Back Index  

بعدی

تفسير نمونه ج : 9 ص : 289
كارى در مورد كسى شايسته است كه از همه نيازها و احتياجهاى بندگان و از اسرار غيب و نهان آنها با خبر است و توانائى بر اجابت دعوت و انجام خواسته ها دارد ، و به همين دليل توحيد صفات ، سبب توحيد عبادت مى گردد ( دقت كنيد ) .
3 - بعضى از مفسران گفته اند كه تمام سير انسان در طريق عبوديت پروردگار در دو جمله در آيه فوق خلاصه شده : فاعبده و توكل عليه چرا كه عبادت خواه عبادت جسمانى باشد مانند عبادات معمولى و يا عبادت روحانى باشد مانند تفكر در عالم آفرينش و نظام اسرار هستى ، آغاز اين سير است .
و توكل يعنى واگذارى مطلق به خدا و سپردن همه چيز بدست او كه يكنوع فناء فى الله محسوب مى شود ، آخرين نقطه اين سير مى باشد .
در تمام اين مسير از آغاز تا انتها توجه به حقيقت توحيد صفات ، رهروان اين راه را يارى مى دهد ، و به تلاش و تكاپوى آميخته با عشق وا مى دارد .
پروردگارا ! چنان كن كه ترا با صفات جلال و جمالت بشناسيم .
و چنان كن كه با آگاهى به سوى تو حركت كنيم .
پروردگارا ! به ما توفيقى ده كه مخلصانه ترا پرستش كنيم و عاشقانه به تو توكل نمائيم .
پروردگارا ! در اين برهه از زمان كه پس از انقلاب شكوهمند اسلامى ما مشكلات روز افزون از هر سو ما را احاطه كرده ، و دشمنان براى خاموش كردن نور اين انقلاب تلاش و كوشش مى كنند ، تنها اميد ما توئى ، و تكيه گاه براى حل اين مشكلات ذات پاك تو است .
پروردگارا ! اين ما نبوديم كه راه را تا بدينجا پيموديم ، بلكه تاييدات آشكار و نهان تو بود كه در همه جا ما را در رسيدن به اين مرحله توان بخشيد ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 290
در باقيمانده راه نيز ما را از اين موهبت بزرگ محروم مفرما و لطف خاصت را از ما دريغ مدار و به ما نيز توفيق مرحمت كن كه بتوانيم اين تفسير را كه دريچه تازه اى به كتاب بزرگ آسمانيت مى گشايد بپايان برسانيم .
( پايان سوره هود )
تفسير نمونه ج : 9 ص : 291
سوره يوسف ( داراى 111 آيه كه همه در مكه نازل شده است )

تفسير نمونه ج : 9 ص : 292
آغاز سوره يوسف قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره ذكر چند امر لازم است :
1 - در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است در ميان مفسران ، بحث و اشكال نيست ، تنها از ابن عباس نقل شده كه چهار آيه آن ( سه آيه نخست و آيه هفتم ) در مدينه نازل گرديده .
ولى دقت در پيوند اين آيات با آيات ديگر اين سوره نشان مى دهد كه نمى توان آنها را از بقيه تفكيك كرد ، بنا بر اين احتمال نزول اين چهار آيه در مدينه بسيار ضعيف است .
2 - تمام آيات اين سوره جز چند آيه كه در آخر آن آمده سر گذشت جالب و شيرين و عبرت انگيز پيامبر خدا يوسف (عليه السلام) را بيان مى كند و به همين دليل اين سوره بنام يوسف ناميده شده است و نيز و به همين جهت از مجموع 27 بار ذكر نام يوسف در قرآن 25 مرتبه آن در اين سوره است ، و فقط دو مورد آن در سوره هاى ديگر ( سوره غافر آيه 34 و انعام آيه 84 ) مى باشد .
محتواى اين سوره بر خلاف سوره هاى ديگر قرآن همگى به هم پيوسته و بيان فرازهاى مختلف يك داستان است ، كه در بيش از ده بخش با بيان فوق العاده گويا ، جذاب ، فشرده ، عميق و مهيج آمده است .
گرچه داستان پردازان بى هدف ، و يا آنها كه هدفهاى پست و آلوده اى دارند سعى كرده اند از اين سرگذشت آموزنده يك داستان عشقى محرك براى هوسبازان بسازند و چهره واقعى يوسف و سرگذشت او را مسخ كنند ، و حتى در شكل يك فيلم عشقى به روى پرده سينما بياورند ولى قرآن كه همه چيزش الگو
تفسير نمونه ج : 9 ص : 293
و اسوه است ، در لابلاى اين داستان عاليترين درسهاى عفت و خويشتن دارى و تقوى و ايمان و تسلط بر نفس را منعكس ساخته آنچنان كه هر انسانى - هر چند ، بارها آنرا خوانده باشد - باز به هنگام خواندنش بى اختيار تحت تاثير جذبه هاى نيرومندش قرار مى گيرد .
و به همين جهت قرآن نام زيباى احسن القصص ( بهترين داستانها ) را بر آن گذارده است ، و در آن براى اولوا الالباب ( صاحبان مغز و انديشه ) عبرتها بيان كرده است .
3 - دقت در آيات اين سوره اين واقعيت را براى انسان روشنتر مى سازد كه قرآن در تمام ابعادش معجزه است ، چرا كه قهرمانهائى كه در داستانها معرفى مى كند - قهرمانهاى واقعى و نه پندارى - هر كدام در نوع خود بى نظيرند .
ابراهيم قهرمان بت شكن با آن روح بلند و سازش ناپذير در برابر طاغوتيان .
