوك آمده نيز كاملا مساله خاتميت را روشن مى كند ، زيرا در اين حديث مى خوانيم : پيامبر به على (عليه السلام) فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست ( بنابر اين تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوت ) .