|
بعدی
تفسير نمونه ج : 9 ص : 143
يك پيامبر در حكم انكار همه پيامبران است ، و يا اينكه هود آنها را به ايمان به
انبياى پيشين نيز دعوت مى كرد و آنها انكار مى كردند .
سومين گناهشان اين بود كه فرمان خدا را رها كرده و از فرمان هر جبار عنيدى پيروى مى
كردند ( و اتبعوا امر كل جبار عنيد ) چه گناهى از اين گناهان بالاتر ، ترك ايمان ،
مخالفت پيامبران و گردن نهادن به فرمان جباران عنيد .
جبار به كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب مى زند و مى كشد و نابود مى كند ، و پيرو
فرمان عقل نيست و به تعبير ديگر جبار كسى است كه ديگرى را مجبور به پيروى خود مى
كند و يا مى خواهد نقص خود را با ادعاى عظمت و تكبر ظاهرا بر طرف سازد ، و عنيد كسى
است كه با حق و حقيقت ، فوق العاده مخالف است و هيچگاه زير بار حق نمى رود .
اين دو صفت ، صفت بارز طاغوتها و مستكبران هر عصر و زمان است ، كه هرگز گوششان
بدهكار حرف حق نيست ، و با هر كس مخالف شدند با قساوت و بى رحمى ، شكنجه مى كنند و
مى كوبند و از ميان مى برند .
در اينجا يك سؤال پيش مى آيد و آن اينكه اگر جبار معنايش اين است ، چرا يكى از صفات
خدا در قرآن سوره حشر آيه 23 و ساير منابع اسلامى جبار ذكر شده است ؟ پاسخ اينكه :
جبار در اصل ريشه لغت همانگونه كه در بالا اشاره كرديم ، يا از ماده جبر به معنى
قهر و غلبه و قدرت است و يا از ماده جبران به معنى برطرف ساختن نقص چيزى است .
ولى جبار چه به معنى اول باشد يا دوم در دو شكل به كار مى رود ، گاهى به صورت مذمت
و آن در موردى است كه انسانى بخواهد كمبودها و نقائص خود را با خود برتربينى و تكبر
و ادعاهاى غلط جبران كند ، و يا اينكه بخواهد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 144
ديگرى را در برابر اراده و خواست دل خويش مقهور و ذليل سازد .
اين معنى در بسيارى از آيات قرآن آمده و با صفات مذموم ديگرى احيانا همراه است
مانند آيه فوق كه توام با عنيد ذكر شده و در آيه 32 سوره مريم از زبان عيسى پيامبر
خدا مى خوانيم و لم يجعلنى جبارا شقيا خداوند مرا جبار شقى قرار نداده است ، و يا
در حالات بنى اسرائيل در باره ساكنان ستمگر بيت المقدس مى خوانيم كه آنها به موسى
گفتند ان فيها قوما جبارين : در اين سر زمين گروهى ستمگر و ستم پيشه اند ( مائده
آيه 22 ) اما گاه جبار از همين دو ريشه در معنى مدح به كار مى رود و به كسى گفته مى
شود كه نيازمنديهاى مردم و نقائص آنها را جبران مى كند ، و استخوانهاى شكسته را
پيوند مى دهد ، و يا اينكه داراى قدرت فراوانى است كه غير او در برابر او خاضع مى
باشند بى آنكه بخواهد بر كسى ستم كند و يا از قدرتش سوء استفاده نمايد و به همين
جهت ، جبار به هنگامى كه به اين معنى باشد با صفات مدح ديگر همراه مى گردد ، چنانكه
در آيه 23 سوره حشر مى خوانيم الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار
المتكبر : او فرمانرواى پاك و منزهى است كه بندگانش هرگز از او ستم نمى بينند ، و
نگهبان و حافظ غير قابل شكست و قدرتمند و برتر است روشن است كه صفاتى همچون قدوس و
سلام و مؤمن ، هرگز با جبار به معنى ظالم و ستمگر ، و متكبر به معنى خود برتر بين
سازگار نيست ، و اين عبارت به خوبى نشان مى دهد كه جبار در اينجا به معنى دوم است .
ولى از آنجا كه بعضى تنها پاره اى از استعمالات جبار را در نظر گرفته و به ريشه لغت
و معانى متعدد آن توجه نكرده اند ، چنين پنداشته اند كه به كار بردن آن در باره
خداوند صحيح به نظر نمى رسد ( و همچنين واژه متكبر ) اما با در نظر
تفسير نمونه ج : 9 ص : 145
گرفتن ريشه هاى اصلى لغت ، ايراد برطرف مى شود .
در آخرين آيه مورد بحث كه داستان هود و قوم عاد در آنجا به آن پايان مى گيرد ،
نتيجه اعمال زشت و نادرست آنها را چنين بيان مى كند : آنها بخاطر اعمالشان در اين
دنيا مورد لعن و نفرين واقع شدند ، و بعد از مرگشان جز نام بد و تاريخ ننگين از
آنها باقى نماند ( و اتبعوا فى هذه الدنيا لعنة ) .
و در روز رستاخيز گفته مى شود : بدانيد كه قوم عاد پروردگارشان را انكار كردند ( و
يوم القيامة الا ان عادا كفروا ربهم ) .
دور باد عاد ، قوم هود از رحمت پروردگار ( الا بعدا لعاد قوم هود ) با اينكه كلمه
عاد براى معرفى اين گروه كافى است در آيه فوق بعد از ذكر عاد ، قوم هود نيز ذكر شده
است كه هم تاكيد را مى رساند و هم اشاره به اين است اين گروه همان كسانى هستند كه
پيامبر دلسوزشان هود را آنهمه ناراحت و متهم ساختند ، و به همين جهت از رحمت خداوند
دورند .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت :
1 - قوم عاد از نظر تاريخ
گرچه بعضى از مورخان غربى مانند اسپرينگل خواسته اند وجود قوم عاد را از نظر تاريخى
منكر شوند ، شايد به دليل اينكه در غير آثار اسلامى ذكرى از آن نيافته اند و در كتب
عهد قديم ( تورات ) اثرى از آن نديده اند ، ولى مداركى در دست است كه نشان مى دهد
قصه عاد بطور اجمال در زمان جاهليت عرب مشهور
تفسير نمونه ج : 9 ص : 146
بوده ، و شعراى پيش از اسلام نيز از قوم هود سخن گفته اند ، حتى در عصر جاهليت
بناهاى بلند و محكم را به عاد نسبت مى دادند و بر آن كلمه عادى اطلاق مى كردند .
بعضى از مورخان معتقدند عاد بر دو قبيله اطلاق مى شود ، قبيله اى از انسانهاى قبل
از تاريخ بوده اند كه در جزيره عربستان زندگى مى كرده اند ، سپس از ميان رفتند و
آثارشان نيز از ميان رفت ، و تاريخ بشر از زندگى آنان جز افسانه هائى كه قابل
اطمينان نيست حفظ نكرده است ، و تعبير قرآن عاد الاولى ( سوره نجم آيه 50 ) را
اشاره به همين گرفته اند .
اما در دوران تاريخ بشر و احتمالا در حدود 700 سال قبل از ميلا مسيح يا قديم تر ،
قوم ديگرى به نام عاد وجود داشتند كه در سر زمين احقاف يا يمن زندگى مى كردند .
آنها داراى قامتهائى طويل و اندامى قوى و پرقدرت بودند ، و به همين دليل جنگ آورانى
زبده محسوب مى شدند .
به علاوه از نظر تمدن تا حدود زيادى پيشرفته بودند ، شهرهاى آباد ، زمينهاى خرم و
سرسبز ، باغهاى پرطراوت داشتند ، آنچنانكه قرآن در توصيف آنها مى گويد التى لم تخلق
مثلها فى البلاد : نظير آن در بلاد جهان خلق نشده بود ( فجر آيه 8 ) به همين جهت
بعضى از مستشرقين گفته اند كه قوم عاد در حدود برهوت ( يكى از نواحى حضرموت يمن )
زندگى مى كردند و بر اثر آتشفشانهاى اطراف بسيارى از آنها از ميان رفتند و
بقايايشان متفرق شدند .
به هر حال اين قوم مدتى در ناز و نعمت به سر مى بردند ، ولى آنچنان كه شيوه بيشتر
متنعمان است مست غرور و غفلت شدند و از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار
ديگران سوء استفاده كردند و مستكبران و جباران عنيد را
تفسير نمونه ج : 9 ص : 147
پيشواى خود ساختند ، آئين بت پرستى را بر پا نمودند و به هنگام دعوت پيامبرشان هود
با آنهمه تلاش و كوششى كه در پند و اندرز و روشن ساختن انديشه و افكار آنان و اتمام
حجت نسبت به ايشان داشت نه تنها كمترين وقعى ننهادند بلكه به خاموش كردن نداى اين
مرد بزرگ حق طلب برخاستند .
گاهى او را به جنون و سفاهت نسبت دادند و زمانى از خشم خدايان وى را ترساندند ، اما
او همچون كوه در مقابل خشم اين قوم مغرور و زورمند ايستادگى به خرج داد ، و سر
انجام توانست گروهى در حدود چهار هزار نفر را پاكسازى كرده و به آئين حق بخواند ،
اما ديگران بر لجاجت و عناد خود باقى ماندند .
