Back Index Next

بعدی 
تفسير نمونه ج : 9 ص : 180
حادثه آمده است .
از بعضى از كتب لغت مانند قاموس استفاده مى شود كه اين تعبير در موقعى گفته مى شود كه شدت حادثه بقدرى باشد كه انسان تمام راههاى چاره را به روى خود بسته ببيند .
عصيب از ماده عصب ( بر وزن اسب ) به معنى بستن چيزى به يكديگر است ، و از آنجا كه حوادث سخت و ناراحت كننده انسان را در هم مى پيچد و گوئى در لابلاى ناراحتى قرار مى دهد ، عنوان عصيب به آن اطلاق مى شود ، و عرب روزهاى گرم و سوزان را نيز يوم العصيب مى گويد .
به هر حال لوط ، راهى جز اين نداشت كه ميهمانهاى تازه وارد را به خانه خود بپذيرد و از آنها پذيرائى كند ، اما براى اينكه آنها را اغفال نكرده باشد ، در وسط راه چند بار به آنها گوشزد كرد ، كه اين شهر مردم شرور و منحرفى دارد ، تا اگر مهمانها توانائى مقابله با آنان را ندارند ، حساب كار خويش بكنند .
در روايتى مى خوانيم كه خداوند به فرشتگان دستور داده بود كه تا اين پيامبر ، سه بار شهادت بر بدى و انحراف اين قوم ندهد ، آنها را مجازات نكنند ( يعنى حتى در اجراى فرمان خدا نسبت به يك قوم گناهكار بايد موازين يك دادگاه و محاكمه عادلانه انجام گردد ! ) و اين رسولان شهادت لوط را در اثناء راه سه بار شنيدند .
در پاره اى از روايات آمده كه لوط آنقدر مهمانهاى خود را معطل كرد تا شب فرا رسيد شايد دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ حيثيت و آبروى از آنان پذيرائى كند .
ولى چه مى توان كرد .
وقتى كه انسان دشمنش در درون خانه اش باشد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 181
همسر لوط كه زن بى ايمانى بود و به اين قوم گنهكار كمك مى كرد ، از ورود اين ميهمانان جوان و زيبا آگاه شد بر فراز بام رفت .
نخست از طريق كف زدن ، و سپس با روشن كردن آتش و برخاستن دود ، گروهى از اين قوم منحرف را آگاه كرد كه طعمه چربى به دام افتاده ! در اينجا قرآن مى گويد : قوم با سرعت و حرص و ولع براى رسيدن به مقصد خود به سوى لوط آمدند ( و جائه قومه يهرعون اليه ) .
همان قوم و گروهى كه صفحات زندگانيشان سياه و آلوده به ننگ بود و قبلا اعمال زشت و بدى انجام مى دادند ( و من قبل كانوا يعملون السيئات ) .
لوط در اين هنگام حق داشت بر خود بلرزد و از شدت ناراحتى فرياد بكشد و به آنها گفت من حتى حاضرم دختران خودم را به عقد شما در آورم ، اينها براى شما پاكيزه ترند ( قال يا قوم هؤلاء بناتى هن اطهر لكم ) .
بيائيد و از خدا بترسيد ، آبروى مرا نبريد ، و با قصد سوء در مورد ميهمانانم مرا رسوا مسازيد ( فاتقوا الله و لا تخزون فى ضيفى ) .
اى واى مگر در ميان شما يك انسان رشيد و عاقل و شايسته وجود ندارد كه شما را از اين اعمال ننگين و بى شرمانه باز دارد ( أ ليس منكم رجل رشيد ) .
ولى اين قوم تبهكار در برابر اينهمه بزرگوارى لوط پيامبر بيشرمانه پاسخ گفتند : تو خود به خوبى مى دانى كه ما را در دختران تو حقى نيست ( قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق ) .
و تو مسلما مى دانى ما چه چيز مى خواهيم ؟ ! ( و انك لتعلم ما نريد ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 182
در اينجا بود كه اين پيامبر بزرگوار چنان خود را در محاصره حادثه ديد و ناراحت شد كه فرياد زد : اى كاش قوه و قدرتى در خود داشتم تا از ميهمانهايم دفاع كنم و شما خيره سران را در هم بكوبم ( قال لو ان لى بكم قوة ) .
يا تكيه گاه محكمى از قوم و عشيره و پيروان و هم پيمانهاى قوى و نيرومند در اختيار من بود تا با كمك آنها بر شما منحرفان چيره شوم ( او آوى الى ركن شديد ) .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1 - اين جمله اى كه لوط به هنگام حمله قوم به خانه او به قصد تجاوز به مهمانانش گفت كه اين دختران من براى شما پاك و حلال است از آنها استفاده كنيد و گرد گناه نگرديد ، در ميان مفسران سؤالاتى را بر انگيخته است .
نخست اينكه آيا منظور دختران نسبى و حقيقى لوط بوده اند ؟ در حالى كه آنها طبق نقل تاريخ دو يا سه نفر بيشتر نبودند ، چگونه آنها را به اين جمعيت پيشنهاد مى كند ؟ يا اينكه منظور همه دختران قوم و شهر بوده است كه مطابق معمول بزرگ قبيله از آنها به عنوان دختران خود ياد مى كند .
احتمال دوم ضعيف به نظر مى رسد چرا كه خلاف ظاهر است و صحيح همان احتمال اول است و اين پيشنهاد لوط به خاطر آن بود كه مهاجمين عده اى از اهل قريه بودند نه همه آنها ، به علاوه او مى خواهد نهايت فداكارى خود را در اينجا نشان دهد كه من حتى حاضرم براى مبارزه با گناه و همچنين حفظ حيثيت ميهمانانم دختران خودم را به همسرى شما در آورم ، شايد آنها با اين فداكارى بى نظير ، وجدان خفته شان بيدار شود و به راه حق باز گردند .
ديگر اينكه مگر ازدواج دختر با ايمانى مانند دختران لوط با كفار
تفسير نمونه ج : 9 ص : 183
بى ايمان جائز بود كه چنين پيشنهادى را كرد ؟ ! پاسخ اين سؤال را از دو راه گفته اند : يكى اينكه در آئين لوط همانند آغاز اسلام تحريم چنين ازدواجى وجود نداشت ، لذا پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) دختر خود را زينب به ازدواج ابى العاص قبل از آنكه اسلام را بپذيرد در آورد ، ولى بعدا اين حكم منسوخ گشت .
ديگر اينكه منظور لوط پيشنهاد ازدواج مشروط بود ( مشروط به ايمان ) يعنى اين دختران من است ، بيائيد ايمان آوريد تا آنها را به ازدواج شما در آورم .
و از اينجا روشن مى شود كه ايراد بر لوط پيامبر كه چگونه دختران پاك خود را به جمعى از اوباش پيشنهاد كرد نادرست است زيرا پيشنهاد او مشروط و براى اثبات نهايت علاقه به هدايت آنها بود .
2 - بايد توجه داشت كه كلمه اطهر ( پاكيزه تر ) مفهومش اين نيست كه عمل زشت و ننگين آنها پاك بوده ، و ازدواج از آن پاكيزه تر ، بلكه اين تعبيرى است كه در زبان عرب و زبانهاى ديگر به هنگام مقايسه گفته مى شود ، مثلا به كسى كه با سرعت سرسام آورى رانندگى مى كند مى گويند : دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است .
و يا چشم از غذاى مشكوك پوشيدن بهتر از آن است كه انسان جان خود را به خطر بيندازد .
در روايتى نيز مى خوانيم كه امام به هنگام شدت تقيه و احساس خطر از ناحيه خلفاى بنى عباسى فرمود و الله افطر يوما من شهر رمضان احب الى من ان يضرب عنقى : يك روز از ماه رمضان را - همانروزى را كه خليفه وقت عيد اعلام كرده بود در حالى كه عيد نبود - افطار كنم ( و سپس آن روز را قضا كنم ) بهتر از آن است كه كشته
تفسير نمونه ج : 9 ص : 184
شوم با اينكه نه كشته شدن خوب است و نه هرگز نرسيدن و مانند آن ، اما اين تعبير گفته مى شود .
3 - تعبير لوط كه در پايان سخنش گفت : آيا در ميان شما يك مرد رشيد نيست اين حقيقت را بازگو مى كند كه حتى وجود يك مرد رشيد در ميان يك قوم و قبيله براى جلوگيرى از اعمال ننگينشان كافى است يعنى اگر يك انسان عاقل و صاحب رشد فكرى در ميان شما بود هرگز به سوى خانه من به قصد تجاوز به ميهمانانم نمى آمديد .
اين تعبير نقش رجل رشيد را در رهبرى جوامع انسانى به خوبى روشن مى سازد اين همان واقعيتى است كه در طول تاريخ بشر نمونه هاى زيادى از آن را ديده ايم .
4 - عجب اينكه آن قوم گمراه به لوط گفتند ما به دختران تو حق نداريم اين تعبير بيانگر نهايت انحراف اين گروه است ، يعنى يك جامعه آلوده كارش به جائى مى رسد كه حق را باطل و باطل را حق مى بيند ازدواج با دختران پاك و باايمان را اصلا در قلمرو حق خود نمى شمارد ، ولى به عكس انحراف جنسى را حق خود مى شمارد .
عادت كردن و خو گرفتن به گناه در مراحل نهائى و خطرناكش چنين است كه ننگين ترين و زشت ترين اعمال را حق خود مى شمارد و پاكترين تمتع و بهره گيرى جنسى را ناحق مى داند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 185
5 - در حديثى از امام صادق (عليه السلام) چنين مى خوانيم كه در تفسير آيات فوق فرمود : منظور از قوه همان قائم است و ركن شديد 313 نفر يارانش ! .
اين روايت ممكن است عجيب به نظر برسد كه چگونه مى توان باور كرد لوط در عصر خودش آرزوى ظهور چنين شخص با چنين يارانى را كرده باشد .
ولى آشنائى با رواياتى كه در تفسير آيات قرآن وارد شده تاكنون اين درس را به ما داده است كه غالبا يك قانون كلى را در چهره يك مصداق روشنش بيان مى كند ، در واقع لوط آرزو مى كرد كه اى كاش مردانى مصمم با قدرت روحى و جسمى كافى براى تشكيل يك حكومت الهى همانند مردانى كه حكومت جهانى عصر قيام مهدى (عليه السلام) را تشكيل مى دهند در اختيار داشت ، تا قيام كند و با تكيه بر قدرت ، با فساد و انحراف مبارزه نمايد ، و اينگونه افراد خيره سر بى شرم را در هم بكوبد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 186
قَالُوا يَلُوط إِنَّا رُسلُ رَبِّك لَن يَصِلُوا إِلَيْك فَأَسرِ بِأَهْلِك بِقِطع مِّنَ الَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِت مِنكمْ أَحَدٌ إِلا امْرَأَتَك إِنَّهُ مُصِيبهَا مَا أَصابهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصبْحُ أَ لَيْس الصبْحُ بِقَرِيب(81) فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَلِيَهَا سافِلَهَا وَ أَمْطرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِّن سِجِّيل مَّنضود(82) مُّسوَّمَةً عِندَ رَبِّك وَ مَا هِىَ مِنَ الظلِمِينَ بِبَعِيد(83)
ترجمه :
81 - گفتند : اى لوط ! ما رسولان پروردگار توايم ، آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد ، در دل شب با خانواده ات ( از اين شهر ) حركت كن و هيچيك از شما پشت سرش را نگاه نكند ، مگر همسر تو كه او هم بهمان بلائى كه آنها گرفتار مى شوند گرفتار خواهد شد ، موعد آنها صبح است ، آيا صبح نزديك نيست ؟ ! .
82 - هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن ( شهر و ديار ) را زير و رو كرديم و بارانى از سنگ : گلهاى متحجر متراكم بر روى هم بر آنها نازل نموديم .
83 - ( سنگهائى كه ) نزد پروردگارت نشاندار بود و آن از ستمگران دور نيست .