نوح آن قهرمان صبر و استقامت و پايمردى و دلسوزى در آن عمر طولانى و پربركت .
موسى آن قهرمان تربيت يك جمعيت لجوج در برابر يك طاغوت عصيانگر .
يوسف آن قهرمان پاكى و پارسائى و تقوى ، در برابر يك زن زيباى هوسباز و حيله گر .
و از اين گذشته قدرت بيان وحى قرآنى در اين داستان آنچنان تجلى كرده كه انسان را به حيرت مى اندازد ، زيرا اين داستان چنانكه مى دانيم در پاره اى از موارد به مسائل بسيار باريك عشقى منتهى مى گردد ، و قرآن بى آنكه آنها را درز بگيرد ، و از كنار آن بگذرد تمام اين صحنه ها را با ريزه كاريهايش طورى بيان مى كند كه كمترين احساس منفى و نامطلوب در شنونده ايجاد نمى گردد ، در متن تمام قضايا وارد مى شود اما در همه جا اشعه نيرومندى از تقوا و پاكى ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 294
بحثها را احاطه كرده است .

4 - داستان يوسف قبل از اسلام و بعد از آن
بدون شك قبل از اسلام نيز داستان يوسف در ميان مردم مشهور و معروف بوده است ، چرا كه در تورات در چهارده فصل از سفر پيدايش ( از فصل 37 تا 50 ) اين داستان مفصلا ذكر شده است .
البته مطالعه دقيق اين چهارده فصل نشان مى دهد كه آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسيارى با قرآن مجيد دارد و مقايسه اين تفاوتها نشان مى دهد كه تا چه حد آنچه در قرآن آمده پيراسته و خالص و خالى از هر گونه خرافه مى باشد و اينكه قرآن به پيامبر مى گويد : پيش از اين از آن غافل بودى ( بنابر اينكه منظور از احسن القصص داستان يوسف باشد ) اشاره به عدم آگاهى پيامبر از واقعيت خالص اين سرگذشت عبرت انگيز است .
از تورات كنونى چنين بر مى آيد كه يعقوب هنگامى كه پيراهن خون آلود يوسفرا ديد چنين گفت : اين قباى پسر من است و جانور درنده او را خورده يقين كه يوسف دريده شده است - پس يعقوب جامه هاى خود را دريد و پلاس به كمرش بست و روزهاى بسيارى از براى پسرش نوحه گرى نمود - و تمامى پسران و تمامى دخترانش از براى تسلى دادن به او برخاستند ، اما او را تسلى گرفتن امتناع نمود و گفت به پسر خود به قبر محزونا فرود خواهم رفت .
در حالى كه قرآن مى گويد : يعقوب با هوشيارى و فراست از دورغ فرزندان آگاه شد و در اين مصيبت جزغ و فزع و بى تابى نكرد ، بلكه آنچنان كه سنت انبياء است با آن مصيبت برخورد صبورانه اى داشت هر چند قلبش مى سوخت و اشكش جارى مى شد و طبعا از كثرت گريه چشمش را از دست داد ولى به تعبير قرآن با صبر جميل و با خويشتن دارى ( كظيم ) سعى كرد از
تفسير نمونه ج : 9 ص : 295
كارهائى همچون دريدن جامه و نوحه گرى و پلاس به كمر بستن كه علامت عزادارى مخصوص بود خوددارى كند .
بهر حال بعد از اسلام نيز اين داستان در نوشته هاى مورخين شرق و غرب گاهى با شاخ و برگهاى اضافى آمده است در شعر فارسى نخستين قصه يوسف و زليخا را به فردوسى نسبت ميدهند و پس از او يوسف و زليخاى شهاب الدين عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او ، يوسف و زليخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است .

5 - چرا بر خلاف سرگذشتهاى ساير انبياء داستان يوسف يكجا بيان شده است ؟
- يكى از ويژگيهاى داستان يوسف اين است كه همه آن يكجا بيان شده ، بخلاف سرگذشت ساير پيامبران كه بصورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گرديده است .
اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پيوند اساسى آن را از هم مى برد ، و براى نتيجه گيرى كامل همه بايد يكجا ذكر شود ، فى المثل داستان خوب يوسف و تعبيرى كه پدر براى آن ذكر كرد كه در آغاز اين سوره آمده بدون ذكر پايان داستان مفهومى ندارد .
لذا در اواخر اين سوره مى خوانيم ، هنگامى كه يعقوب و برادران يوسف به مصر آمدند و در برابر مقام پر عظمت او خضوع كردند ، يوسف رو به پدر كرد و گفت : يا ابت هذا تاويل رؤياى من قبل قد جعلها ربى حقا : پدرم ! اين تاويل همان خوابى است كه در آغاز ديدم خداوند آن را به واقعيت پيوست ( آيه 100 ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 296
اين نمونه پيوند ناگسستنى آغاز و پايان اين داستان را روشن مى سازد ، در حالى كه داستانهاى پيامبران ديگر اين چنين نيست و هر يك از فرازهاى آن مستقلا قابل درك و نتيجه گيرى است .
يكى ديگر از ويژگيهاى اين سوره آنست كه داستانهاى ساير پيامبران كه در قرآن آمده معمولا بيان شرح مبارزاتشان با اقوام سركش و طغيانگر است كه سر انجام گروهى ايمان مى آوردند و گروه ديگرى به مخالفت خود تا سر حد نابودى به مجازات الهى ادامه مى دادند .
اما در داستان يوسف ، سخنى از اين موضوع به ميان نيامده است بلكه بيشتر بيانگر زندگانى خود يوسف و عبور او از كورانهاى سخت زندگى است كه سر انجام به حكومتى نيرومند تبديل مى شود كه در نوع خود نمونه بوده است .