سر انجام چنانكه در آيات سوره ذاريات و حاقه و قمر خواهد آمد ، طوفان شديد و بسيار
كوبنده اى به مدت هفت شب و شش روز بر آنها مسلط شد كه قصرهايشان را در هم كوبيد ، و
اجسادشان را همچون برگهاى پائيزى بر امواج باد سوار كرد و به اطراف پراكنده ساخت ،
مؤمنان راستين را قبلا از ميان آنان بيرون برد و نجات داد ، و زندگانى و سر نوشتشان
درس بزرگ عبرتى براى همه جباران و خودكامگان گشت .
2 - لعن و نفرين ابدى بر قوم عاد باد
اين تعبير و مشابه آن در آيات متعددى از قرآن در باره اقوام مختلفى آمده است كه پس
از شرح بخشى از حالات آنها مى فرمايد : الا بعدا لثمود ( سوره هود آيه 68 ) الا
بعدا لمدين كما بعدت ثمود ( سوره هود آيه 89 ) فبعدا للقوم الظالمين ( سوره مؤمنون
آيه 41 ) فبعدا لقوم لا يؤمنون ( سوره مؤمنون آيه 44 ) و همچنين در داستان نوح قبلا
خوانديم و قيل بعدا للقوم الظالمين ( سوره هود آيه 44 )
تفسير نمونه ج : 9 ص : 148
در تمام اين آيات ، نفرين شعار گونه اى در باره كسانى كه گناه عظيمى انجام داده اند
، دائر به دورى آنها از رحمت خداوند شده است .
اين درست به شعارهائى مى ماند كه امروز براى افراد و گروههاى سركش و استعمارگر و
ستم پيشه گفته مى شود ، منتها اين شعار قرآنى بقدرى جالب و جامع است كه تنها ناظر
به يك جنبه و يك بعد نيست ، چرا كه وقتى مى گوئيم دور باد فلان گروه ، هم دورى از
رحمت خداوند را شامل مى شود هم دورى از سعادت ، و هم دورى از هر گونه خير و بركت و
نعمت ، و هم دورى از بندگان خدا .
البته دورى آنها از خير و سعادت ، عكس العمل دوريشان در درون جان و فكر و در محيط
عمل از خدا و خلق خداست ، چرا كه هر گونه ايده و عملى باز تابى در سراى ديگر و جهان
پس از مرگ دارد ، باز تابى كاملا مشابه آن و به همين دليل اين دوريها در اين جهان
سرچشمه بعد و دورى در آخرت ، از رحمت و عفو و بخشش و مواهب الهى خواهد بود .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 149
* وَ إِلى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صلِحاً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم
مِّنْ إِلَه غَيرُهُ هُوَ أَنشأَكُم مِّنَ الأَرْضِ وَ استَعْمَرَكمْ فِيهَا
فَاستَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبى قَرِيبٌ مجِيبٌ(61)
ترجمه :
61 - و به سوى ( قوم ) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم ، گفت : اى قوم من ! الله را
پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست ، او است كه شما را از زمين آفريد و
آبادى آنرا به شما واگذار نمود ، از او آمرزش بطلبيد سپس به سوى از باز گرديد كه
پروردگارم ( به بندگان خود ) نزديك و اجابت كننده ( تقاضاهاى آنها ) است .
تفسير :
آغاز سرگذشت قوم ثمود
سر گذشت قوم عاد با تمام درسهاى عبرت انگيزش به طور فشرده پايان يافت و اكنون نوبت
قوم ثمود است ، همان جمعيتى كه طبق نقل تواريخ در سرزمين وادى القرى در ميان مدينه
و شام زندگى داشتند .
باز در اينجا مى بينيم كه قرآن مجيد هنگامى كه سخن از پيامبر آنها صالح مى گويد به
عنوان برادر از او ياد مى كند ، چه تعبيرى از اين رساتر و زيباتر كه به قسمتى از
محتواى آن در تفسير آيات گذشته اشاره كرديم : برادرى دلسوز و مهربان كه جز خير
خواهى هدف ديگرى ندارد .
ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم ( و الى ثمود اخاهم صالحا ) باز مى
بينيم برنامه صالح همان برنامه اصولى همه پيامبران است ، برنامه اى كه از توحيد و
نفى هر گونه شرك و بت پرستى كه خمير مايه تمام رنجهاى بشر است ، آغاز مى شود .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 150
گفت اى قوم من ! خدا را پرستش كنيد كه هيچ معبودى جز او نيست ( قال يا قوم اعبدوا
الله ما لكم من اله غيره ) سپس براى تحريك حس حقشناسى آنها به گوشه اى از نعمتهاى
مهم پروردگار كه سراسر وجودشانرا فرا گرفته اشاره كرده ، مى گويد : او كسى است كه
شما را از زمين آفريد ( هو أنشأكم من الأرض ) زمين و آن خاك بى ارزش و بى مقدار كجا
و اين وجود عالى و خلقت بديع كجا ؟ آيا هيچ عقلى اجازه مى دهد كه انسان چنين خالق و
پروردگارى را كه اين همه قدرت دارد و اين همه نعمت بخشيده كنار بگذارد و به سراغ
اين بتهاى مسخره برود ؟ پس از اشاره به نعمت آفرينش ، نعمتهاى ديگرى را كه در زمين
قرار داده به اين انسانهاى سركش يادآورى مى كند : او كسى است كه عمران و آبادى زمين
را به شما سپرد و قدرت و وسائل آن را در اختيارتان قرار داد ( و استعمر كم فيها ) .
واژه استعمار و اعمار در لغت عرب در اصل به معنى تفويض آبادى زمين به كسى است و
طبيعى است كه لازمه آن اين است كه وسائل لازم را در اختيار او بگذارد ، اين چيزى
است كه ارباب لغت مانند راغب در مفردات و بسيارى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته
اند .
اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه منظور آن است كه خداوند عمر طولانى به
شما داده ، ولى البته معنى اول با توجه به متون لغت صحيحتر به نظر مى رسد .
و در هر حال اين موضوع به هر دو معنى در باره قوم ثمود ، صادق بوده است ، چرا كه
آنها زمينهاى آباد و خرم و سرسبز و باغهائى پر نعمت داشتند و اصولا در كشاورزى
ابتكار و قدرت فراوان به خرج مى دادند ، و از اين گذشته عمرهاى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 151
طولانى و اندامهائى قوى و نيرومند داشتند ، و در ساختن بناهاى محكم پيشرفته بودند ،
چنانكه قرآن مى گويد : و كانوا ينحتون من الجبال بيوتا آمنين در دل كوهها خانه هاى
امن و امان به وجود مى آوردند ( سوره حجر آيه 82 ) قابل توجه اينكه قرآن نمى گويد
خداوند زمين را آباد كرد و در اختيار شما گذاشت ، بلكه مى گويد عمران و آبادى زمين
را به شما تفويض كرد ، اشاره به اينكه وسائل از هر نظر آماده است ، اما شما بايد با
كار و كوشش زمين را آباد سازيد و منابع آن را بدست آوريد و بدون كار و كوشش سهمى
نداريد .
در ضمن اين حقيقت نيز از آن استفاده مى شود كه براى عمران و آبادى بايد به يك ملت
مجال داد و كارهاى آنها را بدست آنان سپرد ، و وسائل و ابزار لازم را در اختيارشان
گذارد .
اكنون كه چنين است ، از گناهان خود توبه كنيد و به سوى خدا باز گرديد كه پروردگار
من به بندگان خود نزديك است و در خواست آنها را اجابت مى كند ( فاستغفروه ثم توبوا
اليه ان ربى قريب مجيب ) .
استعمار در قرآن و عصر ما
همانگونه كه در آيات فوق ديديم ، پيامبر خدا صالح براى ايفاى نقش تربيتى خود در
ميان قوم گمراه ثمود آنانرا بياد آفرينش عظيم انسان از خاك و تفويض آبادى زمين و
منابع آن به او سخن مى گويد .
ولى اين كلمه استعمار با آن زيبائى خاص و كشندگى مفهوم كه هم عمران و آبادى را دربر
دارد و هم تفويض اختيارات و هم تهيه وسائل و ابزار ، آنچنان مفهومش در عصر ما مسخ
شده كه درست در نقطه مقابل مفهوم قرآنى قرار گرفته .
تنها واژه استعمار نيست كه به اين سرنوشت شوم گرفتار شده است ، كلمات زيادى چه در
فارسى و چه در عربى و چه در لغات ديگر مى يابيم كه گرفتار همين
تفسير نمونه ج : 9 ص : 152
مسخ و تحريف و واژگونگى شده است ، مانند حضارت و ثقافت و حريت در عربى و كلماتى
مانند تمدن ، روشنفكرى آزادى و آزادگى ، هنر و هنرمندى در فارسى و در سايه اين
تحريفها هر گونه از خود بيگانگى و ماده پرستى و اسارت انسانها و انكار هر گونه
واقعيت و توسعه هر گونه فساد و انجام هر كار شتابزده و بى مطالعه انجام مى گردد .