تفسير : پايان زندگى اين گروه ستمكار .
سر انجام هنگامى كه رسولان پروردگار نگرانى شديد لوط را مشاهده كردند كه در چه عذاب و شكنجه روحى گرفتار است ، پرده از روى اسرار كار خود برداشتند و به او گفتند : اى لوط ما فرستادگان پروردگار توايم نگران مباش ، و بدان كه آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد ! ( قالوا يا
تفسير نمونه ج : 9 ص : 187
لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك ) .
جالب اينكه فرشتگان خدا نمى گويند به ما آسيبى نمى رسد بلكه مى گويند به تو اى لوط دست نمى يابند كه آسيب برسانند .
اين تعبير يا به خاطر آن است كه آنها خود را از لوط جدا نمى دانستند چون به هر حال ميهمان او بودند و هتك حرمت آنها هتك حرمت لوط بود ، و يا به خاطر اين است كه مى خواهند به او بفهمانند ، ما رسولان خدا هستيم و عدم دسترسى به ما مسلم است ، حتى به تو هم كه انسانى همنوع آنان هستى به لطف پروردگار دست نخواهند يافت .
در آيه 37 سوره قمر مى خوانيم : و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا اعينهم : آنها قصد تجاوز به ميهمان لوط داشتند ولى ما چشمهاى آنها را نابينا ساختيم اين آيه نشان مى دهد كه در اين هنگام قوم مهاجم به اراده پروردگار بينائى خود را از دست دادند و قادر بر حمله نبودند .
در بعضى از روايات نيز مى خوانيم كه يكى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آنها پاشيد و آنها نابينا شدند .
بهر حال اين آگاهى لوط از وضع ميهمانان و ماموريتشان همچون آب سردى بود كه بر قلب سوخته اين پيامبر بزرگ ريخته شد ، و در يك لحظه احساس كرد بار سنگين غم و اندوه از روى قلبش برداشته شد ، برق شادى در چشمش درخشيدن گرفت ، و همچون بيمار شديدى كه چشمش به طبيب مسيحادمى بيفتد احساس آرامش نمود ، و فهميد دوران اندوه و غم در شرف پايان است و زمان شادى و نجات از چنگال اين قوم ننگين حيوان صفت فرا رسيده است ! .
ميهمانان بلافاصله اين دستور را به لوط دادند كه تو همين امشب در دل تاريكى خانواده ات را با خود بردار و از اين سرزمين بيرون شو ( فاسر با هلك بقطع من الليل ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 188
ولى مواظب باشيد كه هيچيك از شما به پشت سرش نگاه نكند ( و لا يلتفت منكم احد ) .
تنها كسى كه از اين دستور تخلف خواهد كرد و به همان بلائى كه به قوم گناهكار مى رسد گرفتار خواهد شد همسر معصيتكار تو است ( الا امرأتك انه مصيبها ما اصابهم ) .
در تفسير جمله لا يلتفت منكم احد مفسران چند احتمال داده اند : نخست اينكه هيچكس به پشت سر نگاه نكند .
ديگر اينكه به فكر مال و وسائل زندگى خود در شهر نباشيد تنها خود را از اين مهلكه بيرون ببريد .
ديگر اينكه هيچيك از شما خانواده از اين قافله كوچك عقب نماند .
چهارم اينكه به هنگام خروج شما زمين لرزه و مقدمات عذاب شروع خواهد شد به پشت سر خود نگاه نكنيد و به سرعت دور شويد .
ولى هيچ مانعى ندارد كه همه اين احتمالات در مفهوم آيه جمع باشد .
سر انجام آخرين سخن را به لوط گفتند كه : لحظه نزول عذاب و ميعاد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 189
آنها صبح است و با نخستين شعاع صبحگاهى زندگى اين قوم غروب خواهد كرد ( ان موعد هم الصبح ) .
اكنون برخيزيد و هر چه زودتر شهر را ترك گوئيد مگر صبح نزديك نيست ( اليس الصبح بقريب ) .
در بعضى از روايات مى خوانيم هنگامى كه فرشتگان موعد عذاب را صبح ذكر كردند لوط از شدت ناراحتى كه از اين قوم آلوده داشت همان قومى كه با اعمال ننگينشان قلب او را مجروح و روح او را پر از غم و اندوه ساخته بودند ، از فرشتگان خواست كه حالا كه بنا است نابود شوند چه بهتر كه زودتر ! .
ولى آنها لوط را دلدارى دادند و گفتند مگر صبح نزديك نيست .
سر انجام لحظه عذاب فرا رسيد و به انتظار لوط پيامبر پايان داد ، همانگونه كه قرآن مى گويد : هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن سرزمين را زير و رو كرديم ، و بارانى از سنگ ، از گلهاى متحجر متراكم بر روى هم ، بر سر آنها فرو ريختيم ( فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود ) .
سجيل در اصل يك كلمه فارسى است كه از سنگ و گل گرفته شده است بنا بر اين چيزى است كه نه كاملا مانند سنگ سخت شده و نه همچون گل سست است بلكه برزخى ميان آن دو مى باشد .
منضود از ماده نضد به معنى رويهم قرار گفتن و پى درپى آمدن است يعنى اين باران سنگ آنچنان سريع و پى در پى بود كه گوئى سنگها بر هم سوار مى شدند .
ولى اين سنگها ، سنگهاى معمولى نبودند بلكه سنگهائى بودند نشاندار ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 190
نزد پروردگار تو ( مسومة عند ربك ) .
اما تصور نكنيد كه اين سنگها مخصوص قوم لوط بودند ، آنها از هيچ قوم و جمعيت و گروه ستمكار و ظالمى دور نيستند ( و ما هى من الظالمين ببعيد ) .
اين قوم منحرف هم بر خويش ستم كردند و هم بر جامعه شان ، هم سرنوشت ملتشان را ببازى گرفتند و هم ايمان و اخلاق انسانى را ، و هر قدر رهبر دلسوزشان فرياد زد ، گوش فرا ندادند و مسخره كردند ، و قاحت و بى شرمى را به آنجا رساندند كه حتى مى خواستند به حريم ميهمانهاى رهبرشان نيز تجاوز كنند .
اينها كه همه چيز را وارونه كرده بودند ! بايد شهرشان هم واژگونه شود ! نه فقط زير و رو شود كه بارانى از سنگ ، آخرين آثار حيات را در آنجا در هم بكوبد و آنها را زير پوشش خود دفن كند ، به گونه اى كه حتى اثرى از آنها در آن سرزمين ديده نشود ، تنها بيابانى وحشتناك و بهم ريخته و قبرستانى خاموش و مدفون زير سنگ ريزه ها ، از آنها باقى بماند .
آيا تنها قوم لوط بايد چنين مجازات شوند ، مسلما نه ، هر گروه منحرف و ملت ستم پيشه اى چنين سرنوشتى در انتظار او است گاهى زير باران سنگريزه ها ، و گاهى زير ضربات بمبهاى آتش زا ، و زمانى زير فشارهاى اختلافات كشنده اجتماعى ، و بالاخره هر كدام به شكلى و به صورتى .