6 - فضيلت سوره يوسف .
در روايات اسلامى براى تلاوت اين سوره فضائل مختلفى آمده است از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : من قرء سورة يوسف فى كل يوم او فى كل ليلة بعثه الله يوم القيامه و جماله مثل جمال يوسف و لا يصيبه فزع يوم القيامة و كان من خيار عباد الله الصالحين .
: هر كس سوره يوسف را هم روز و هم شب بخواند ، خداوند او را روز رستاخيز بر مى انگيزد در حالى كه زيبائيش همچون زيبائى يوسف است و هيچگونه ناراحتى روز قيامت به او نمى رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود .
بارها گفته ايم رواياتى كه در بيان فضيلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفكر و عمل نيست بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر ، و تفكرى است سر آغاز عمل ، و با توجه به محتواى اين سوره روشن است كه اگر كسى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 297
برنامه زندگى خود را از آن بگيرد و در برابر طوفانهاى شديد شهوت و مال و جاه و مقام خويشتن دارى كند تا آنجا كه سياه چال زندان را توام با پاكدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد ، چنين كسى زيبائى روح و جان او همانند زيبائى يوسف است و در قيامت كه هر چيز در درون است آشكار مى گردد جمال خيره كننده اى پيدا خواهد كرد و در صف بندگان صالح خدا خواهد بود .
لازم به تذكر است كه در چند حديث از تعليم دادن اين سوره به زنان نهى شده است شايد به اين دليل كه آيات مربوط به همسر عزيز مصر و زنان هوسباز مصرى با تمام عفت بيانى كه در آن رعايت شده براى بعضى از زنان تحريك كننده باشد و به عكس تاكيد شده است كه سوره نور ( كه مشتمل بر آيات حجاب است ) به آنها تعليم گردد .
ولى اسناد اين روايات رويهمرفته چندان قابل اعتماد نيست و به علاوه در بعضى از روايات عكس اين مطلب ديده مى شود و در آن تشويق به تعليم اين سوره به خانواده ها شده است از اين گذشته دقت در آيات اين سوره نشان مى دهد كه نه تنها هيچ نقطه منفى براى زنان در آن وجود ندارد بلكه ماجراى زندگى آلوده همسر عزيز مصر درس عبرتى است براى همه آنهائى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى مى شوند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 298
سوره يوسف .
سورة يوسف
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الر تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الْمُبِينِ(1) إِنَّا أَنزَلْنَهُ قُرْءَناً عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ(2) نحْنُ نَقُص عَلَيْك أَحْسنَ الْقَصصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْك هَذَا الْقُرْءَانَ وَ إِن كنت مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَفِلِينَ(3)
ترجمه :
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الر - آن آيات كتاب آشكار است .
2 - ما آنرا قرآن عربى نازل كرديم تا شما درك كنيد ( و بينديشيد ) .
3 - ما بهترين سرگذشتها را بر تو بازگو كرديم ، از طريق وحى كردن اين قرآن به تو ، هر چند پيش از آن از غافلان بودى .

تفسير :

احسن القصص در برابر تو است .
اين سوره نيز با حروف مقطعه ( الف - لام - راء ) آغاز شده است كه نشانه اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پر محتوى از ساده ترين اجزاء يعنى حروف الفبا مى باشد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 299
در باره حروف مقطعه قرآن تا كنون در سه مورد ( آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بقدر كافى بحث كرده ايم و ديگر ضرورتى براى تكرار نيست ، و دلالت آنها را بر عظمت قرآن ثابت كرديم .
و شايد به همين دليل است كه بعد از ذكر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن مى كند و مى گويد اينها آيات كتاب مبين است كتابى روشنى بخش و آشكار كننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقيم و راه پيروزى و نجات ( تلك آيات الكتاب المبين ) .
جالب توجه اينكه در اين آيه از اسم اشاره به دور ( تلك ) استفاده شده است ، كه نظير آن در آغاز سوره بقره و بعضى ديگر از سوره هاى ديگر قرآن داشتيم و گفتيم اين گونه تعبيرات همگى اشاره به عظمت اين آيات است يعنى آنچنان بلند و والا است كه گوئى در نقطه دور دستى قرار گرفته ، در اوج آسمانها ، در اعماق فضاى بيكران كه براى رسيدن به آن بايد تلاش و كوشش وسيعى انجام داد ، نه همچون مطالب پيش پا افتاده كه انسان در هر قدم با آن روبرو مى شود .
( نظير اين تعبير را در ادبيات فارسى نيز داريم كه در حضور يك شخص بلند پايه مى گويند : آن جناب ... آن مقام محترم ... ) .
سپس هدف نزول اين آيات را چنين بيان مى كند : ما آن را قرآن عربى فرستاديم تا شما آن را به خوبى درك كنيد ( انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ) .
هدف تنها قرائت و تلاوت و تيمن و تبرك با خواندن آيات آن نيست ، بلكه هدف نهائى درك است ، دركى نيرومند و پر مايه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند .
اما عربى بودن قرآن علاوه بر اينكه زبان عربى بشهادت آنها كه اهل مطالعه
تفسير نمونه ج : 9 ص : 300
در زبانهاى مختلف جهانند آنچنان زبان وسيعى است كه مى تواند ترجمان لسان وحى باشد و مفاهيم و ريزه كاريهاى سخنان خدا را باز گو كند ، علاوه بر اين ، مسلم است كه اسلام از جزيره عربستان از يك كانون تاريكى و ظلمت و توحش و بربريت طلوع كرد ، و در درجه اول مى بايست مردم آن سامان را گرد خود جمع كند ، آنچنان گويا و روشن باشد كه آن افراد بى سواد و دور از علم و دانش را تعليم دهد و در پرتو تعليمش دگرگون سازد و يك هسته اصلى براى نفوذ اين آئين در ساير مناطق جهان به وجود آورد .