به هر حال مفهوم واقعى استعمار در عصر ما ، استيلاى قدرتهاى بزرگ سياسى و صنعتى بر
ملتهاى مستضعف و كم قدرت است ، كه محصول آن غارت و چپاولگرى و مكيدن خون آنها و به
يغما بردن منابع حياتى آنان است .
اين استعمار كه چهره هاى شوم گوناگونى دارد گاهى در شكل فرهنگى ، گاهى فكرى ، گاه
اقتصادى و گاه سياسى و نظامى مجسم شود ، همان است كه چهره دنياى امروز ما را تاريك
و سياه كرده ، اقليتى در اين جهان داراى همه چيز و اكثريت عظيمى فاقد همه چيزند ،
اين استعمار سرچشمه جنگها و ويرانيها و تبه كاريها و مسابقه كمرشكن تسليحاتى است .
واژه اى را كه قرآن براى اين مفهوم به كار برده واژه استضعاف است كه درست قالب اين
معنى است ، يعنى ضعيف ساختن به مفهوم وسيع كلمه ، ضعيف ساختن فكر و سياست و اقتصاد
و هر چيز ديگر .
دامنه استعمار در عصر ما آنچنان گسترده است كه خود واژه استعمار نيز استعمارى شده
است چرا كه مفهوم لغوى آن كاملا واژ گونه است .
به هر حال استعمار داستان غم انگيز طولانى دارد ، كه مى توان گفت سراسر تاريخ بشر
را در بر مى گيرد گرچه دائما تغيير چهره مى دهد ولى بدرستى معلوم نيست چه زمانى از
جوامع انسانى ، ريشه كن خواهد شد ، و زندگى بشر بر پايه تعاون و احترام متقابل
انسانها و كمك به پيشرفت يكديگر در تمام زمينه ها خواهد انجاميد .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 153
قَالُوا يَصلِحُ قَدْ كُنت فِينَا مَرْجُوًّا قَبْلَ هَذَا أَ تَنْهَانَا أَن
نَّعْبُدَ مَا يَعْبُدُ ءَابَاؤُنَا وَ إِنَّنَا لَفِى شك مِّمَّا تَدْعُونَا
إِلَيْهِ مُرِيب(62) قَالَ يَقَوْمِ أَ رَءَيْتُمْ إِن كنت عَلى بَيِّنَة مِّن
رَّبى وَ ءَاتَاخ مِنْهُ رَحْمَةً فَمَن يَنصرُنى مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصيْتُهُ
فَمَا تَزِيدُونَنى غَيرَ تَخْسِير(63) وَ يَقَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكمْ
ءَايَةً فَذَرُوهَا تَأْكلْ فى أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسوهَا بِسوء فَيَأْخُذَكمْ
عَذَابٌ قَرِيبٌ(64) فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فى دَارِكمْ ثَلَثَةَ
أَيَّام ذَلِك وَعْدٌ غَيرُ مَكْذُوب(65)
ترجمه :
62 - گفتند اى صالح ! تو پيش از اين مايه اميد ما بودى ! آيا ما را از پرستش آنچه
پدرانمان مى پرستيدند نهى مى كنى ؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى كنى
در شك و ترديد هستيم .
63 - گفت : اى قوم من ! آيا اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و رحمت او
به سراغ من آمده باشد ( مى توانم از ابلاغ رسالت او سرپيچى كنم ) اگر من نافرمانى
او كنم چه كسى مى تواند مرا در برابر وى يارى دهد ؟ بنابراين ( سخنان ) شما چيزى جز
اطمينان به زيانكار بودنتان بر من نمى افزايد .
64 - اى قوم من ! اين ناقه خداوند است كه براى شما دليل و نشانه اى است بگذاريد در
زمين خدا به چرا مشغول شود و هيچگونه آزارى به آن نرسانيد كه بزودى عذاب خدا شما را
فرو خواهد گرفت .
65 - ( اما ) آنها آن را از پاى در آوردند و او به آنها گفت ( مهلت شما تمام شده )
سه روز در خانه هاتان متمتع گرديد ( و بعد از آن عذاب الهى فرا خواهد رسيد ) اين
وعده اى است كه دروغ نخواهد بود .
تفسير :
اكنون ببينيم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه
تفسير نمونه ج : 9 ص : 154
پاسخى دادند ؟ آنها براى نفوذ در صالح و يا لا اقل خنثى كردن نفوذ سخنانش در توده
مردم از يك عامل روانى استفاده كردند ، و به تعبير عاميانه خواستند هندوانه زير
بغلش بگذارند ، و گفتند : اى صالح تو پيش از اين مايه اميد ما بودى در مشكلات به تو
پناه مى برديم و از تو مشورت مى كرديم ، و به عقل و هوش و درايت تو ايمان داشتيم ،
و در خيرخواهى و دلسوزى تو هرگز ترديد به خود راه نمى داديم ( قالوا يا صالح قد كنت
فينا مرجوا قبل هذا ) .
اما متاسفانه اميد ما را بر باد دادى ، و با مخالفت با آئين بت پرستى و خدايان ما
كه راه و رسم نياكان ما است و از افتخارات قوم ما محسوب مى شود نشان دادى كه نه
احترامى براى بزرگان قائلى ، نه به عقل و هوش ما ايمان دارى ، و نه مدافع سنتهاى ما
هستى .
راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستيدند نهى كنى ؟ ( أ تنهانا
ان نعبد ما يعبد آباؤنا ) .
حقيقت اين است ما نسبت به آئينى كه تو به آن دعوت مى كنى ، يعنى آئين يكتاپرستى ،
در شك و ترديديم ، نه تنها شك داريم ، نسبت به آن بدبين نيز هستيم ( و اننا لفى شك
مما تدعونا اليه مريب ) .
در اينجا مى بينيم قوم گمراه براى توجيه غلطكارى و افكار و اعمال نادرست خود به زير
چتر نياكان و هاله قداستى كه معمولا آنها را پوشانيده است پناه مى برند ، همان منطق
كهنه اى كه از قديم ميان همه اقوام منحرف براى توجيه خرافات وجود داشته و هم اكنون
در عصر اتم و فضا نيز به قوت خود باقى است .
اما اين پيامبر بزرگ الهى بدون آنكه از هدايت آنها مايوس گردد ، و يا اينكه سخنان
پر تزويرشان در روح بزرگ او كمترين اثرى بگذارد ، با متانت
تفسير نمونه ج : 9 ص : 155
خاص خودش چنين پاسخ گفت : اى قوم من ! ببينيد اگر من دليل روشنى از طرف پروردگارم
داشته باشم ، و رحمت او به سراغ من آمده باشد و قلب مرا روشن و فكر مرا بيدار كرده
باشد ، و به حقايقى آشنا شوم كه پيش از آن آشنا نبوده ام آيا باز هم مى توانم سكوت
اختيار كنم و رسالت الهى را ابلاغ نكنم و با انحرافات و زشتيها نجنگم ؟ ! ( قال يا
قوم أ رأيتم ان كنت على بينة من ربى و آتانى منه رحمة ... ) در اين حال اگر من
مخالفت فرمان خدا كنم چه كسى مى تواند در برابر مجازاتش مرا يارى كند ( فمن ينصرنى
من الله ان عصيته ) .
ولى بدانيد اين گونه سخنان شما و استدلال به روش نياكان و مانند آن براى من جز
ايمان بيشتر به زيانكار بودن شما اثرى نخواهد داشت ( فما تزيدوننى غير تخسير ) .
بعد براى نشان دادن معجزه و نشانه اى بر حقانيت دعوتش از طريق كارهائى كه از قدرت
انسان بيرون است و تنها به قدرت پروردگار متكى است وارد شد و به آنها گفت : اى قوم
من ! اين ناقه پروردگار براى شما ، آيت و نشانه اى است ( و يا قوم هذه ناقة الله
لكم آية ) .
آنرا رها كنيد كه در زمين خدا از مراتع و علفهاى بيابان بخورد ( فذروها تاكل فى ارض
الله ) و هرگز آزارى به آن نرسانيد كه اگر چنين كنيد بزودى عذاب الهى شما را فرا
خواهد گرفت ( و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب اليم ) .
ناقه صالح
ناقه در لغت به معنى شتر ماده است ، در آيه فوق و بعضى ديگر از آيات
تفسير نمونه ج : 9 ص : 156
قرآن ، اضافه به الله شده است و اين نشانه مى دهد كه اين ناقه ويژگيهائى داشته و با
توجه به اينكه در آيه فوق به عنوان آيه و نشانه الهى و دليل حقانيت ذكر شده است ،
روشن مى شود كه اين ناقه يك ناقه معمولى نبود و از جهت يا جهاتى خارق العاده بوده
است .
ولى در آيات قرآن اين مساله بطور مشروح نيامده است كه ويژگيهاى اين ناقه چه بوده
است ؟ همين اندازه مى دانيم يك شتر عادى و معمولى نبوده است .
تنها چيزى كه در دو مورد از قرآن آمده اين است كه صالح در مورد اين ناقه به قوم خود
اعلام كرد كه آب آن منطقه بايد سهم بندى شود ، يكروز سهم ناقه و يكروز سهم مردم
باشد ( هذه ناقه لها شرب و لكم شرب يوم معلوم - شعراء آيه 155 و در سوره قمر آيه 28
نيز مى خوانيم و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر ) در سوره شمس نيز اشاره
مختصرى به اين امر آمده است ، آنجا كه مى فرمايد فقال لهم رسول الله ناقة الله و
سقياها ( شمس آيه 13 ) .