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد :

1 - چرا لحظه نزول عذاب صبح بود ؟
- دقت در آيات بالا اين سؤال را در ذهن خواننده ترسيم مى كند كه صبح در اين ميان چه نقشى داشت ؟ چرا در دل شب عذاب نازل نشد .
آيا به خاطر آن است كه گروه مهاجم به خانه لوط هنگامى كه نابينا
تفسير نمونه ج : 9 ص : 191
شده اند به سوى قوم برگشتند و جريان را بازگو كردند ، و آنها كمى در فكر فرو رفتند كه جريان چيست و خداوند اين مهلت را تا صبح به آنها داد و شايد بيدار شوند و به سوى او باز گردند ؟ ! .
يا اينكه خداوند نمى خواست در دل شب ، بر آنها شبيخون زند و به همين دليل دستور داد تا فرا رسيدن صبح ماموران عذاب دست نگهدارند .
در تفاسير تقريبا چيزى در اين زمينه ننوشته اند ولى آنچه در بالا گفتيم احتمالاتى بود كه قابل مطالعه است .

2 - زير و رو چرا ؟
- گفتيم عذاب بايد تناسبى با نحوه گناه داشته باشد از آنجا كه اين قوم در طريق انحراف جنسى همه چيز را دگرگون ساختند ، خداوند نيز شهرهاى آنها را زير و رو كرد و از آنجا كه - طبق روايات - بارانى از سخنان ركيك به طور مداوم بر هم مى ريختند ، خداوند هم بارانى از سنگ بر سر آنان فرو ريخت .

3 - باران سنگ چرا ؟ -
آيا بارش سنگريزه قبل از زير و رو شدن شهرهاى آنها بود ، يا همراه آن ، يا بعد از آن ؟ در ميان مفسران گفتگو است و آيات قرآن نيز صراحتى در اين زمينه ندارد ، زيرا اين جمله با واو ، عطف شده كه ترتيب از آن استفاده نمى شود .
ولى بعضى از مفسران مانند نويسنده المنار معتقد است ، اين باران سنگ يا قبل از زير و رو شدن بوده ، يا در اثناء آن ، و فلسفه آن ، اين بوده كه افراد پراكنده اى كه در گوشه و كنار قرار داشتند و زير آوارها مدفون نشدند ، سالم در نروند ، آنها نيز به كيفر اعمال زشتشان برسند ! .
روايتى كه مى گويد : همسر لوط ، صدا را كه شنيد سر بر گردانيد و در
تفسير نمونه ج : 9 ص : 192
همان حال سنگى به او اصابت كرد و او را كشت ، نشان مى دهد كه اين دو ( زير و رو شدن و باران سنگ ) با هم صورت گرفته است .
ولى اگر از اينها صرف نظر كنيم ، مانعى ندارد كه براى تشديد عذاب و محو آثار آنها سنگريزه حتى پس از زير و رو شدن بر آنها نازل شده باشد به طورى كه سرزمينشان زير آن پنهان گردد و آثارش محو شود .

4 - نشاندار چرا ؟
- گفتيم جمله مسومة عند ربك اين نكته را مى فهماند كه اين سنگها از نزد خدا نشاندار بودند ، ولى در اينكه چگونه نشاندار بود ، در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته اند در اين سنگها علاماتى بود كه نشان مى داد سنگ معمولى نيست ، بلكه مخصوصا براى عذاب الهى نازل شده است ، تا با ريزش سنگهاى ديگر اشتباه نشود ، و به همين دليل بعضى ديگر گفته اند ، سنگها شباهتى با سنگهاى زمينى نداشت ، بلكه مشاهده وضع آنها نشان مى داد ، نوعى سنگ آسمانى است كه از خارج كره زمين به سوى زمين سرازير شده است ! .
بعضى نيز گفته اند اينها علائمى در علم پروردگار داشته كه هر كدام از آنها درست براى فرد معين و نقطه معين نشانه گيرى شده بود ، اشاره به اينكه آنقدر مجازاتهاى الهى روى حساب است كه حتى معلوم است كدام شخص با كدام سنگ بايد در هم كوبيده شود ، بيحساب و بى ضابطه نيست .

5 - تحريم همجنس گرائى .
همجنس گرائى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسيار بزرگ است و هر دو داراى حد شرعى است .
حد همجنس گرائى در مردان خواه فاعل باشد يا مفعول اعدام است ، و براى اين اعدام طرق مختلفى در فقه بيان شده است ، البته اثبات اين گناه بايد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 193
از طرق معتبر و قاطعى كه در فقه اسلامى و روايات وارده از معصومين ذكر شده صورت گيرد ، و حتى سه مرتبه اقرار هم به تنهائى كافى نيست و بايد حداقل چهار بار اقرار به اين عمل كند .
و اما حد همجنس گرائى در زنان پس از چهار بار اقرار و يا ثبوت بوسيله چهار شاهد عادل ( به شرائطى كه در فقه گفته شده ) صد تازيانه است ، و بعضى از فقها گفته اند اگر زن شوهردارى اين عمل را انجام بدهد حد او اعدام است .
اجراى اين حدود ، شرائط دقيق و حساب شده اى دارد كه در كتب فقه اسلامى آمده است .
رواياتى كه در مذمت همجنس گرائى از پيشوايان اسلام نقل شده آنقدر زياد و تكان دهنده است كه با مطالعه آن هر كس احساس مى كند كه زشتى اين گناه به اندازه اى است كه كمتر گناهى در پايه آن قرار دارد .
از جمله در روايتى از پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى خوانيم لما عمل قوم لوط ما عملوا بكت الارض الى ربها حتى بلغ دموعها الى السماء ، بكت السماء حتى بلغ دموعها العرض ، فاوحى الله الى السماء ان احصبيهم ، و اوحى الى الارض ان اخسفى بهم : هنگامى كه قوم لوط آن اعمال ننگين را انجام دادند زمين آنچنان ناله و گريه سر داد كه اشكهايش به آسمان رسيد ، و آسمان آنچنان گريه كرد كه اشكهايش به عرش رسيد ، در اين هنگام خداوند به آسمان وحى فرستاد كه آنها را سنگباران كن ! و به زمين وحى فرستاد كه آنها را فرو بر ! ( بديهى است گريه و اشك جنبه تشبيه و كنايه دارد ) .
و در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم كه پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : من جامع غلاما جاء يوم القيامة جنبا لا ينقيه ماء الدنيا و غضب الله عليه و لعنه و اعد له جهنم و سائت مصيرا ... ثم قال ان الذكر يركب الذكر فيهتز
تفسير نمونه ج : 9 ص : 194
العرض لذلك : هر كس با نوجوانى آميزش جنسى كند روز قيامت ناپاك وارد محشر مى شود ، آنچنان كه تمام آبهاى جهان او را پاك نخواهند كرد ، و خداوند او را غضب مى كند و از رحمت خويش دور مى دارد و دوزخ را براى او آماده ساخته است و چه بد جايگاهى است ... سپس فرمود : هر گاه جنس مذكر با مذكر آميزش كند عرش خداوند به لرزه در مى آيد .
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : آنها كه تن به چنين كارى در مى دهند بازماندگان سدوم ( قوم لوط ) هستند سپس اضافه فرمود : من نمى گويم از فرزندان آنها هستند ولى از طينت آنها هستند سؤال شد همان شهر سدوم كه زيرورو شد ، فرمود : آرى چهار شهر بودند سدوم و صريم و لدنا و غميرا ( عمورا ) .
در روايت ديگرى از امير مؤمنان على (عليه السلام) مى خوانيم كه فرمود : از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) شنيدم چنين مى گفت : لعن الله المتشبهين من الرجال بالنساء و المتشبهات من النساء بالرجال : لعنت خدا بر آن مردانى باد كه خود را شبيه زنان مى سازند ، ( با مردان آميزش جنسى مى كنند ) و لعنت خدا بر زنانى باد كه خود را شبيه مردان مى كنند .