البته قرآن با اين زبان براى همه مردم جهان قابل فهم نيست ( و به هر زبان ديگرى بود نيز همين گونه بود ) زيرا ما يك زبان جهانى كه همه مردم دنيا آنرا بفهمند نداريم ، ولى اين مانع از آن نخواهد شد كه ساير مردم جهان از ترجمه هاى آن بهره گيرند و يا از آن بالاتر با آشنائى تدريجى به اين زبان ، خود آيات را لمس كنند و مفاهيم وحى را از درون همين الفاظ درك نمايند .
به هر حال تعبير به عربى بودن كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آنها كه پيامبر را متهم مى كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشيده است .
ضمنا اين تعبيرات پى در پى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجود مى آورد كه همگى بايد بكوشند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است .
سپس مى فرمايد : ما نيكوترين قصه ها را از طريق وحى و فرستادن اين قرآن براى تو بازگو مى كنيم هر چند پيش از آن ، از آن غافل بودى ( نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينا اليك هذا القرآن و ان كنت من قبله لمن الغافلين ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 301
بعضى از مفسران معتقدند كه احسن القصص اشاره به مجموعه قرآن است ، و جمله بما اوحينا اليك هذا القرآن را قرينه بر آن مى دانند ، و قصه در اينجا تنها به معنى داستان نيست ، بلكه از نظر ريشه لغت به معنى جستجو از آثار چيزى است ، و هر چيز كه پشت سر هم قرار گيرد ، عرب به آن قصه مى گويد و از آنجا كه به هنگام شرح و بيان يك موضوع ، كلمات و جمله ها پى در پى بيان مى شوند ، اين كار را قصه ناميده اند .
بهر حال خداوند مجموعه اين قرآن كه زيباترين شرح و بيان و فصيحترين و بليغ ترين الفاظ را با عاليترين و عميقترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا و فوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پر محتوا است احسن القصص ناميده .
در روايات متعددى نيز مشاهده مى كنيم كه اين تعبير در باره مجموعه قرآن به كار رفته است هر چند اين روايات به عنوان تفسير آيه مورد بحث وارد نشده است ( دقت كنيد ) .
مثلا در حديثى كه على بن ابراهيم از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نقل كرده مى خوانيم : و احسن القصص هذا القرآن : بهترين قصه ها اين قرآن است .
در كتاب روضه كافى در خطبه اى از امير مؤمنان على (عليه السلام) چنين نقل شده كه ان احسن القصص و ابلغ الموعظة و انفع التذكر كتاب الله عز ذكره : بهترين داستانها و رساترين موعظه ها و سودمندترين تذكرها كتاب خداوند متعال است .
ولى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى كند با آيه مورد بحث آنچنان است كه ذهن انسان بيشتر متوجه اين معنى مى شود كه خداوند داستان يوسف را احسن القصص ناميده است و حتى شايد براى بسيارى به هنگام
تفسير نمونه ج : 9 ص : 302
مطالعه آيات آغاز اين سوره غير از اين معنى چيزى به ذهن نيايد .
اما بارها گفته ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد ، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان يوسف بطور خصوص .
چرا اين داستان بهترين داستان نباشد ؟ با اينكه در فرازهاى هيجان انگيزش ترسيمى از عاليترين درسهاى زندگى است .
حاكميت اراده خدا را بر همه چيز در اين داستان به خوبى مشاهده مى كنيم .
سر نوشت شوم حسودان را با چشم خود مى بينيم ، و نقشه هاى نقش بر آب شده آنها را مشاهده مى كنيم .
ننگ بى عفتى ، عظمت و شكوه پارسائى و تقوى را در لابلاى سطورش مجسم مى بينيم .
منظره تنهائى يك كودك كم سن و سال را در قعر چاه ، شبها و روزهاى يك زندانى بى گناه را در سياه چال زندان ، تجلى نور اميد از پس پرده هاى تاريك ياس و نوميدى و بالاخره عظمت و شكوه يك حكومت وسيع كه نتيجه آگاهى و امانت است ، همه در اين داستان از مقابل چشم انسان رژه مى رود .
لحظاتى را كه سر نوشت يك ملت با يك خواب پر معنى دگرگون مى شود و زندگى يك قوم و جمعيت در پرتو آگاهى يك زمامدار بيدار الهى از نابودى نجات مى يابد ، و دهها درس بزرگ ديگر در اين داستان منعكس شده است چرا احسن القصص نباشد ؟ ! : منتها احسن القصص بودن سر گذشت يوسف به تنهائى كافى نيست ، مهم اين است كه در ما آنچنان شايستگى باشد كه بتوانيم اينهمه درس بزرگ را در روح خود جاى دهيم .
بسيارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 303
جالب مى نگرند ، همچون چارپايانى كه به يك باغ پر طراوت و پر گل ، تنها به صورت يك مشت علف براى سد جوع مى نگرند .
و هنوز بسيارند كسانى كه با دادن شاخ و برگهاى دروغين به اين داستان سعى دارند از آن يك ماجراى سكسى بسازند ، اين از عدم شايستگى و قابليت محل است و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است و در آينده به خواست خدا خواهيم ديد كه نمى توان به آسانى از فرازهاى جامع و زيباى اين داستان گذشت ، و به گفته شاعر شيرين سخن گاه در برابر جاذبه هاى اين داستان بوى گل انسان را چنان مست مى كند كه دامنش از دست مى رود ! .