ولى كاملا مشخص نشده كه اين تقسيم آب چگونه خارق العاده بوده ، يك احتمال اين است
كه آن حيوان آب فراوانى مى خورده بگونه اى كه تمام آب چشمه را به خود اختصاص مى
داده ، احتمال ديگر آن است كه به هنگامى كه آن حيوان وارد آبشخور مى شده حيوانات
ديگر جرئت ورود به محل آب را نداشتند ! .
اما چگونه اين حيوان از تمام آب مى توانسته استفاده كند اين احتمال هست كه آب آن
قريه كم بوده ، مانند آب قريه هائى كه چشمه كوچكى بيش ندارند و مجبورند آب را در
تمام شبانه روز در يك گودال مهار كنند تا مقدارى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 157
از آن جمع شود و قابل استفاده گردد .
ولى از طرفى از پاره اى از آيات سوره شعراء استفاده مى شود كه قوم ثمود در منطقه كم
آبى زندگى نداشتند ، بلكه داراى باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلستانها بودند أ
تتركون فى ما هيهنا آمنين فى جنات و عيون و زروع و نخل طلعها هضيم ( شعراء آيه 146
تا 148 ) .
به هر حال همانگونه كه گفتيم قرآن اين مساله را در مورد ناقه صالح به طور سربسته و
اجمال بيان كرده است .
ولى در بعضى از روايات كه از طرق شيعه و اهل تسنن نيز نقل شده مى خوانيم كه از
عجائب آفرينش اين ناقه آن بوده كه از دل كوه بيرون آمد و خصوصيات ديگرى نيز براى آن
نقل شده كه اينجا جاى شرح آن نيست .
به هر حال با تمام تاكيدهائى كه اين پيامبر بزرگ يعنى صالح در باره آن ناقه كرده
بود آنها سرانجام تصميم گرفتند ، ناقه را از بين ببرند چرا كه وجود آن با خارق
عاداتى كه داشت باعث بيدار شدن مردم و گرايش به صالح مى شد ، لذا گروهى از سركشان
قوم ثمود كه نفوذ دعوت صالح را مزاحم منافع خويش مى ديدند ، و هرگز مايل به بيدار
شدن مردم نبودند ، چرا كه با بيدار شدن خلق خدا پايه هاى استعمار و استثمارشان فرو
مى ريخت ، توطئه اى براى از ميان بردن ناقه چيدند و گروهى براى اين كار مامور شدند
و سرانجام يكى از آنها بر ناقه تاخت و با ضربه يا ضرباتى كه بر آن وارد كرد آن را
از پاى در آورده ( فعقروها ) .
عقروها از ماده عقر ( بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است و عقرت
البعير يعنى شتر را سر بريدم و نحر كردم ، و چون كشتن شتر سبب مى شود كه از اصل ،
وجودش برچيده شود اين ماده در اين معنى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 158
به كار رفته است ، گاهى به جاى نحر كردن پى كردن شتر و يا دست و پاى آن را قطع
نمودن ، تفسير كرده اند كه در واقع همه آنها به يك چيز باز مى گردد .
و نتيجه اش يكى است ( دقت كنيد ) .
پيوند مكتبى
جالب اينكه در روايات اسلامى مى خوانيم آنكس كه ناقه را از پاى در آورد يك نفر بيش
نبود ، ولى با اين حال قرآن اين كار را به تمام جمعيت مخالفان صالح نسبت مى دهد و
به صورت صيغه جمع مى گويد فعقروها .
اين به خاطر آن است كه اسلام رضايت باطنى به يك امر و پيوند مكتبى با آن را به
منزله شركت در آن مى داند ، در واقع توطئه اين كار جنبه فردى نداشت ، و حتى كسى كه
اقدام به اين عمل كرد ، تنها متكى به نيروى خويش نبود بلكه به نيروى جمع و پشتيبانى
آنها دلگرم بود و مسلما چنين كارى را نمى توان يك كار فردى محسوب داشت بلكه يك كار
گروهى و جمعى محسوب مى شود .
امير مؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايد : و انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم
الله بالعذاب لما عموه بالرضا : ناقه ثمود را يك نفر از پاى در آورد ، اما خداوند
همه آن قوم سركش را مجازات كرد چرا كه همه به آن راضى بودند روايات متعدد ديگرى به
همين مضمون و يا مانند آن از پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و ائمه اهلبيت
(عليهم السلام) نقل شده كه اهميت فوق العاده اسلام را به پيوند مكتبى و برنامه هاى
هماهنگ فكرى روشن مى سازد ، كه به عنوان نمونه چند قسمت از آن را ذيلا مى خوانيم :
قال رسول الله (صلى الله عليهوآلهوسلّم) من شهد امرا فكرهه كان كمن غاب عنه ، و من
تفسير نمونه ج : 9 ص : 159
غاب عن امر فرضيه كان كمن شهده : كسى كه شاهد و ناظر كارى باشد اما از آن متنفر
باشد همانند كسى است كه از آن غائب بوده و در آن شركت نداشته است ، و كسى كه در
برنامه اى غائب بوده اما قلبا به آن رضايت داشته ، همانند كسى است كه حاضر و شريك
بوده .
اما على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) مى فرمايد : لو ان رجلا قتل فى المشرق فرضى
بقتله رجل بالمغرب لكان الراضى عند الله عزوجل شريك القاتل : هر گاه كسى در مشرق
كشته شود و ديگرى در مغرب راضى به قتل او باشد ، او در پيشگاه خدا شريك قاتل است .
و نيز از على (عليه السلام) نقل شده كه فرمود : الراض بفعل قوم كالداخل معهم فيه و
على كل داخل فى باطل اثمان اثم العمل به و اثم الرضا به : كسى كه به كار گروهى راضى
باشد همچون كسى است كه با آنها در آن كار شركت كرده است ، اما كسى كه عملا شركت
كرده دو گناه دارد گناه عمل و گناه رضايت ( و آن كس كه فقط راضى بوده يك گناه دارد
) .
براى اينكه عمق و وسعت پيوند فكرى و مكتبى را در اسلام بدانيم كه هيچ حد و مرزى از
نظر زمان و مكان نمى شناسد كافى است ، اين گفتار پر معنى و تكان دهنده على (عليه
السلام) را در نهج البلاغه مورد توجه قرار دهيم : هنگامى كه در ميدان جنگ جمل بر
ياغيان آتش افروز پيروز شد ، و ياران على (عليه السلام) از اين پيروزى كه پيروزى
اسلام بر شرك و جاهليت بود خوشحال شدند ، يكى از آنها عرض كرد : چقدر دوست داشتم كه
برادرم در اين ميدان حاضر بود تا پيروزى شما را بر دشمن با چشم خود ببيند امام رو
به او كرد و فرمود :
تفسير نمونه ج : 9 ص : 160
اهوى اخيك معنا : بگو ببينم قلب برادر تو با ما بود ؟ ! .
فقال نعم : در پاسخ گفت آرى .
امام فرمود : فقد شهدنا ( غم مخور ) او هم با مادر اين ميدان شركت داشت .
سپس اضافه فرمود : و لقد شهدنا فى عسكر نا هذا اقوام فى اصلاب الرجال و ارحام
النساء سيرعف بهم الزمان و يقوى بهم الايمان : از اين بالاتر به تو بگويم : امروز
گروههائى در لشگر ما شركت كردند كه هنوز در صلب پدران و رحم مادرانند ( و به دنيا
گام ننهاده اند ! ) اما بزودى گذشت زمان آنها را به دنيا خواهد فرستاد و قدرت ايمان
با نيروى آنها افزايش مى يابد .
بدون شك آنها كه در برنامه اى شركت دارند و تمام مشكلات و زحمات آن را تحمل مى كنند
داراى امتياز خاصى هستند ، اما اين به آن معنى نيست كه سايرين مطلقا در آن شركت
نداشته باشند ، بلكه چه در آن زمان و چه در قرون و اعصار آينده تمام كسانى كه از
نظر فكر و مكتب ، پيوندى با آن برنامه دارند به نوعى در آن شريكند .
اين مساله كه شايد در هيچيك از مكاتب جهان نظير و مانند نداشته باشد بر اساس يك
واقعيت مهم اجتماعى استوار است و آن اينكه كسانى كه در طرز فكر با ديگرى شبيهند هر
چند در برنامه معينى كه او انجام داده شركت نداشته باشند اما به طور قطع وارد
برنامه هاى مشابه آن در محيط و زمان خود خواهند شد ، زيرا اعمال انسان هميشه .
پرتوى از افكار او است و ممكن نيست انسان به مكتبى پاى بند باشد و در عمل او آشكار
نشود .