فلسفه تحريم هم جنس گرائى .
گرچه در دنياى غرب كه آلودگى هاى جنسى فوق العاده زياد است ، اين گونه زشتيها مورد تنفر نيست و حتى شنيده مى شود در بعضى از كشورها همانند انگلستان طبق قانونى كه با كمال وقاحت از پارلمان گذشته اين موضوع جواز
تفسير نمونه ج : 9 ص : 195
قانونى پيدا كرده ! ! ولى شيوع اين گونه زشتيها هرگز از قبح آن نمى كاهد و مفاسد اخلاقى و روانى و اجتماعى آن در جاى خود ثابت است .
گاهى بعضى از پيروان مكتب مادى كه اينگونه آلودگيها را دارند براى توجيه عملشان مى گويند ما هيچگونه منع طبى براى آن سراغ نداريم ! .
ولى آنها فراموش كرده اند كه اصولا هر گونه انحراف جنسى در تمام روحيات و ساختمان وجود انسان اثر مى گذارد و تعادل او را بر هم مى زند .
توضيح اينكه : انسان به صورت طبيعى و سالم تمايل جنسى به جنس مخالف دارد و اين تمايل از ريشه دارترين غرائز انسان و ضامن بقاء نسل او است .
هر گونه كارى كه تمايل را از مسير طبيعيش منحرف سازد ، يكنوع بيمارى و انحراف روانى در انسان ايجاد مى كند .
مردى كه تمايل به جنس موافق دارد و يا مردى كه تن به چنين كارى مى دهد هيچكدام يك مرد كامل نيستند ، در كتابهاى امور جنسى هموسكو آليسم ( همجنس گرائى ) به عنوان يكى از مهمترين انحراف ذكر شده است .
ادامه اين كار تمايلات جنسى را نسبت به جنس مخالف در انسان تدريجا مى كشد و در مورد كسى كه تن به اين كار در مى دهد احساسات زنانه تدريجا در او پيدا مى شود ، و هر دو گرفتار ضعف مفرط جنسى و به اصطلاح سرد مزاجى مى شوند ، به طورى كه بعد از مدتى قادر به آميزش طبيعى ( آميزش با جنس مخالف ) نخواهند بود .
با توجه به اينكه احساسات جنسى مرد و زن هم در ارگانيسم بدن آنها مؤثر است و هم در روحيات و اخلاق ويژه آنان ، روشن مى شود كه از دست دادن احساسات طبيعى تا چه حد ضربه بر جسم و روح انسان وارد مى سازد ، و حتى ممكن است افرادى كه گرفتار چنين انحرافى هستند ، چنان گرفتار ضعف جنسى شوند كه ديگر قدرت بر توليد فرزند پيدا نكنند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 196
اين گونه اشخاص از نظر روانى غالبا سالم نيستند و در خود يكنوع بيگانگى از خويشتن و بيگانگى از جامعه اى كه به آن تعلق دارند احساس مى كنند .
قدرت اراده را كه شرط هر نوع پيروزى است تدريجا از دست مى دهند ، و يكنوع سرگردانى و بى تفاوتى در روح آنها لانه مى كند .
آنها اگر به زودى تصميم به اصلاح خويشتن نگيرند و حتى در صورت لزوم از طبيب جسمى يا روانى كمك نخواهند و اين عمل به صورت عادتى براى آنها در آيد ، ترك آن مشكل خواهد شد ، ولى در هر حال هيچوقت براى ترك اين عادت زشت دير نيست ، تصميم مى خواهد و عمل .
بهر حال سرگردانى روانى تدريجا آنها را به مواد مخدر و مشروبات الكلى و انحرافات اخلاقى ديگر خواهد كشانيد و اين يك بدبختى بزرگ ديگر است .
جالب اينكه در روايات اسلامى در عباراتى كوتاه و پر معنى اشاره به اين مفاسد شده است ، از جمله در روايتى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم كه كسى از او سؤال كرد لم حرم الله اللواط : چرا خداوند لواط را حرام كرده است فرمود : من اجل انه لو كان اتيان الغلام حلالا لاستغنى الرجال عن النساء و كان فيه قطع النسل و تعطيل الفروج و كان فى اجازة ذلك فساد كثير : اگر آميزش با پسران حلال بود مردان از زنها بى نياز ( و نسبت به آنان بى ميل ) مى شدند ، و اين باعث قطع نسل انسان مى شد و باعث از بين رفتن آميزش طبيعى جنس موافق و مخالف مى گشت و اين كار مفاسد زياد اخلاقى و اجتماعى ببار مى آورد .
ذكر اين نكته نيز قابل توجه است كه اسلام يكى از مجازاتهائى را كه براى چنين افرادى قائل شده آنست كه ازدواج خواهر و مادر و دختر شخص مفعول بر فاعل حرام است يعنى اگر چنين كارى قبل از ازدواج صورت گرفته شد ، اين زنان براى او حرام ابدى مى شوند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 197
آخرين نكته اى كه در اينجا بايد يادآور شويم اين است كه كشيده شدن افراد به اينگونه انحراف جنسى علل بسيار مختلفى دارد و حتى گاهى طرز رفتار پدر و مادر با فرزندان خود ، و يا عدم مراقبت از فرزندان همجنس ، و طرز معاشرت و خواب آنها با هم در خانه ممكن است از عوامل اين آلودگى گردد .
گاهى ممكن است انحراف اخلاقى ديگر سر از اين انحراف بيرون آورد .
قابل توجه اينكه در حالات قوم لوط مى خوانيم كه عامل آلودگى آنها به اين گناه اين بود كه آنها مردمى بخيل بودند و چون شهرهاى آنها بر سر راه كاروانهاى شام قرار داشت و آنها نمى خواستند از ميهمانان و عابرين پذيرائى كنند در آغاز چنين به آنها وانمود مى كردند كه قصد تجاوز جنسى به آنان دارند تا ميهمانان و عابرين را از خود فرار دهند ، ولى اين عمل تدريجا به صورت عادت براى آنها در آمد و تمايلات انحراف جنسى تدريجا در وجود آنها بيدار شد و كارشان به جائى رسيد كه از فرق تا قدم آلوده شدند .
حتى شوخى هاى بى موردى كه گاهى در ميان پسران و يا دختران نسبت به همجنسان خود مى شود گاهى انگيزه كشيده شدن به اين انحرافات مى گردد ، به هر حال بايد به دقت مراقب اينگونه مسائل بود ، و آلودگان را به سرعت نجات داد و از خدا در اين راه توفيق طلبيد .