نقش داستان در زندگى انسانها .
با توجه به اينكه قسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستانهاى گذشتگان بيان شده است ، اين سؤال براى بعضى پيش مى آيد كه چرا يك كتاب تربيتى و انسانساز اينهمه تاريخ و داستان دارد ؟ .
اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى سازد :
1 - تاريخ آزمايشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است ، و آنچه را كه انسان در ذهن خود با دلائل عقلى ترسيم مى كند در صفحات تاريخ به صورت عينى باز مى يابد ، و با توجه به اينكه مطمئن ترين معلومات آن است كه جنبه حسى داشته باشد ، نقش تاريخ را در نشان دادن واقعيات زندگى به خوبى مى توان درك كرد .
انسان با چشم خود در صفحات تاريخ ، شكست مرگبارى را كه دامن يك قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراكندگى مى گيرد مى بيند ، و همين گونه پيروزى درخشان قوم ديگر را در سايه اتحاد و همبستگى .
تاريخ با زبان بى زبانيش نتائج قطعى و غير قابل انكار مكتبها : روشها ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 304
و برنامه هاى هر قوم و گروهى را بازگو مى كند .
داستانهاى پيشينيان مجموعه اى است از پرارزشترين تجربيات آنها ، و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست .
تاريخ آئينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد ، زشتيها ، زيبائيها ، كاميابيها ، ناكاميها ، پيروزيها و شكستها و عوامل هر يك از اين امور را .
به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان ، عمر انسان را - درست به اندازه عمر آنها - طولانى مى كند ! چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آنها را در اختيار انسان مى گذارد .
و به همين دليل على (عليه السلام) در آن سخن تاريخيش كه در لابلاى وصايايش به فرزند برومندش كرده چنين مى گويد : اى بنى انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى آثار هم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امور هم قد عمرت من اولهم الى آخرهم .
: فرزندم ! من هر چند عمر پيشينيان را يكجا نداشته ام ، ولى در اعمال آنها نظر افكندم ، در اخبارشان انديشه نمودم ، و در آثارشان به سير و سياحت پرداختم ، آنچنان كه گوئى همچون يكى از آنها شدم بلكه گوئى من به خاطر آنچه از تجربيات تاريخ آنان دريافته ام با اولين و آخرين آنها عمر كرده ام ! .
البته تاريخى كه خالى از خرافات و دروغ پردازيها و تملق ها و ثنا خوانيها و تحريفها و مسخها بوده باشد ، ولى متاسفانه اين گونه تواريخ كم است ، و نقش قرآن را در ارائه نمودن نمونه هائى از تاريخ اصيل نبايد از نظر دور داشت .
تاريخى كه همچون آئينه صاف باشد ، نه كژ نما ! ، تاريخى كه تنها به ذكر
تفسير نمونه ج : 9 ص : 305
وقايع نپردازد ، به سراغ ريشه ها و نتيجه ها نيز برود .
با اين حال چرا قرآن كه يك كتاب عالى تربيت است در فصول و فرازهاى خود تكيه بر تاريخ نكند و از داستانهاى پيشينيان ، مثال و شاهد نياورد .
2 - از اين گذشته تاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد ، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تاثير اين جاذبه فوق العاده است .
و به همين جهت قسمت مهمى از ادبيات جهان ، و بخش بزرگى از آثار نويسندگان ، را تاريخ و داستان تشكيل مى دهد .
بهترين آثار شعرا و نويسندگان بزرگ اعم از فارسى زبان و غير آنها ، داستانهاى آنها است ، گلستان سعدى ، شاهنامه فردوسى ، خمسه نظامى و آثار جذاب نويسندگان معاصر ، همچنين آثار هيجان آفرين ويكتور هوگو فرانسوى ، شكسپير انگليسى ، و گوته آلمانى ، همه در صورت داستان عرضه شده است .
داستان چه به صورت نظم باشد يا نثر و يا در شكل نمايشنامه و فيلم عرضه شود ، اثرى در خواننده و بيننده مى گذارد كه استدلالات عقلى هرگز قادر به چنان تاثير نيست .
دليل اين موضوع شايد آن باشد كه انسان قبل از آنكه ، عقلى باشد حسى است و بيش از آنچه به مسائل فكرى مى انديشد در مسائل حسى غوطهور است .
مسائل مختلف زندگى هر اندازه از ميدان حس دور مى شوند و جنبه تجرد عقلانى به خود مى گيرند ثقيلتر و سنگينتر و ديرهضم تر مى شوند .
و از اينرو مى بينيم هميشه براى جاافتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شود و گاهى ذكر يك مثال مناسب و بجا تاثير استدلال را چندين برابر مى كند .
و لذا دانشمندان موفق آنها هستند كه تسلط بيشترى بر انتخاب بهترين مثالها دارند .
و چرا چنين نباشد در حالى كه استدلالهاى عقلى بالاخره برداشتهائى از
تفسير نمونه ج : 9 ص : 306
مسائل حسى و عينى و تجربى است .
3 - داستان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است ، بر خلاف استدلالات عقلى كه همه در آن يكسان نيستند ! به همين دليل كتابى كه جنبه عمومى و همگانى دارد و از عرب بيابانى بيسواد نيمه وحشى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند ، حتما بايد روى تاريخ و داستانها و مثالها تكيه نمايد .
مجموعه اين جهات نشان مى دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است .