اسلام از گام اول ، اصلاحات را در منطقه روح و جان انسان پياده مى كند ، تا مرحله
عمل ، خود به خود اصلاح گردد ، طبق ، اين دستور كه در بالا خوانديم
تفسير نمونه ج : 9 ص : 161
يك فرد مسلمان هر گاه خبرى به او برسد كه فلان كار نيك بايد انجام شود ، فورا سعى
مى كند در برابر آن موضع گيرى صحيح كند و دل و جان و خود را با نيكيها هماهنگ سازد
و از بدى تنفر جويد ، اين تلاش و كوشش درونى بدون شك در اعمال او اثر خواهد گذاشت ،
و پيوند فكريش به پيوند عملى خواهد انجاميد .
در پايان آيه مى خوانيم : صالح پس از سركشى و عصيان قوم و از ميان بردن ناقه به
آنها اخطار كرد و گفت : سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهيد متلذذ و
بهره مند شويد و بدانيد پس از اين سه روز عذاب و مجازات الهى فرا خواهد رسيد ( فقال
تمتعوا فى دار كم ثلاثة ايام ) .
اين را جدى بگيريد ، دروغ نمى گويم ، اين يك وعده راست و حقيقى است ( ذلك وعد غير
مكذوب ) .
فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نجَّيْنَا صلِحاً وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ
بِرَحْمَة مِّنَّا وَ مِنْ خِزْىِ يَوْمِئذ إِنَّ رَبَّك هُوَ الْقَوِى
الْعَزِيزُ(66) وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظلَمُوا الصيْحَةُ فَأَصبَحُوا فى دِيَرِهِمْ
جَثِمِينَ(67) كَأَن لَّمْ يَغْنَوْا فِيهَا أَلا إِنَّ ثَمُودَا كفَرُوا رَبهُمْ
أَلا بُعْداً لِّثَمُودَ(68)
ترجمه :
66 - هنگامى كه فرمان ما ( دائر به مجازات اين قوم ) فرا رسيد صالح و كسانى را كه
با او ايمان آورده بودند به رحمت خود ( از آن عذاب ) و از رسوائى آن روز رهائى
بخشيديم چرا كه پروردگارت قوى و شكست ناپذير است .
67 - و آنها را كه ستم كرده بودند صيحه ( آسمانى ) فرو گرفت و در خانه هايشان به
روى افتادند و مردند !
68 - آنچنان كه گوئى هرگز ساكن آن ديار نبودند بدانيد قوم ثمود پروردگارشان را
انكار كردند دور باد قوم ثمود ( از رحمت پروردگار ! ) .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 162
تفسير : سرانجام قوم ثمود
در اين آيات چگونگى نزول عذاب را بر اين قوم سركش ( قوم ثمود ) بعد از پايان مدت سه
روز تشريح مى كند : هنگامى كه فرمان ما دائر به مجازات اين گروه فرا رسيد صالح و
كسانى را كه با او ايمان آورده بودند در پرتو رحمت خويش رهائى بخشيديم ( فلما جاء
امرنا نجينا صالحا و الذين آمنوا معه برحمة منا ) .
نه تنها از عذاب جسمانى و مادى كه از رسوائى و خوارى و بى آبروئى كه آن روز دامن
اين قوم سركش را گرفت نيز نجاتشان داديم ( و من خزى يومئذ ) .
چرا كه پروردگارت قوى و قادر بر همه چيز و مسلط به هر كار است هيچ چيز براى او محال
نيست ، و هيچ قدرتى توانائى مقابله با اراده او را ندارد ( ان ربك هو القوى العزيز
) ، و به همين دليل نجات گروهى با ايمان از ميان انبوه جمعيتى كه غرق عذاب الهى مى
شوند ، هيچگونه زحمت و اشكالى براى او توليد نخواهد كرد ، اين رحمت الهى است كه
ايجاب مى كند ، بى گناهان به آتش گنهكاران نسوزند ، و مؤمنان به خاطر افراد بى
ايمان گرفتار نشوند .
ولى ظالمان را صيحه آسمانى فرو گرفت ، و آنچنان اين صيحه سخت و سنگين و وحشتناك بود
كه بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمين
تفسير نمونه ج : 9 ص : 163
افتادند و مردند ( و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديار هم جاثمين ) آنچنان
مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه گوئى هرگز در آن سرزمين ساكن نبودند (
كان لم يغنوا فيها ) .
بدانيد قوم ثمود نسبت به پروردگار خود كفر ورزيدند و فرمانهاى الهى را پشت سر
انداختند ( الا ان ثمود كفروا ربهم ) .
دور باد قوم ثمود از لطف و رحمت پروردگار و نفرين بر آنها ( الا بعدا لثمود ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد :
1 - باز در اين آيات مى بينيم رحمت الهى نسبت به مؤمنان آنچنان پر بار است كه پيش
از نزول عذاب همه آنها را به مكان امن و امانى منتقل مى كند ، و هيچگاه خشك و تر را
به عنوان عذاب و مجازات نمى سوزاند .
البته ممكن است حوادث ناگوارى مانند سيلها و بيماريهاى عمومى و زلزله ها رخ دهد كه
كوچك و بزرگ را فرا گيرد ، ولى اين حوادث حتما جنبه مجازات و عذاب الهى ندارد ، و
گرنه محال است در منطق عدالت پروردگار حتى يك نفر بى گناه به جرم ميلونها گناهكار
گرفتار شود .
البته اين موضوع كاملا امكان دارد كه افرادى ساكت و خاموش در ميان جمعى گناهكار
باشند و به مسئوليتهايشان در مبارزه با فساد عمل نكنند و به همان سرنوشت گرفتار
شوند ، اما اگر آنها به مسئوليتهايشان عمل كنند محال است حادثه اى كه به عنوان عذاب
نازل مى شود دامن آنها را بگيرد ( اين موضوع را در بحثهاى مربوط به خداشناسى در
رابطه با نزول بلاها و حوادث در كتابهاى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 164
خداشناسى تشريح كرده ايم .
2 - از آيات فوق به خوبى بر مى آيد كه مجازات سركشان و طغيانگران تنها جنبه مادى
ندارد ، بلكه جنبه معنوى را نيز شامل مى شود چرا كه سر انجام كار آنها و سرنوشت
مرگبارشان و زندگى آلوده به ننگشان به عنوان فصول رسوا كننده اى در تاريخ ثبت مى
شود در حالى كه براى افراد با ايمان سطور طلائى تاريخ رقم مى خورد .
3 - منظور از صيحه چيست ؟
صيحه در لغت به معنى صداى عظيمى است كه معمولا از دهان انسان يا حيوانى بيرون مى
آيد ولى اختصاص به آن ندارد بلكه هر گونه صداى عظيم را شامل مى شود .
در آيات قرآن مى خوانيم كه چند قوم گنهكار به وسيله صيحه آسمانى مجازات شدند يكى
همين قوم ثمود بودند و ديگر قوم لوط ( سوره حجر آيه 73 ) و ديگر قوم شعيب ( سوره
هود آيه 94 ) .
از آيات ديگر قرآن در مورد قوم ثمود استفاده مى شود كه مجازات آنها بوسيله صاعقه
بود فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود ( فصلت آيه 13 ) و اين نشان
مى دهد كه منظور از صيحه صداى وحشتناك صاعقه است .
آيا صداى وحشت انگيز صاعقه مى تواند جمعيتى را نابود كند ؟ جواب اين سؤال مسلما
مثبت است ، زيرا مى دانم امواج صوتى از حد معينى كه بگذرد ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 165
مى تواند شيشه ها را بشكند ، حتى بعضى از عمارتها را ويران كند و ارگانيسم درون بدن
انسان را از كار بيندازد .
اين را شنيده ايم به هنگامى كه هواپيماها ديوار صوتى را مى شكنند ( و با سرعتى
بيشتر از سرعت امواج صوت حركت مى كنند ) افرادى بيهوش به روى زمين مى افتند و يا
زنانى سقط جنين مى كنند و يا تمام شيشه هاى عمارتهائى كه در آن منطقه قرار دارند مى
شكند .
طبيعى است اگر شدت امواج صوت از اين هم بيشتر شود به آسانى ممكن است اختلالات كشنده
اى در اعصاب و رگهاى مغزى و حركات قلب توليد كند و سبب مرگ انسانها شود .
البته طبق آيات قرآن پايان اين جهان نيز با يك صيحه همگانى خواهد بود ( ما ينظرون
الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون - يس آيه 49 ) همانگونه كه رستاخيز نيز با صيحه
بيدار كننده اى آغاز مى شود ( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون -
يس - 53 ) .
4 - جاثم از ماده جثم ( بر وزن خشم ) به معنى نشستن روى زانو و همچنين به معنى
افتادن برو آمده است .
( براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 240 مراجعه نمائيد )
.