اخلاق قوم لوط .
در روايات و تواريخ اسلامى اعمال زشت و ننگين ديگرى به موازات انحراف جنسى از آنها نقل شده است از جمله در سفينة البحار مى خوانيم : قيل كانت مجالسهم تشتمل على انواع المناكير مثل الشتم و السخف و الصفح و القمار و ضرب المخراق و خذف الاحجار على من مربهم و ضرب المعازف و المزامير و كشف العورات :
تفسير نمونه ج : 9 ص : 198
گفته مى شود مجالس آنها مملو بود از انواع منكرات و اعمال زشت ، فحشهاى ركيك و كلمات زننده با هم رد و بدل مى كردند ، با كف دست بر پشت يكديگر مى كوبيدند ، قمار مى كردند ، و بازيهاى بچه گانه داشتند ، سنگ به عابران پرتاب مى كردند و انواع آلات موسيقى را بكار مى بردند و در حضور جمع بدن خود را برهنه و كشف عورت مى نمودند ! .
روشن است در چنان محيط آلوده اى ، انحراف و زشتى هر روز ابعاد تازه اى بخود مى گيرد ، و اصولا قبح اعمال ننگين برچيده مى شود و آنچنان در اين مسير پيش مى روند كه هيچ كارى در نظر آنها زشت و منكر نيست ! .
و از آنها بدبخت تر اقوام و ملتهائى هستند كه در عصر پيشرفت علوم و دانشها در همان راه گام برمى دارند و حتى گاهى اعمالشان بقدرى ننگين و رسوا است كه اعمال قوم لوط را به فراموشى مى سپارد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 199
* وَ إِلى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شعَيْباً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَه غَيرُهُ وَ لا تَنقُصوا الْمِكيَالَ وَ الْمِيزَانَ إِنى أَرَام بخَير وَ إِنى أَخَاف عَلَيْكمْ عَذَاب يَوْم محِيط(84) وَ يَقَوْمِ أَوْفُوا الْمِكيَالَ وَ الْمِيزَانَ بِالْقِسطِ وَ لا تَبْخَسوا النَّاس أَشيَاءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فى الأَرْضِ مُفْسِدِينَ(85) بَقِيَّت اللَّهِ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كنتُم مُّؤْمِنِينَ وَ مَا أَنَا عَلَيْكُم بحَفِيظ(86)
ترجمه :
84 - و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم ، گفت اى قوم من ! الله را پرستش كنيد كه جز او معبود ديگرى براى شما نيست و پيمانه و وزن را كم نكنيد ( و دست به كم فروشى نزنيد ) من خير خواه شما هستم و من از عذاب روز فراگير بر شما بيمناكم ! .
85 - و اى قوم من ! ، پيمانه و وزن را با عدالت وفا كنيد و بر اشياء ( و اجناس ) مردم عيب مگذاريد و از حق آنان نكاهيد و در زمين فساد مكنيد .
86 - سرمايه حلالى كه خداوند براى شما باقى گذارده برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد ، و من پاسدار شما ( و مامور بر اجبارتان به ايمان ) نيستم .