مخصوصا با توجه به اين نكته كه قرآن در هيچ مورد به ذكر وقايع تاريخى بطور برهنه و عريان نمى پردازد ، بلكه در هر گام از آن نتيجه گيرى كرده ، و بهره بردارى تربيتى مى كند ، چنانكه نمونه هايش را در همين سوره به زودى خواهيد ديد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 307
إِذْ قَالَ يُوسف لأَبِيهِ يَأَبَتِ إِنى رَأَيْت أَحَدَ عَشرَ كَوْكَباً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ رَأَيْتهُمْ لى سجِدِينَ(4) قَالَ يَبُنىَّ لا تَقْصص رُءْيَاك عَلى إِخْوَتِك فَيَكِيدُوا لَك كَيْداً إِنَّ الشيْطنَ لِلانسنِ عَدُوُّ مُّبِينٌ(5) وَ كَذَلِك يجْتَبِيك رَبُّك وَ يُعَلِّمُك مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْك وَ عَلى ءَالِ يَعْقُوب كَمَا أَتَمَّهَا عَلى أَبَوَيْك مِن قَبْلُ إِبْرَهِيمَ وَ إِسحَقَ إِنَّ رَبَّك عَلِيمٌ حَكِيمٌ(6)
ترجمه :
4 - ( بخاطر آر ) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى كنند ! .
5 - گفت : فرزندم ! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه خطرناك مى كشند ، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است ! .
6 - و اينگونه پروردگارت تو را بر مى گزيند ، و از تعبير خوابها به تو مى آموزد ، و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام و كامل مى كند ، همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد ، پروردگار تو عالم و حكيم است .

تفسير : بارقه اميد و آغاز مشكلات ! .
قرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پر معنى او آغاز مى كند ، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پر تلاطم يوسف محسوب مى شود .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 308
يك روز صبح با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود اما در واقع شروع فصل جديدى را در زندگانى او اعلام مى كرد .
يوسف گفت پدرم ! من ديشب در خواب يازده ستاره را ديدم كه از آسمان فرود آمدند ، و خورشيد و ماه نيز آنها را همراهى مى كردند ، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده كردند ( اذ قال يوسف لابيه يا ابت انى رايت احد عشر كوكبا و الشمس و القمر رايتهم لى ساجدين ) .
ابن عباس مى گويد : يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر ، ( شب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود ) ديد .
در اينكه يوسف به هنگام ديدن اين خواب چند سال داشت ، بعضى نه سال ، بعضى دوازده سال و بعضى هفت سال ، نوشته اند ، قدر مسلم اين است كه در آن هنگام بسيار كم سن و سال بود .
قابل توجه اينكه : جمله رايت به عنوان تاكيد و قاطعيت در اين آيه تكرار شده است اشاره به اينكه من چون بسيارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مى كنند و با شك و ترديد از آن سخن مى گويند نيستم ، من با قطع و يقين ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده كردند ، در اين موضوع شك ترديدى ندارم .
نكته ديگر اينكه ضمير هم كه براى جمع مذكر عاقل است در مورد خورشيد و ماه و ستارگان به كار رفته ، همچنين كلمه ساجدين .
اشاره به اينكه سجده آنها يك امر تصادفى نبود بلكه پيدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشيار سجده مى كنند .
البته روشن است كه منظور از سجده در اينجا خضوع و تواضع مى باشد و گرنه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 309
اين خواب هيجان انگيز و معنى دار يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد : خورشيد و ماه و ستارگان آسمان ؟ آنهم يازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند ، چقدر پر معنى است ؟ حتما خورشيد و ماه ، من و مادرش ( يا من و خاله اش ) مى باشيم ، و يازده ستاره ، برادرانش ، قدر و مقام فرزندم آنقدر بالا مى رود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مى سايند ، آنقدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مى شود كه آسمانيان در برابرش خضوع مى كنند ، چه خواب پر شكوه و جالبى ؟ ! .
لذا با لحن آميخته با نگرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنين گفت : فرزندم اين خوابت را براى برادران بازگو مكن ( قال يا بنى لا تقصص رؤياك على اخوتك ) .
چرا كه آنها براى تو نقشه هاى خطرناك خواهند كشيد ( فيكيدوا لك كيدا ) .
من مى دانم شيطان براى انسان دشمن آشكارى است ( ان الشيطان للانسان عدو مبين ) .
او منتظر بهانه اى است كه وسوسه هاى خود را آغاز كند ، به آتش كينه و حسد دامن زند ، و حتى برادران را به جان هم اندازد .
جالب اينكه يعقوب نگفت : مى ترسم برادران قصد سوئى در باره تو كنند بلكه آنرا بصورت يك امر قطعى و مخصوصا با تكرار كيد كه دليل بر تاكيد است بيان كرد ، چرا كه از روحيات ساير فرزندانش با خبر بود ، و حساسيت آنها را نسبت به يوسف مى دانست ، شايد برادران نيز از تعبير كردن خواب بى اطلاع نبودند ، به علاوه اين خواب خوابى بود كه تعبيرش چندان پيچيدگى نداشت .
از طرفى اين خواب ، شبيه خوابهاى كودكانه به نظر نمى رسيد ، كودك
تفسير نمونه ج : 9 ص : 310
ممكن است خواب ماه و ستاره را ببيند اما اينكه ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و با شعور در برابر او سجده كنند ، اين يك خواب كودكانه نيست و روى اين جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بيمناك باشد .
ولى اين خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود ، بلكه نشان مى داد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد ، چرا كه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است ، و لذا پدرش يعقوب اضافه كرد : و اينچنين پروردگارت تو را بر مى گزيند ( و كذلك يجتبيك ربك ) .
و از تعبير خواب به تو تعليم مى دهد ( و يعلمك من تاويل الاحاديث ) .