البته از تعبير به جاثمين چنين استفاده مى شود كه صيحه آسمانى باعث مرگ آنها شد ولى
اجساد بى جانشان به روى زمين افتاده بود ، اما از پاره اى از روايات بر مى آيد كه
آتش صاعقه آنها را سوزاند ، البته اين دو با هم منافات ندارد زيرا اثر وحشتناك صداى
صاعقه فورا آشكار مى شود در حالى كه آثار سوختگى آن مخصوصا براى كسانى كه در درون
عمارتها بوده باشند بعدا ظاهر مى گردد .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 166
5 - يغنوا از ماده غنى به معنى اقامت در مكان است ، و بعيد نيست از مفهوم اصلى غنا
به معنى بى نيازى گرفته شده ، باشد زيرا كسى كه بى نياز است منزل آماده اى دارد و
مجبور نيست هر زمان از منزلى به منزل ديگر كوچ كند ، جمله كان لم يغنوا فيها كه در
باره قوم ثمود و همچنين قوم شعيب آمده است ، مفهومش اين است آنچنان طومار زندگيشان
در هم پيچيده شد كه گويا كه هرگز از ساكنان آن سرزمين نبودند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 167
وَ لَقَدْ جَاءَت رُسلُنَا إِبْرَهِيمَ بِالْبُشرَى قَالُوا سلَماً قَالَ سلَمٌ
فَمَا لَبِث أَن جَاءَ بِعِجْل حَنِيذ(69) فَلَمَّا رَءَا أَيْدِيهُمْ لا تَصِلُ
إِلَيْهِ نَكرَهُمْ وَ أَوْجَس مِنهُمْ خِيفَةً قَالُوا لا تخَف إِنَّا أُرْسِلْنَا
إِلى قَوْمِ لُوط(70) وَ امْرَأَتُهُ قَائمَةٌ فَضحِكَت فَبَشرْنَهَا بِإِسحَقَ وَ
مِن وَرَاءِ إِسحَقَ يَعْقُوب(71) قَالَت يَوَيْلَتى ءَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ
هَذَا بَعْلى شيْخاً إِنَّ هَذَا لَشىْءٌ عَجِيبٌ(72) قَالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ
أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَت اللَّهِ وَ بَرَكَتُهُ عَلَيْكمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ
حَمِيدٌ مجِيدٌ(73)
ترجمه :
69 - فرستادگان ما با بشارت نزد ابراهيم آمدند گفتند : سلام ( او نيز ) گفت سلام ،
و طولى نكشيد كه گوساله بريانى ( براى آنها ) آورد .
70 - ( اما ) هنگامى كه ديد دست آنها به آن نمى رسد ( و از آن نمى خورند ) آنها را
زشت شمرد و در دل احساس ترس نمود ( اما به زودى ) به او گفتند نترس ما به سوى قوم
لوط فرستاده شديم .
71 - و همسرش ايستاده بود خنديد او را بشارت به اسحاق و پس از او يعقوب داديم .
72 - گفت : اى واى بر من ! آيا من فرزند مى آورم در حالى كه پيرزنم و اين شوهرم پير
مردى است اين راستى چيز عجيبى است .
73 - گفتند از فرمان خدا تعجب مى كنى اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است چرا
كه او حميد و مجيد است .
تفسير : فرازى از زندگى بت شكن
اكنون نوبت فرازى از زندگانى ابراهيم اين قهرمان بت شكن است ، البته شرح زندگى
پرماجراى اين پيامبر بزرگ (عليه السلام) در سوره هاى ديگر قرآن
تفسير نمونه ج : 9 ص : 168
مفصلتر از اينجا آمده ( مانند سوره بقره ، آل عمران ، نساء ، انعام ، انبياء ، و
غير آن ) ولى در اينجا تنها به يك قسمت از زندگانى او كه مربوط به داستان قوم لوط و
مجازات اين گروه آلوده عصيانگر است ، ذكر شده ، نخست مى گويد : فرستاده هاى ما نزد
ابراهيم آمدند در حالى كه حامل بشارتى بودند ( و لقد جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى )
.
همانگونه كه از آيات بعد استفاده مى شود اين فرستادگان الهى همان فرشتگانى بودند كه
مامور درهم كوبيدن شهرهاى قوم لوط بودند ، ولى قبلا براى دادن پيامى به ابراهيم
(عليه السلام) نزد او آمدند .
در اينكه اين بشارتى كه آنها حامل آن بودند چه بوده است ، دو احتمال وجود دارد كه
جمع ميان آن دو نيز بى مانع است : نخست بشارت به تولد اسماعيل و اسحاق ، زيرا يك
عمر طولانى بر ابراهيم گذشته بود و هنوز فرزندى نداشت ، در حالى كه آرزو مى كرد
فرزند يا فرزندانى كه حامل لواى نبوت باشند داشته باشد ، بنا بر اين اعلام تولد
اسحاق و اسماعيل بشارت بزرگى براى او محسوب مى شد .
ديگر اينكه ابراهيم از فساد قوم لوط و عصيانگرى آنها سخت ناراحت بود ، هنگامى كه با
خبر شد آنها چنين ماموريتى دارند ، خوشحال گشت .
بهر حال : هنگامى كه رسولان بر او وارد شدند ، سلام كردند ( قالوا سلاما ) او هم در
پاسخ با آنها سلام گفت ( قال سلاما ) و چيزى نگذشت كه گوساله بريانى براى آنها آورد
( فما لبث ان جاء بعجل حنيذ ) عجل به معنى گوساله ، و حنيذ به معنى بريان است ، و
بعضى احتمال داده اند كه حنيذ هر نوع بريان را نمى گيرد بلكه تنها به گوشتى گفته مى
شود كه روى سنگها مى گذارند و در كنار آتش قرار مى دهند و بى آنكه آتش به
تفسير نمونه ج : 9 ص : 169
آن اصابت كند نرم نرم بريان و پخته مى شود .
از اين جمله استفاده مى شود كه يكى از آداب مهماندارى آن است كه غذا را هر چه زودتر
براى او آماده كنند ، چرا كه مهمان وقتى از راه مى رسد مخصوصا اگر مسافر باشد غالبا
خسته و گرسنه است ، هم نياز به غذا دارد ، و هم نياز به استراحت ، بايد زودتر غذاى
او را آماده كنند تا بتواند استراحت كند .
ممكن است بعضى خرده گيران بگويند براى چند مهمان يك گوساله بريان زياد است ! ولى با
توجه به اينكه اولا در تعداد اين مهمانها كه قرآن عددشانرا صريحا بيان نكرده گفتگو
است ، بعضى سه و بعضى چهار و بعضى نه و بعضى يازده نفر نوشته اند ، و از اين بيشتر
هم احتمال دارد ، و ثانيا ابراهيم هم پيروان و دوستانى داشت و هم كاركنان و
آشنايانى ، و اين معمول است كه گاه به هنگام فرا رسيدن ميهمان غذائى درست مى كنند
چند برابر نياز ميهمان ، و همه از آن استفاده مى كنند .
اما در اين هنگام واقعه عجيبى اتفاق افتاد و آن اينكه ابراهيم مشاهده كرد كه
ميهمانان تازه وارد دست بسوى غذا دراز نمى كنند ، اين كار براى او تازگى داشت و به
همين دليل احساس بيگانگى نسبت به آنها كرد و باعث وحشت او شد ( فلما رآ ايديهم لا
تصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفة ) .
اين موضوع از يك رسم و عادت ديرينه سرچشمه مى گرفت كه هم اكنون نيز در ميان اقوامى
كه به سنتهاى خوب گذشته پايبندند وجود دارد ، كه اگر كسى از غذاى ديگرى تناول كند و
به اصطلاح نان و نمك او را بخورد ، قصد سوئى در باره او نخواهد كرد .
و به همين دليل اگر كسى واقعا قصد سوئى نسبت به ديگرى داشته باشد سعى مى كند نان و
نمك او را نخورد ، روى اين
تفسير نمونه ج : 9 ص : 170
جهت ابراهيم از كار اين مهمانان نسبت به آنها بد گمان شد و فكر كرد ممكن است قصد
سوئى داشته باشند .
رسولان كه به اين مساله پى برده بودند ، بزودى ابراهيم را از اين فكر بيرون آوردند
و به او گفتند نترس ما فرستادگانى هستيم بسوى قوم لوط يعنى فرشته ايم و مامور عذاب
يك قوم ستمگر و فرشته غذا نمى خورد ( قالوا لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط ) .
در اين هنگام همسر ابراهيم ( ساره ) كه در آنجا ايستاده بود خنديد ( و امراته قائمة
فضحكت ) .
اين خنده ممكن است به خاطر آن باشد كه او نيز از فجايع قوم لوط به شدت ناراحت و
نگران بود و اطلاع از نزديك شدن مجازات آنها مايه خوشحالى و سرور او گشت .
اين احتمال نيز هست كه اين خنده از روى تعجب و يا حتى وحشت بوده باشد ، چرا كه خنده
مخصوص به حوادث سرورانگيز نيست ، بلكه گاه مى شود كه انسان از شدت وحشت و ناراحتى
خنده مى كند ، و در ميان عرب ضرب المثل معروفى است شر الشدائد ما يضحك : بدترين
شدائد آنست كه انسان را بخنده آورد .
و يا خنده به خاطر اين بود كه چرا مهمانهاى تازه وارد با اينكه وسيله پذيرائى آماده
شده دست به سوى طعام نمى برند .
اين احتمال را نيز داده اند كه خنده او از جهت خوشحالى به خاطر بشارت بر فرزند بوده
باشد ، هر چند ظاهر آيه اين تفسير را نفى مى كند ، زيرا بشارت به اسحق بعد از اين
خنده به او داده شد مگر اينكه گفته شود نخست به ابراهيم بشارت دادند كه صاحب فرزندى
خواهد شد و ساره اين احتمال را داد كه او
تفسير نمونه ج : 9 ص : 171
چنين فرزندى را براى ابراهيم خواهد آورد ولى تعجب كرد كه مگر ممكن است پيرزنى در
اين سن و سال براى شوهر پيرش فرزند بياورد ، لذا با تعجب از آنها سؤال كرد و آنها
صريحا به او گفتند كه آرى اين فرزند از تو خواهد شد ، دقت در آيات سوره ذاريات نيز
اين معنى را تاييد مى كند .