تفسير : مدين سرزمين شعيب .
با پايان يافتن داستان عبرت انگيز قوم لوط نوبت به قوم شعيب و مردم مدين مى رسد همان جمعيتى كه راه توحيد را رها كردند و در سنگلاخ شرك و بت پرستى سرگردان شدند ، نه تنها بت كه در هم و دينار و مال و ثروت خويش را مى پرستيدند ، و به خاطر آن كسب و تجارت با رونق خويش را آلوده به تقلب و كم فروشى و خلافكاريهاى ديگر مى كردند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 200
در آغاز مى گويد : و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم : ( و الى مدين اخاهم شعيبا ) كلمه اخاهم ( برادرشان ) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم به خاطر آن است كه نهايت محبت پيامبران را به قوم خود باز گو كند ، نه فقط به خاطر اينكه از افراد قبيله و طائفه آنها بود بلكه علاوه بر آن خير خواه و دلسوز آنها همچون يك برادر بود .
مدين ( بر وزن مريم ) نام آبادى شعيب و قبيله او است ، اين شهر در مشرق خليج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعيل بودند ، و با مصر و لبنان و فلسطين تجارت داشته اند .
امروز شهر مدين به نام معان ناميده مى شود ولى بعضى از جغرافيون نام مدين را بر مردمى اطلاق كرده اند كه ميان خليج عقبه تا كوه سينا مى زيسته اند .
در تورات نيز نام مديان آمده ، اما به عنوان بعضى از قبائل ( و البته اطلاق يك نام بر شهر و صاحبان شهر معمول است ) .
اين پيامبر اين برادر دلسوز و مهربان همانگونه كه شيوه همه پيامبران در آغاز دعوت بود نخست آنها را به اساسى ترين پايه هاى مذهب يعنى توحيد دعوت كرد و گفت : اى قوم ! خداوند يگانه يكتا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست ( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .
چرا كه دعوت به توحيد دعوت به شكستن همه طاغوتها و همه سنتهاى جاهلى است ، و هر گونه اصلاح اجتماعى و اخلاقى بدون آن ميسر نخواهد بود .
آنگاه به يكى از مفاسد اقتصادى كه از روح شرك و بت پرستى سرچشمه مى گيرد و در آن زمان در ميان اهل مدين سخت رائج بود اشاره كرده و گفت : به هنگام خريد و فروش پيمانه و وزن اشياء را كم نكنيد ( و لا تنقصوا المكيال
تفسير نمونه ج : 9 ص : 201
و الميزان ) .
مكيال و ميزان به معنى پيمانه و ترازو است و كم كردن آنها به معنى كم فروشى و نپرداختن حقوق مردم است .
رواج اين دو كار در ميان آنها نشانه اى بود از نبودن نظم و حساب و ميزان و سنجش در كارهايشان ، و نمونه اى بود از غارتگرى و استثمار و ظلم و ستم در جامعه ثروتمند آنها .
اين پيامبر بزرگ پس از اين دستور بلافاصله اشاره به دو علت براى آن مى كند : نخست مى گويد : قبول اين اندرز سبب مى شود كه درهاى خيرات به روى شما گشوده شود ، پيشرفت امر تجارت ، پائين آمدن سطح قيمتها ، آرامش جامعه ، خلاصه من خير خواه شما هستم و مطمئنم كه اين اندرز نيز سرچشمه خير و بركت براى جامعه شما خواهد بود .
( انى اراكم بخير ) .
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد كه شعيب مى گويد : من شما را داراى نعمت فراوان و خير كثيرى مى بينم بنا بر اين دليلى ندارد كه تن به پستى در دهيد و حقوق مردم را ضايع كنيد و به جاى شكر نعمت كفران نمائيد .
ديگر اينكه ، من از آن مى ترسم كه اصرار بر شرك و كفران نعمت و كم فروشى ، عذاب روز فراگير ، همه شما را فرو گيرد ( و انى اخاف عليكم عذاب يوم محيط ) .
محيط در اينجا صفت براى يوم است ، يعنى يك روز فراگير و البته فراگير بودن روز به معنى فراگير بودن مجازات آن روز است ، و اين مى تواند اشاره به عذاب آخرت و همچنين مجازاتهاى فراگير دنيا باشد .
بنابراين هم شما نياز به اين گونه كارها نداريد و هم عذاب خدا در كمين شما است پس بايد هر چه زودتر وضع خويش را اصلاح كنيد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 202
آيه بعد مجددا روى نظام اقتصادى آنها تاكيد مى كند و اگر قبلا شعيب قوم خود را از كم فروشى نهى كرده بود در اينجا دعوت به پرداختن حقوق مردم كرده ، مى گويد : اى قوم ! پيمانه و وزن را با قسط و عدل وفا كنيد ( و يا قوم اوفوا المكيال و الميزان بالقسط ) .
و اين اصل يعنى اقامه قسط و عدل و دادن حق هر كس به او بايد بر سراسر جامعه شما حكومت كند .
سپس قدم از آن فراتر نهاده ، مى گويد : بر اشياء و اجناس مردم عيب مگذاريد ، و چيزى از آنها را كم مكنيد ( و لا تبخسوا الناس اشيائهم ) .
بخس ( بر وزن نحس ) در اصل به معنى كم كردن به عنوان ظلم و ستم است .
و اينكه به زمينهائى كه بدون آبيارى زراعت مى شود بخس گفته ميشود به همين علت است كه آب آن كم است ( تنها از باران استفاده مى كند ) و يا آنكه محصول آن نسبت به زمينهاى آبى كمتر مى باشد .
و اگر به وسعت مفهوم اين جمله نظر بيفكنيم دعوتى است به رعايت همه حقوق فردى و اجتماعى براى همه اقوام و همه ملتها ، بخس حق در هر محيط و هر عصر و زمان به شكلى ظهور مى كند ، و حتى گاهى در شكل كمك بلا عوض ! و تعاون و دادن وام ! ( همانگونه كه روش استثمار گران در عصر و زمان ما است ) .
در پايان آيه باز هم از اين فراتر رفته ، مى گويد : در روى زمين فساد مكنيد ( و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) .
فساد از طريق كم فروشى ، فساد از طريق غصب حقوق مردم و تجاوز به حق ديگران ، فساد به خاطر بر هم زدن ميزانها و مقياسهاى اجتماعى ، فساد از طريق عيب گذاشتن بر اموال و اشخاص ، و بالاخره فساد به خاطر تجاوز به حريم حيثيت
تفسير نمونه ج : 9 ص : 203
و آبرو و ناموس و جان مردم ! .
جمله لا تعثوا به معنى فساد نكنيد است بنابراين ذكر مفسدين بعد از آن به خاطر تاكيد هر چه بيشتر روى اين مساله است .
دو آيه فوق اين واقعيت را به خوبى منعكس مى كند كه بعد از مساله اعتقاد به توحيد و ايدئولوژى صحيح ، يك اقتصاد سالم از اهميت ويژه اى برخوردار است ، و نيز نشان مى دهد كه بهم ريختگى نظام اقتصادى سرچشمه فساد وسيع در جامعه خواهد بود .
سرانجام به آنها گوشزد كرد كه افزايش كميت ثروت - ثروتى كه از راه ظلم و ستم و استثمار ديگران بدست آيد - سبب بى نيازى شما نخواهد بود ، بلكه سرمايه حلالى كه براى شما باقى مى ماند هر چند كم و اندك باشد اگر ايمان به خدا و دستورش داشته باشيد بهتر است ( بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين ) .
تعبير به بقية الله يا به خاطر آن است كه سود حلال اندك چون به فرمان خدا است بقية الله است .
و يا اينكه تحصيل حلال باعث دوام نعمت الهى و بقاى بركات مى شود .
و يا اينكه اشاره به پاداش و ثوابهاى معنوى است كه تا ابد باقى مى ماند هر چند دنيا و تمام آنچه در آن است فانى شود ، آيه 46 سوره كهف و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا نيز اشاره به همين است .
و تعبير به ان كنتم مؤمنين ( اگر ايمان داشته باشيد ) اشاره به اين است كه اين واقعيت را تنها كسانى درك مى كنند كه ايمان به خدا و حكمت او و فلسفه فرمانهايش داشته باشند .
در روايات متعددى مى خوانيم كه بقية الله تفسير به وجود مهدى (عليه السلام) يا بعضى از امامان ديگر شده است ، از جمله در كتاب اكمال الدين از امام باقر
تفسير نمونه ج : 9 ص : 204
(عليه السلام) چنين نقل شده : اول ما ينطق به القائم عليه السلام حين خرج هذه الاية بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين ، ثم يقول انا بقية الله و حجته و خليفته عليكم فلا يسلم عليه مسلم الا قال السلام عليك يا بقية الله فى ارضه : نخستين سخنى كه مهدى (عليه السلام) پس از قيام خود مى گويد اين آيه است بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين سپس مى گويد منم بقية الله و حجت و خليفه او در ميان شما ، سپس هيچكس بر او سلام نمى كند مگر اينكه مى گويد : السلام عليك يا بقية الله فى ارضه .
بارها گفته ايم آيات قرآن هر چند در مورد خاصى نازل شده باشد مفاهيم جامعى دارد كه مى تواند در اعصار و قرون بعد بر مصداقهاى كلى تر و وسيع تر ، تطبيق شود .
درست است كه در آيه مورد بحث ، مخاطب قوم شعيبند ، و منظور از بقية الله سود و سرمايه حلال و يا پاداش الهى است ، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد ، بقية الله محسوب مى شود .
تمام پيامبران الهى و پيشوايان بزرگ بقية الله اند .
تمام رهبران راستين كه پس از مبارزه با يك دشمن سر سخت براى يك قوم و ملت باقى ميمانند از اين نظر بقية الله اند .
همچنين سربازان مبارزى كه پس از پيروزى از ميدان جنگ باز مى گردند آنها نيز بقية الله اند .
و از آنجا كه مهدى موعود (عليه السلام) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس از قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) است يكى از روشنترين مصاديق بقية الله مى باشد و از همه به اين لقب شايسته تر است ، بخصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبران
تفسير نمونه ج : 9 ص : 205
و امامان است .
در پايان آيه مورد بحث از زبان شعيب مى خوانيم كه مى گويد : وظيفه من همين ابلاغ و انذار و هشدار بود كه گفتم و من مسئول اعمال شما و موظف به اجبار كردنتان بر پذيرفتن اين راه نيستم اين شما و اين راه و اين چاه ! ( و ما انا عليكم بحفيظ ) .
قَالُوا يَشعَيْب أَ صلَوتُك تَأْمُرُك أَن نَّترُك مَا يَعْبُدُ ءَابَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فى أَمْوَلِنَا مَا نَشؤُا إِنَّك لأَنت الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ(87) قَالَ يَقَوْمِ أَ رَءَيْتُمْ إِن كُنت عَلى بَيِّنَة مِّن رَّبى وَ رَزَقَنى مِنْهُ رِزْقاً حَسناً وَ مَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلى مَا أَنْهَامْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلا الاصلَحَ مَا استَطعْت وَ مَا تَوْفِيقِى إِلا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكلْت وَ إِلَيْهِ أُنِيب(88) وَ يَقَوْمِ لا يجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقى أَن يُصِيبَكم مِّثْلُ مَا أَصاب قَوْمَ نُوح أَوْ قَوْمَ هُود أَوْ قَوْمَ صلِح وَ مَا قَوْمُ لُوط مِّنكم بِبَعِيد(89) وَ استَغْفِرُوا رَبَّكمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبى رَحِيمٌ وَدُودٌ(90)
ترجمه :
87 - گفتند : اى شعيب آيا نمازت تو را دستور مى دهد كه ما آنچه را پدرانمان مى پرستيدند ترك گوئيم ؟ و آنچه را ميخواهيم در اموالمان انجام ندهيم ؟ تو مرد بردبار و رشيدى هستى ؟ .
88 - گفت : اى قوم من ! هر گاه من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و رزق خوبى بمن داده باشد ( آيا مى توانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم ؟ ) من هرگز
تفسير نمونه ج : 9 ص : 206
نمى خواهم چيزى كه شما را از آن باز مى دارم خودم مرتكب شوم ، من جز اصلاح تا آنجا كه توانائى دارم نمى خواهم ، و توفيق من جز به خدا نيست ، بر او توكل كردم و به سوى او باز گشتم .
89 - و اى قوم من ! دشمنى و مخالفت با من سبب نشود كه شما بهمان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند گرفتار شويد ، و قوم لوط از شما چندان دور نيست .
90 - از پروردگار خود آمرزش بطلبيد و به سوى او باز گرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار ( بندگان توبه كار ) است .