و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تكميل مى كند ( و يتم نعمته عليك و على آل يعقوب ) .
همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد ( كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحاق ) .
آرى پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مى كند ( ان ربك عليم حكيم ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 311
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد :

1 - رؤيا و خواب ديدن .
مساله رؤيا و خواب ديدن ، هميشه از مسائلى بوده است كه فكر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است .
اين صحنه هاى زشت و زيبا ، وحشتناك و دلپذير ، سرورآفرين و غم انگيز كه انسان در خواب مى بيند چيست ؟ ! .
آيا اينها مربوط به گذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا تغييرات و تبديلاتى خودنمائى مى كنند و يا مربوط به آينده است كه بوسيله دستگاه گيرنده حساس روح آدمى از طريق ارتباط مرموزى از حوادث آينده عكسبردارى مى نمايد ، و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آينده و قسمتى نتيجه تمايلات و خواستهاى ارضا نشده است .
قرآن در آيات متعددى صراحت دارد كه حداقل ، پاره اى از خوابها ، انعكاسى از آينده دور يا نزديك مى باشد .
در داستان خواب يوسف كه در آيات فوق خوانديم ، و همچنين داستان خواب زندانيان كه در آيه 36 همين سوره و داستان خواب عزيز مصر كه در آيه 43 خواهد آمد به چند نمونه خواب برخورد مى كنيم كه همه آنها از حوادث آينده پرده برداشته است ، بعضى از اين حوادث نسبتا دور مانند خواب يوسف كه مى گويند بعد از چهل سال به تحقق پيوست و بعضى در آينده نزديكتر مانند خواب عزيز مصر و هم بندهاى يوسف به وقوع پيوست .
در غير اين سوره اشاره به خوابهاى تعبيردار ديگرى نيز شده ، مانند رؤياى پيغمبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) كه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابراهيم كه در سوره صافات آمده است ( اين خواب ، هم فرمان الهى بود و هم تعبير داشت ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 312
جالب اينكه در روايتى از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) چنين مى خوانيم : الرؤيا ثلاثة بشرى من الله و تحزين من الشيطان و الذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه : خواب و رؤيا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان ، و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بيند .
روشن است كه خوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد ، اما خوابهاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد .
بهر حال لازم است در اينجا به نظرات مختلف كه در باره حقيقت رؤيا ابراز شده به طور فشرده اشاره كنيم : در باره حقيقت رؤيا .
تفسيرهاى زيادى شده است كه مى توان آنها را به دو بخش تقسيم كرد :
1 - تفسير مادى . 2 - تفسير روحى .
ماديها مى گويند رؤيا چند علت ميتواند داشته باشد : الف - ممكن است خواب ديدن و رؤيا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد ، يعنى آنچه براى انسان در روزهاى گذشته روى داده به هنگام خواب در مقابل فكرش مجسم گردد .
ب - ممكن است يك سلسله آرزوهاى بر آورده نشده باعث ديدن خوابهائى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 313
شود ، همانطور كه شخصى تشنه ، آب در خواب مى بيند و كسى كه در انتظار سفر كرده اى است آمدن او را از سفر بخواب مى بيند ( و از قديم گفته اند شتر در خواب بيند پنبه دانه ! ... ) ج - ممكن است ترس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند زيرا مكرر تجربه شده است كسانى كه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد ميبينند ( ضرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبين اشاره به همين حقيقت است ) .
فرويد و پيروان مكتب فرويد يكنوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند : آنها طى مقدمات مشروحى اظهار مى دارند كه : خواب و رؤيا عبارت است از ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفته اى كه هميشه با تغيير و تبديلهائى براى فريب من به عرصه خودآگاهى روى مى آورند .
توضيح اينكه : بعد از قبول اين مسئله كه روان آدمى مشتمل بر دو بخش است بخش آگاه ( آنچه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارات انسان ارتباط دارد ) و بخش ناآگاه ( آنچه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضا نشده پنهان گرديده است ) مى گويند : بسيار مى شود اميالى كه ما داريم و به عللى نتوانسته ايم آنها را ارضا كنيم و در ضمير باطن ما جاى گرفته اند ، به هنگام خواب كه سيستم خود آگاه از كار مى افتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مى آورند ، گاهى بدون تغيير منعكس مى شوند ( همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده ميكند ) و گاهى تغيير شكل داده و به صورتهاى مناسبى منعكس ميشوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند .
بنا بر اين رؤياها هميشه مربوط به گذشته است ، و از آينده هرگز خبر
تفسير نمونه ج : 9 ص : 314
نمى دهد ، تنها ميتوانند وسيله خوبى براى خواندن ضمير ناآگاه باشند ، و به همين جهت براى درمان بيماريهاى روانى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار ميشود كه از خوابهاى بيمار كمك ميگيرند .
بعضى از دانشمندان غذا شناس ميان خواب و رؤيا و نيازهاى غذائى بدن رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلا اگر انسان در خواب ببيند از دندانش خون ميچكد لابد ويتامين ث بدن او كم شده است ! و اگر در خواب ببيند موى سرش سفيد گشته معلوم ميشود گرفتار كمبود ويتامين ب شده است ! ! .
و اما فلاسفه روحى تفسير ديگرى براى خوابها دارند ، آنها ميگويند ، خواب و رؤيا بر چند قسم است : .
1 - خوابهاى مربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشكيل ميدهد .
2 - خوابهاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت توهم و خيال است ( اگر چه ممكن است انگيزه هاى روانى داشته باشد ) .
3 - خوابهائى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مى دهد .