قابل توجه اينكه بعضى از مفسران اصرار دارند كه ضحكت را در اينجا از ماده ضحك ( بر
وزن درك ) به معنى عادت زنانه بوده باشد و گفته اند درست در همين لحظه بود كه ساره
در آن سن زياد و بعد از رسيدن به حد ياس ، بار ديگر عادت ماهيانه را كه نشانه امكان
تولد فرزند بود پيدا كرد و لذا وقتى او را بشارت به تولد اسحق دادند كاملا توانست
اين مساله را باور كند ، آنها به اين استدلال كرده اند كه در لغت عرب اين جمله گفته
مى شود ضحكت الارانب يعنى خرگوشها عادت شدند ! ولى اين احتمال از جهات مختلفى بعيد
است ، زيرا اولا شنيده نشده است كه اين ماده در مورد انسان در لغت عرب به كار رفته
باشد ، و لذا راغب در كتاب مفردات هنگامى كه اين معنى را ذكر مى كند ، صريحا مى
گويد كه اين تفسير جمله فضحكت نيست آن گونه كه بعضى از مفسران پنداشته اند ، بلكه
معنى جمله همان معنى خنديدن است ولى مقارن حالت خنده عادت ماهانه نيز به او دست داد
، و اين دو با هم اشتباه شده است .
ثالثا اگر اين جمله به معنى پيدا شدن آن حالت زنانه بوده باشد نبايد ساره بعد از آن
از بشارت به اسحق تعجب كند چرا كه با وجود اين حالت ، فرزند آوردن عجيب نيست ، در
حالى كه از جمله هاى بعد در همين آيه استفاده مى شود كه او نه تنها تعجب كرده بلكه
صدا زد : واى بر من مگر ممكن است من پيرزن فرزند آوردم ؟ ! به هر حال اين احتمال در
تفسير آيه بسيار بعيد به نظر مى رسد .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 172
سپس اضافه مى كند : به دنبال آن به او بشارت داديم كه اسحاق از او متولد خواهد شد و
پس از اسحاق ، يعقوب از اسحاق متولد مى گردد ( فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب
) .
در حقيقت هم به او بشارت فرزند دادند ، و هم نوه ، يكى اسحاق و ديگرى يعقوب كه هر
دو از پيامبران خدا بودند .
همسر ابراهيم ساره كه با توجه به سن زياد خود و همسرش سخت از دارا شدن فرزند مايوس
و نوميد بود ، با لحن بسيار تعجب آميزى فرياد كشيد كه اى واى بر من ! آيا من فرزند
مى آورم در حالى كه پير زنم ، و شوهرم نيز پير است ، اين مساله بسيار عجيبى است ؟ !
( قالت يا ويلتا أ ألد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا الشىء عجيب ) .
او حق داشت تعجب كند زيرا اولا طبق آيه 29 سوره ذاريات در جوانى نيز زن عقيمى بود و
در آن روز كه اين مژده را به او دادند طبق گفته مفسران و سفر تكوين تورات نود سال
يا بيشتر داشت و همسرش ابراهيم حدود يكصد سال يا بيشتر .
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا ساره هم به پير بودن خود استدلال كرد و هم
پيرى همسرش در حالى كه مى دانيم زنان معمولا بعد از پنجاه سالگى عادت ماهيانه شان
كه نشانه آمادگى براى تولد فرزند است قطع مى شود و پس از آن احتمال ، فرزند آوردن
در مورد آنها ضعيف است ، ولى آزمايشهاى پزشكى نشان داده كه مردان از نظر توليد نطفه
آمادگى پدر شدن را تا سنين بالا دارند .
ولى پاسخ اين سؤال روشن است كه در مردان نيز اين موضوع هر چند امكان دارد ولى به هر
صورت در مورد آنها نيز در سنين خيلى بالا اين احتمال ضعيف خواهد بود ، و لذا طبق
آيه 54 سوره حجر ، خود ابراهيم نيز از اين بشارت
تفسير نمونه ج : 9 ص : 173
به خاطر پيرى تعجب كرد .
به علاوه از نظر روانى نيز ساره شايد بى ميل نبود ، كه تنها گناه را به گردن نگيرد
! .
به هر حال رسولان پروردگار فورا او را از اين تعجب در آوردند ، و سوابق نعمتهاى فوق
العاده الهى را بر اين خانواده و نجات معجزآسايشان را از چنگال حوادث يادآور شدند و
به او گفتند : آيا از فرمان خداوند تعجب مى كنى ؟ ( قالوا ا تعجبين من امر الله ) .
در حالى كه رحمت خدا و بركاتش بر شما اهلبيت بوده و هست ( رحمة الله و بركاته عليكم
اهل البيت ) .
همان خدائى كه ابراهيم را از چنگال نمرود ستمگر رهائى بخشيد ، و در دل آتش سالم
نگاه داشت ، همان خدائى كه ابراهيم قهرمان بت شكن را كه يك تنه بر همه طاغوتها تاخت
قدرت و استقامت و بينش داد اين رحمت و بركت الهى تنها آن روز و آن زمان نبود بلكه
در اين خاندان همچنان ادامه داشته و دارد ، چه بركتى بالاتر از وجود پيامبر اسلام
(صلى الله عليهوآلهوسلّم) و امامان معصوم (عليهم السلام) كه در اين خاندان آشكار
شده اند .
بعضى از مفسران با اين آيه استدلال كرده اند كه همسر انسان نيز در عنوان اهل البيت
وارد است ، و اين عنوان مخصوص به فرزندان و پدر و مادر نيست ، البته اين استدلال
صحيح است ، و حتى اگر اين آيه هم نبود ، از نظر محتواى كلمه اهل اين معنى درست است
، اما هيچ مانعى ندارد كسانى جزء اهلبيت پيامبرى همچون پيامبر اسلام باشند و بر اثر
جدا كردن مكتب خود از نظر معنوى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 174
از اهل بيت خارج شوند ( شرح بيشتر در اين باره به خواست خدا ذيل آيه 33 سوره احزاب
خواهد آمد ) .
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر ، فرشتگان گفتند او خدائى است كه حميد و مجيد است
( انه حميد مجيد ) در واقع ذكر اين دو صفت پروردگار دليلى است براى جمله قبل ، زيرا
حميد به معنى كسى است كه اعمال او ستوده است ، اين نام خدا اشاره اى به نعمتهاى
فراوانى است كه او بر بندگانش دارد كه در مقابل آن حمدش را مى كنند ، و مجيد به كسى
گفته مى شود كه حتى قبل از استحقاق ، نعمت مى بخشد ، آيا از خداوندى كه داراى اين
صفات است ، عجيب مى آيد كه چنين نعمتى ( يعنى فرزندهاى برومند ) به خاندان پيامبرش
بدهد ؟ .
فَلَمَّا ذَهَب عَنْ إِبْرَهِيمَ الرَّوْعُ وَ جَاءَتْهُ الْبُشرَى يجَدِلُنَا فى
قَوْمِ لُوط(74) إِنَّ إِبْرَهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّهٌ مُّنِيبٌ(75) يَإِبْرَهِيمُ
أَعْرِض عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّك وَ إِنهُمْ ءَاتِيهِمْ
عَذَابٌ غَيرُ مَرْدُود(76)
ترجمه :
74 - هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست و بشارت به او رسيد ، با ما ، در باره قوم لوط
مجادله مى كرد .
75 - چرا كه ابراهيم ، بردبار و دلسوز و بازگشت كننده ( به سوى خدا ) بود .
76 - اى ابراهيم از اين كار صرف نظر كن كه فرمان پروردگارت فرا رسيده و عذاب ( الهى
) بطور قطع به سراغ آنها مى آيد و برگشت ندارد .
تفسير :
حال در آيات گذشته ديديم كه ابراهيم بزودى دريافت كه ميهمانهاى تازه وارد ، افراد
خطرناك و مزاحمى نيستند ، بلكه رسولان پروردگارند ، كه به گفته
تفسير نمونه ج : 9 ص : 175
خودشان براى انجام ماموريتى به سوى قوم لوط مى روند .
هنگامى كه وحشت ابراهيم از آنها زائل شد ، و از طرفى بشارت فرزند و جانشين برومندى
به او دادند ، فورا به فكر قوم لوط كه آن رسولان مامور نابودى آنها بودند افتاد و
شروع به مجادله و گفتگو در اين باره با آنها كرد ( فلما ذهب عن ابراهيم الروع و
جائته البشرى يجادلنا فى قوم لوط ) در اينجا ممكن است ، اين سؤال پيش آيد كه چرا
ابراهيم در باره يك قوم آلوده گنهكار به گفتگو برخاسته و با رسولان پروردگار كه
ماموريت آنها به فرمان خدا است به مجادله پرداخته است ( و به همين دليل تعبير به
يجادلنا شده ، يعنى با ما مجادله مى كرد ) در حالى كه اين كار از شان يك پيامبر ،
آن هم پيامبرى به عظمت ابراهيم دور است .