تفسير : منطق بى اساس لجوجان .
اكنون ببينيم اين قوم لجوج در برابر اين نداى مصلح آسمانى چه عكس - العملى نشان داد .
آنها كه بتها را آثار نياكان و نشانه اصالت فرهنگ خويش مى پنداشتند و از كم فروشى و تقلب در معامله سود كلانى مى بردند ، در برابر شعيب چنين گفتند : اى شعيب ! آيا اين نمازت به تو دستور مى دهد كه ما آنچه را پدرانمان مى پرستيدند ترك گوئيم ؟ ! ( قالوا يا شعيب أ صلوتك تامرك ان نترك ما يعبد آبائنا ) .
و يا آزادى خود را در اموال خويش از دست دهيم و نتوانيم به دلخواهمان در اموالمان تصرف كنيم ؟ ( او ان نفعل فى اموالنا ما نشاء ) .
تو كه آدم بردبار .
پر حوصله و فهميده اى ، از تو چنين سخنانى بعيد است ! ( انك لانت الحليم الرشيد ) .
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا آنها روى نماز شعيب تكيه كردند ؟ .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 207
بعضى از مفسران گفته اند ، اين به دليل آن بوده كه شعيب بسيار نماز مى خواند و به مردم مى گفت : نماز انسان را از كارهاى زشت و منكرات باز مى دارد ، ولى جمعيت نادان كه رابطه ميان نماز و ترك منكرات را درك نمى كردند ، از روى مسخره به او گفتند : آيا اين اوراد و حركات تو فرمان به تو مى دهد كه ما سنت نياكان و فرهنگ مذهبى خود را زير پا بگذاريم ، و يا نسبت به اموالمان مسلوب الاختيار شويم ؟ ! .
بعضى نيز احتمال داده اند كه صلوة اشاره به آئين و مذهب است ، زيرا آشكارترين سمبل دين نماز است .
بهر حال اگر آنها درست انديشه مى كردند ، اين واقعيت را در مى يافتند كه نماز حس مسئوليت و تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى و حقشناسى را در انسان زنده مى كند ، او را به ياد خدا و به ياد دادگاه عدل او مى اندازد ، گرد و غبار خودپسندى و خودپرستى را از صفحه دل او مى شويد ، و او را از جهان محدود و آلوده دنيا به جهان ماوراء طبيعت به عالم پاكيها و نيكيها متوجه مى سازد ، و به همين دليل او را از شرك و بت پرستى و تقليد كوركورانه نياكان و از كم فروشى و انواع تقلب باز مى دارد .
سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه آيا آنها جمله انك لانت الحليم الرشيد : تو مرد عاقل و فهميده و بردبارى را از روى واقعيت و ايمان مى گفتند و يا به عنوان مسخره و استهزاء ؟ .
مفسران هر دو احتمال را داده اند ، ولى با توجه به تعبير استهزاءآميزى كه در جمله قبل خوانديم ( جمله أ صلوتك تامرك ) چنين به نظر مى رسد كه اين جمله را از روى استهزاء گفتند ، اشاره به اينكه آدم حليم و بردبار كسى است كه تا مطالعه كافى روى چيزى نكند و به صحت آن اطمينان پيدا ننمايد ، اظهار نمى نمايد ، و آدم رشيد و عاقل كسى است كه سنتهاى يك قوم را زير پا
تفسير نمونه ج : 9 ص : 208
نگذارد ، و آزادى عمل را از صاحبان اموال ، سلب نكند ، پس معلوم مى شود ، نه مطالعه كافى دارى و نه عقل درست و نه انديشه عميق ، چرا كه عقل درست و انديشه عميق ايجاب مى كند انسان دست از روش نياكان خود برندارد و آزادى عمل را از كسى سلب نكند ! .
اما شعيب در پاسخ آنها كه سخنانش را حمل بر سفاهت و دليل بر بيخردى گرفته بودند گفت : اى قوم من ! ( اى گروهى كه شما از منيد و من هم از شما ، و آنچه را براى خود دوست مى دارم براى شما هم مى خواهم ) هر گاه خداوند دليل روشن و وحى و نبوت به من داده باشد و علاوه بر اين روزى پاكيزه و مال بقدر نياز بمن ببخشد ، آيا در اين صورت ، صحيح است كه من مخالفت فرمان او كنم و يا نسبت به شما قصد و غرضى داشته باشم و خير خواهتان نباشم ؟ ! ( قال يا قوم أ رأيتم ان كنت على بينة من ربى و رزقنى منه رزقا حسنا ) .
شعيب با اين جمله مى خواهد بگويد من در اين كار تنها انگيزه معنوى و انسانى و تربيتى دارم ، من حقايقى را مى دانم كه شما نمى دانيد و هميشه انسان دشمن چيزى است كه نمى داند .
جالب توجه اينكه در اين آيات تعبير يا قوم ( اى قوم من ) تكرار شده است ، به خاطر اينكه عواطف آنها را براى پذيرش حق بسيج كند و به آنها بفهماند كه شما از من هستيد و من هم از شما ( خواه قوم در اينجا به معنى قبيله باشد و طايفه و فاميل ، و خواه به معنى گروهى كه او در ميان آنها زندگى مى كرد و جزء اجتماع آنها محسوب مى شد ) .
سپس اين پيامبر بزرگ اضافه مى كند گمان مبريد كه من مى خواهم شما را
تفسير نمونه ج : 9 ص : 209
از چيزى نهى كنم ولى خودم به سراغ آن بروم ( و ما اريد ان اخالفكم الى ما انها كم عنه ) .
به شما بگويم كم فروشى نكنيد و تقلب و غش در معامله روا مداريد ، اما خودم با انجام اين اعمال ثروتى بيندوزم و يا شما را از پرستش بتها منع كنم اما خودم در برابر آنها سر تعظيم فرود آورم ، نه هرگز چنين نيست .
از اين جمله چنين بر مى آيد كه آنها شعيب را متهم مى كردند كه او قصد سودجوئى براى شخص خودش دارد ، و لذا صريحا اين موضوع را نفى مى كند .
سرانجام به آنها مى گويد : من يك هدف بيشتر ندارم و آن اصلاح شما و جامعه شما است تا آنجا كه در قدرت دارم ( ان اريد الا الاصلاح ما استطعت ) .
اين همان هدفى است كه تمام پيامبران آن را تعقيب مى كردند ، اصلاح عقيده اصلاح اخلاق ، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى .
و براى رسيدن به اين هدف تنها از خدا توفيق مى طلبم ( و ما توفيقى الا بالله ) .
و به همين دليل براى انجام رسالت خود ، و رسيدن به اين هدف بزرگ تنها بر او تكيه مى كنم و در همه چيز به او باز مى گردم ( عليه توكلت و اليه انيب ) .
براى حل مشكلات ، با تكيه بر يارى او تلاش مى كنم ، و براى تحمل شدائد اين راه ، به او باز مى گردم .
سپس آنها را متوجه به يك نكته اخلاقى مى كند و آن اينكه بسيار مى شود كه انسان به خاطر بغض و عداوت نسبت به كسى ، و يا تعصب و لجاجت نسبت به چيزى ، تمام مصالح خويش را ناديده مى گيرد ، و سرنوشت خود را به دست فراموشى مى سپارد ، به آنها مى گويد اى قوم من ! مبادا دشمنى و عداوت با من شما را به گناه
تفسير نمونه ج : 9 ص : 210
و عصيان و سركشى وا دارد ( و يا قوم لا يجرمنكم شقاقى ) .
مبادا همان بلاها و مصائب و رنجها و مجازاتهائى كه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم برسد ( ان يصيبكم مثل ما اصاب قوم نوح او قوم هود او قوم صالح ) .
حتى قوم لوط با آن بلاى عظيم يعنى زير و رو شدن شهرهايشان و سنگباران شدن از شما چندان دور نيستند ( و ما قوم لوط منكم ببعيد ) .
نه زمان آنها از شما چندان فاصله دارد ، و نه مكان زندگيشان و نه اعمال و گناهان شما از گناهان آنان دست كمى دارد ! .
البته مدين كه مركز قوم شعيب بود از سرزمين قوم لوط فاصله زيادى نداشت ، چرا كه هر دو از مناطق شامات بودند ، و از نظر زمانى هر چند فاصله داشتند اما فاصله آنها نيز آنچنان نبود كه تاريخشان به دست فراموشى سپرده شده باشد ، و اما از نظر عمل هر چند ميان انحرافات جنسى قوم لوط و انحرافات اقتصادى قوم شعيب ، ظاهرا فرق بسيار بود ، ولى هر دو در توليد فساد ، در جامعه و به هم ريختن نظام اجتماعى و از ميان بردن فضائل اخلاقى و اشاعه فساد با هم شباهت داشتند ، به همين جهت گاهى در روايات مى بينم كه يكدرهم ربا كه طبعا مربوط به مسائل اقتصادى است با زنا كه يك آلودگى جنسى است مقايسه شده است .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 211
و سرانجام دو دستور كه در واقع نتيجه تمام تبليغات پيشين او است به اين قوم گمراه مى دهد : نخست اينكه از خداوند آمرزش بطلبيد تا از گناه پاك شويد ، و از شرك و بت پرستى و خيانت در معاملات بر كنار گرديد ( و استغفروا ربكم ) .
و پس از پاكى از گناه به سوى او باز گرديد كه او پاك است و بايد پاك شد و به سوى او رفت ( ثم توبوا اليه ) .
در واقع استغفار ، توقف در مسير گناه و شستشوى خويشتن است و توبه بازگشت به سوى او است كه وجودى است بى انتها .
و بدانيد گناه شما هر قدر عظيم و سنگين باشد ، راه بازگشت به روى شما باز است چرا كه پروردگار من ، هم رحيم است و هم دوستدار بندگان ( ان ربى رحيم ودود ) .
ودود صيغه مبالغه از ود به معنى محبت است ، ذكر اين كلمه بعد از كلمه رحيم اشاره به اين است كه نه تنها خداوند به حكم رحيميتش به بندگان گنهكار توبه كار توجه دارد بلكه از اين گذشته آنها را بسيار دوست مى دارد كه هر كدام از اين دو ( رحم و محبت ) خود انگيزه اى است براى پذيرش استغفار و توبه بندگان .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 212
قَالُوا يَشعَيْب مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِّمَّا تَقُولُ وَ إِنَّا لَنرَاك فِينَا ضعِيفاً وَ لَوْ لا رَهْطك لَرَجَمْنَك وَ مَا أَنت عَلَيْنَا بِعَزِيز(91) قَالَ يَقَوْمِ أَ رَهْطِى أَعَزُّ عَلَيْكم مِّنَ اللَّهِ وَ اتخَذْتُمُوهُ وَرَاءَكُمْ ظِهْرِياًّ إِنَّ رَبى بِمَا تَعْمَلُونَ محِيطٌ(92) وَ يَقَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكمْ إِنى عَمِلٌ سوْف تَعْلَمُونَ مَن يَأْتِيهِ عَذَابٌ يخْزِيهِ وَ مَنْ هُوَ كَذِبٌ وَ ارْتَقِبُوا إِنى مَعَكمْ رَقِيبٌ(93)
ترجمه :
91 - گفتند اى شعيب ! بسيارى از آنچه را مى گوئى ما نمى فهميم ، و ما تو را در ميان خود ضعيف مى يابيم ، و اگر بخاطر احترام قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مى كرديم و تو در برابر ما قدرتى ندارى .
92 - گفت : اى قوم ! آيا قبيله كوچك من نزد شما از خداوند ، عزيزتر است در حالى كه ( فرمان ) او را پشت سر انداخته ايد ؟ پروردگارم با آنچه انجام مى دهيد احاطه دارد ( و آگاه است ) .
93 - اى قوم ! هر كارى از دستتان ساخته است انجام دهيد من هم كار خود را خواهم كرد ! ، و به زودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغ او مى آيد و چه كسى دروغگو است ، شما انتظار بكشيد من هم در انتظارم .