لذا قرآن بلافاصله در آيه بعد مى گويد : ابراهيم بردبار ، بسيار مهربان ، و متوكل
بر خدا و بازگشت كننده به سوى او بود ( ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) .
در واقع با اين سه جمله پاسخ سر بسته و كوتاهى به اين سؤال داده شده است .
توضيح اينكه : ذكر اين صفات براى ابراهيم به خوبى نشان مى دهد كه مجادله او مجادله
ممدوحى بوده است ، و اين به خاطر آنست كه براى ابراهيم
تفسير نمونه ج : 9 ص : 176
روشن نبود كه فرمان عذاب به طور قطع از ناحيه خداوند صادر شده ، بلكه اين احتمال را
مى داد كه هنوز روزنه اميدى براى نجات اين قوم باقى است ، و احتمال بيدار شدن در
باره آنها مى رود ، و به همين دليل هنوز جائى براى شفاعت وجود دارد ، لذا خواستار
تاخير اين مجازات و كيفر بود ، چرا كه او حليم و بردبار بود ، و نيز بسيار مهربان
بود و نيز در همه جا به خدا رجوع مى كرد .
بنابراين اينكه بعضى گفته اند اگر مجادله ابراهيم با خدا بود كه معنى ندارد و اگر
با فرستادگان او بود آنها نيز از پيش خود نمى توانستند كارى انجام دهند ، پس در هر
صورت اين مجادله نمى توانست صحيح باشد ؟ پاسخ اين است كه در برابر يك حكم قطعى نمى
توان گفتگو كرد ، اما فرمانهاى غير قطعى را با تغيير شرائط و اوضاع مى توان تغيير
داد چرا كه راه بازگشت در آن بسته نيست و به تعبير ديگر فرمانهائى است مشروط نه
مطلق .
اما اينكه بعضى احتمال داده اند كه مجادله در باره نجات مؤمنان بوده و از آيه 31 و
32 سوره عنكبوت بر اين مطلب استشهاد كرده اند ، آنجا كه مى گويد : و لما جائت رسلنا
ابراهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين قال ان
فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امراته كانت من الغابرين :
هنگامى كه رسولان با بشارت نزد ابراهيم آمدند گفتند كه ما اهل اين قريه ( شهر قوم
لوط ) را هلاك خواهيم كرد ، چرا كه اهل آن ستمكارند ابراهيم گفت : در آنجا لوط
زندگى مى كند گفتند ما به كسانى كه در آنجا هستند آگاهتريم ، او و خانواده اش جز
همسرش را كه در ميان قوم باقى ميماند نجات خواهيم داد .
صحيح نيست زيرا با آيه بعد كه هم اكنون از آن بحث خواهيم كرد به هيچوجه سازگار نمى
باشد .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 177
در آيه بعد مى فرمايد : رسولان بزودى به ابراهيم گفتند اى ابراهيم از اين پيشنهاد
صرف نظر كن و شفاعت را كنار بگذار كه جاى آن نيست ( يا ابراهيم اعرض عن هذا ) چرا
كه فرمان حتمى پروردگارت فرا رسيده ( انه قد جاء امر ربك ) و عذاب خداوند بدون
گفتگو به سراغ آنها خواهد آمد ( و انهم آتيهم عذاب غير مردود ) .
تعبير به ربك ( پروردگارت ) نشان مى دهد كه اين عذاب نه تنها جنبه انتقامى نداشته
بلكه از صفت ربوبيت پروردگار كه نشانه تربيت و پرورش بندگان و اصلاح مجتمع انسانى
است ، سرچشمه گرفته ! .
و اينكه در بعضى از روايات مى خوانيم : ابراهيم به رسولان پروردگار گفت : اگر در
ميان اين قوم صد نفر از مؤمنان باشد آيا باز هم آنها را هلاك خواهيد ساخت گفتند نه
، گفت اگر پنجاه نفر باشد ، گفتند نه ، گفت اگر سى نفر گفتند نه ، گفت اگر ده نفر ،
گفتند : نه ، گفت اگر پنج نفر گفتند نه گفت حتى اگر يك نفر در ميان آنها با ايمان
باشد گفتند نه ، ابراهيم گفت بطور مسلم لوط در ميان آنها است آنها پاسخ گفتند ما
آگاهتريم : او و خاندانش را بجز همسرش نجات خواهيم داد اين روايت به هيچوجه دليل بر
آن نيست كه منظور از مجادله اين گفتگو باشد بلكه اين گفتگو در باره مؤمنان بوده و
از گفتگوئى كه در باره كافران داشته است جدا است ، و از اينجا روشن مى شود كه آيات
سوره عنكبوت نيز با تفسيرى كه در بالا آمد منافاتى ندارد .
( دقت كنيد ) .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 178
وَ لَمَّا جَاءَت رُسلُنَا لُوطاً سىءَ بهِمْ وَ ضاقَ بهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا
يَوْمٌ عَصِيبٌ(77) وَ جَاءَهُ قَوْمُهُ يهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِن قَبْلُ كانُوا
يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ قَالَ يَقَوْمِ هَؤُلاءِ بَنَاتى هُنَّ أَطهَرُ لَكُمْ
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تخْزُونِ فى ضيْفِى أَ لَيْس مِنكمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ(78)
قَالُوا لَقَدْ عَلِمْت مَا لَنَا فى بَنَاتِك مِنْ حَقّ وَ إِنَّك لَتَعْلَمُ مَا
نُرِيدُ(79) قَالَ لَوْ أَنَّ لى بِكُمْ قُوَّةً أَوْ ءَاوِى إِلى رُكْن شدِيد(80)
ترجمه :
77 - و هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پريشان
گشت و گفت امروز روز سختى است ! .
78 - و قومش به سرعت به سراغ او آمدند - و قبلا كارهاى بد انجام مى دادند - گفت اى
قوم من ! اينها دختران منند ، براى شما پاكيزه ترند ( با آنها ازدواج كنيد و از
اعمال شنيع صرف نظر نمائيد ) از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانهايم رسوا مسازيد ،
آيا در ميان شما يك مرد رشيد وجود ندارد ؟ !
79 - گفتند تو كه مى دانى ما حق ( و ميلى ) در دختران تو نداريم و خوب ميدانى ما چه
مى خواهيم ؟ !
80 - گفت ( افسوس ) اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا تكيه گاه و پشتيبان محكمى
در اختيار من بود ( آنگاه مى دانستم با شما ددمنشان چه كنم ؟ ! ) .
تفسير : زندگى ننگين قوم لوط
در آيات سوره اعراف ، اشاره به گوشه اى از سر نوشت قوم لوط شده ، و تفسير آن را در
آنجا ديديم ، اما در اينجا به تناسب شرح داستانهاى پيامبران و اقوام آنها ، و به
تناسب پيوندى كه آيات گذشته با سر گذشت لوط و قومش داشت پرده از روى قسمت ديگرى از
زندگانى اين قوم منحرف و گمراه بر مى دارد ، تا
تفسير نمونه ج : 9 ص : 179
هدف اصلى را كه نجات و سعادت كل جامعه انسانى است از زاويه ديگرى تعقيب كند .
نخست مى گويد : هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند او بسيار از آمدن آنها
ناراحت شد و فكر و روحش پراكنده گشت و غم و اندوه تمام وجودش را فرا گرفت ( و لما
جائت رسلنا لوطا سيىء بهم و ضاق بهم ذرعا ) در روايات و تفاسير اسلامى آمده است كه
لوط در آن هنگام در مزرعه خود كار مى كرد ناگهان ، عده اى از جوانان زيبا را ديد كه
به سراغ او مى آيند و مايلند مهمان او باشند ، علاقه او به پذيرائى از مهمان از
يكسو ، و توجه به اين واقعيت كه حضور اين جوانان زيبا ، در شهرى كه غرق آلودگى
انحراف جنسى است ، موجب انواع دردسر و احتمالا آبروريزى است ، او را سخت در فشار
قرار داد .
اين مسائل به صورت افكارى جانفرسا از مغز او عبور كرد ، و آهسته با خود گفت امروز
روز سخت و وحشتناكى است ( و قال هذا يوم عصيب ) .
سيىء از ماده ساء به معنى بدحال شدن و ناراحت گشتن است .
ذرع را بعضى به معنى قلب و بعضى به معنى خلق گرفته اند بنابراين ضاق بهم ذرعا يعنى
دلش به خاطر اين مهمانهاى ناخوانده در چنين شرائط سختى تنگ و ناراحت شد .
ولى به طورى كه فخر رازى در تفسيرش از از هرى نقل كرده ، ذرع در اين گونه موارد به
معنى طاقت است ، و در اصل فاصله ميان دستهاى شتر به هنگام راه رفتن مى باشد .
طبيعى است هنگامى كه بر پشت شتر بيش از مقدار طاقتش بار بگذارند مجبور است دستها را
نزديكتر بگذارد و فاصله آن را به هنگام راه رفتن كمتر كند ، به همين مناسبت اين
تعبير تدريجا به معنى ناراحتى به خاطر سنگينى
|