تفسير : تهديدهاى متقابل شعيب و قومش
شعيب اين پيامبر بزرگ كه به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشينش
تفسير نمونه ج : 9 ص : 213
به عنوان خطيب الانبياء لقب گرفته ، گفتارش را كه بهترين راهگشاى زندگى مادى و معنوى اين گروه بود با صبر و حوصله و متانت و دلسوزى تمام ايراد كرد ، اما ببينيم اين قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند .
آنها با چهار جمله كه همگى حكايت از لجاجت و جهل و بى خبرى مى كرد جواب دادند .
نخست اينكه گفتند : اى شعيب ما بسيارى از حرفهاى تو را نمى فهميم ( قالوا يا شعيب ما نفقه كثيرا مما تقول ) .
اساسا سخنان تو سروته ندارد ! و محتوا و منطق با ارزشى در آن نيست كه ما بخواهيم پيرامون آن بينديشيم ! و به همين دليل چيزى نيست كه بخواهيم آنرا ملاك عمل قرار دهيم ، بنابراين زياد خود را خسته مكن و به سراغ ديگران برو ! ديگر اينكه ما تو را در ميان خود ضعيف و ناتوان مى يابيم ( و انا لنريك فينا ضعيفا ) .
بنابراين اگر فكر كنى حرفهاى بى منطقت را با قدرت و زور مى توانى به كرسى بنشانى ، آنهم اشتباه است .
گمان مكن اگر ما حساب تو را نمى رسيم به خاطر ترس از قدرت تو است ، اگر ملاحظه قوم و قبيله ات و احترامى كه براى آنها قائل هستيم نبود ترا به بدترين صورتى به قتل مى رسانديم يعنى ترا سنگباران مى كرديم ! ( و لو لا رهطك لرجمناك ) .
جالب اينكه آنها از قبيله شعيب به عنوان رهط ياد كردند ، كه در لغت عرب به يك جمعيت كم از سه تا هفت يا ده و يا حداكثر به گفته بعضى به چهل نفر اطلاق مى شود ، اشاره به اينكه گروه قبيله تو نيز در نظر ما قدرتى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 214
ندارند ، بلكه ملاحظات ديگر است كه ما را از اين كار باز مى دارد و اين درست به آن ميماند كه ما به ديگرى مى گوئيم اگر ملاحظه اين چهار نفر قوم و فاميل تو نبود حق تو را در دستت مى گذاشتيم ، در حالى كه واقعا فاميل و قبيله او چهار نفر نيست بلكه منظور بيان اين نكته است كه آنها اهميتى از نظر قدرت ندارند .
سرانجام گفتند تو براى ما فردى نيرومند و شكست ناپذير نيستى ( و ما انت علينا بعزيز ) .
تو هر چند از بزرگان قبيله ات محسوب مى شوى ، به خاطر برنامه اى كه در پيش گرفتى در نظر ما قرب و منزلتى ندارى .
شعيب بدون اينكه از سخنان زننده و توهينهاى آنها از جا در برود ، با همان منطق شيوا و بيان رسا به آنها چنين پاسخ گفت : اى قوم ! آيا اين چند نفر قوم و قبيله من نزد شما از خداوند عزيزترند ؟ ( قال يا قوم ارهطى اعز عليكم من الله ) .
شما كه به خاطر فاميل من كه به گفته خودتان چند نفرى بيش نيستند به من آزار نمى رسانيد چرا به خاطر خدا سخنانم را نمى پذيريد ؟ آيا چند نفر در برابر عظمت پروردگار به حساب مى آيند ؟ .
آيا شما براى خدا احترام قائليد ؟ با اينكه او و فرمان او را پشت سر انداخته ايد ؟ ( و اتخذ تموه و رائكم ظهريا .
و در پايان مى گويد : فكر نكنيد خداوند اعمال شما را نمى بيند و سخنانتان را نمى شنود ، يقين بدانيد كه پروردگار من به تمام اعمالى كه انجام مى دهيد ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 215
احاطه دارد ( ان ربى بما تعملون محيط ) .
سخنگوى بليغ كسى است كه در برابر تمام موضع گيرى هاى طرف مقابل موضع خود را در لابلاى سخنانش مشخص كند ، از آنجا كه مشركان قوم شعيب در آخر سخنان خود ، او را تهديد ضمنى به سنگسار كردن نمودند ، و قدرت خود را به رخ او كشيدند ، شعيب موضع خويش را در برابر تهديد آنها چنين مشخص مى كند : اى قوم من ! هر چه در قدرت داريد انجام دهيد و كوتاهى نكنيد و هر كارى از دستتان ساخته است مضايقه ننمائيد ( و يا قوم اعملوا على مكانتكم ) .
من نيز كار خودم را مى كنم ( انى عامل ) .
اما بزودى خواهيد فهميد چه كسى گرفتار عذاب خوار كننده خواهد شد من يا شما و چه كسى دروغگو است ، من يا شما ؟ ( سوف تعلمون من ياتيه عذاب يخزيه و من هو كاذب ) .
و حال كه چنين است ، شما در انتطار بمانيد ، من هم در انتظارم ( و ارتقبوا انى معكم رقيب ) .
شما در انتظار اين باشيد كه بتوانيد با قدرت و جمعيت و ثروت و نفوذتان بر من پيروز شويد من هم در انتظار اين هستم كه مجازات دردناك الهى بزودى دامان شما جمعيت گمراه را بگيرد و از صفحه گيتى بر اندازد !
تفسير نمونه ج : 9 ص : 216
وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نجَّيْنَا شعَيْباً وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِّنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظلَمُوا الصيْحَةُ فَأَصبَحُوا فى دِيَرِهِمْ جَثِمِينَ(94) كَأَن لَّمْ يَغْنَوْا فِيهَا أَلا بُعْداً لِّمَدْيَنَ كَمَا بَعِدَت ثَمُودُ(95)
ترجمه :
94 - و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد شعيب و آنها را كه با او ايمان آورده بودند ، به رحمت خود ، نجات داديم و آنها را كه ستم كردند صيحه ( آسمانى ) فرو گرفت و در ديار خود به رو افتادند ( و مردند ) .
95 - آنچنان كه گوئى هرگز از ساكنان آن ديار نبودند ، دور باد مدين ( از رحمت خدا ) همانگونه كه قوم ثمود دور شدند ! .

تفسير : پايان عمر تبهكاران مدين .
در سرگذشت اقوام پيشين بارها در قرآن مجيد خوانده ايم كه در مرحله نخست ، پيامبران به دعوت آنها به سوى خدا بر مى خاستند و از هر گونه آگاه سازى و اندرز و نصيحت مضايقه نمى كردند ، در مرحله بعد كه اندرزها براى گروهى سود نمى داد ، روى تهديد به عذاب الهى تكيه مى كردند ، تا آخرين كسانى كه آمادگى پذيرش دارند تسليم حق شوند و به راه خدا باز گردند و اتمام حجت شود ، در مرحله سوم كه هيچيك از اينها سودى نمى داد به حكم سنت الهى در زمينه تصفيه و پاكسازى روى زمين ، مجازات فرا مى رسيد و اين خارهاى سر راه را از ميان مى برد .
در مورد قوم شعيب يعنى مردم مدين نيز ، سرانجام مرحله نهائى فرا رسيد ، چنانكه قرآن گويد :
 

Back Index Next