شك نيست كه خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه هائى كه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارند ، همچنين خوابهاى پريشان و به اصطلاح اضغاث احلام كه نتيجه افكار پريشان ، و همانند افكارى است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا ميكند نيز تعبير خاصى نسبت به مسائل آينده زندگى نميتواند داشته باشد ، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها به عنوان دريچه اى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آنها را كليدى براى درمان بيماريهاى روانى ميدانند ، بنا بر اين تعبير خواب آنها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بيماريها است نه براى كشف حوادث آينده زندگى .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 315
و اما خوابهاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است ، قسمتى خوابهاى صريح و روشن مى باشند كه به هيچوجه تعبيرى نمى خواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى با نهايت تعجب ، در آينده دور يا نزديك تحقق مى پذيرد ميباشد .
دوم خوابهائى است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است .
براى هر يك از اين خوابها نمونه هاى زيادى وجود دارد كه همه آنها را نمى توان انكار كرد ، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاريخى نمونه هائى از آن ذكر شده بلكه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه ميشناسيم مكرر رخ داده است به اندازه اى كه هرگز نمى توان همه را معلول تصادف دانست .
در اينجا چند نمونه از خوابهائى كه بطرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و از افراد مورد اعتماد شنيده ايم يادآور مى شويم .
1 - يكى از علماى معروف و كاملا مورد وثوق همدان مرحوم اخوند ملا على از مرحوم آقا ميرزا عبد النبى كه از علماى بزرگ تهران بود چنين نقل مى كرد : هنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران براى من فرستاده مى شد ، و به اعتبار همين موضوع قبلا كه نياز پيدا مى كردم قرض هائى مينمودم و بهنگام وصول آن وجه ، تمام بدهى هاى خود را ادا مى كردم .
يك سال بمن خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنا بر اين وجهى فرستاده نمى شود ! بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم ، ناگهان در خواب پيامبر اسلام (صلى الله عليهوآلهوسلّم) را ديدم كه مرا صدا زد و گفت : فلان كس ! برخيز در آن دو لاب را باز كن ( اشاره به دولابى كرد ) و يك صد تومان در آن هست بردار .
از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ تقليد شيعيان است گفت
تفسير نمونه ج : 9 ص : 316
ميرزا شما را مى خواهد .
من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى خواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته ، ( من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم ) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت : ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار ، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم ، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود ، وجه را برداشتم و بيرون آمدم .
2 - دوستى كه مورد اعتماد است نقل مى كرد نويسنده كتاب ريحانة الادب مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود ( شايد روماتيسم شديد داشت ) به طورى كه به زحمت مى توانست قلم به دست بگيرد ، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى گويد : در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است ، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند ، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود ، بالاخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله بياد جريان خواب افتادم ، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود ! .
3 - نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره يوسف چنين مى نويسد : اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفته ايد انكار كنم هيچگاه نمى توانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم ، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زاده ام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست ( خواهرزاده ام با ساير اعضاى خانواده ام در مصر بودند ) من از اين جريان متوحش شدم ، فورا نامه اى براى خانواده ام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زاده ام
تفسير نمونه ج : 9 ص : 317
سؤال كردم ، چيزى نگذشت كه جواب نامه بدستم رسيد نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خون ريزى داخلى شده و قادر به ديدن نيست و هم اكنون مشغول معالجه است .
قابل توجه اينكه خون ريزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤيت نبود و تنها با وسائل پزشكى ديدن آن ميسر بود ولى به هر حال از بينائى چشم محروم گشته بود ، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم ! .
خوابهائى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقايقى مربوط به آينده و يا حقايق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد دير باور بتوانند انگشت انكار روى همه آنها بگذارند ، و يا آنها را حمل بر تصادف كنند .
با تحقيق از دوستان نزديك خود غالبا مى توانيد به نمونه هائى از اين خوابها دست يابيد ، اينگونه خوابها از طريق تفسير مادى رؤيا هرگز قابل تعبير نيستند و تنها با تفسير فلاسفه روحى ، و اعتقاد به استقلال روح مى توان آنها را تفسير كرد ، بنا بر اين از مجموع آنها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مى توان استفاده كرد .
2 - در آيات مورد بحث خوانديم كه يعقوب علاوه بر اينكه فرزندش را از بازگو كردن خواب خود به برادران بر حذر داشت ، خواب را بطور اجمال براى او تعبير كرد ، و به او گفت تو بر گزيده خدا خواهى شد و تعبير خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تمام خواهد كرد .
دلالت خواب يوسف بر اينكه او در آينده به مقامهاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسيد كاملا قابل درك است ، ولى اين سؤال پيش مى آيد كه مساله آگاهى
تفسير نمونه ج : 9 ص : 318
يوسف از تعبير خواب در آينده چگونه از رؤياى يوسف براى يعقوب ، كشف شد ؟ آيا اين يك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت ، و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد ؟ .
ظاهر اين است كه يعقوب اين مساله را از خواب يوسف فهميد ، و اين ممكن است از يكى از دو راه بوده باشد : نخست اينكه يوسف در آن سن و سال كم اين خوابرا بطور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد ( چرا كه پدر به او توصيه كرد در كتمان آن بكوشد ) و اين نشان مى دهد كه يوسف نيز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آنرا در جمع مطرح نكرد ، وجود چنين احساسى در كودك كم سن و سالى مانند يوسف دليل بر اين است كه او يكنوع آمادگى روحى براى كشف تعبير خواب ، دارد و پدر احساس كرد با پرورش اين آمادگى او در آينده آگاهى وسيعى در اين زمينه پيدا خواهد كرد .
ديگر اينكه ارتباط پيامبران با عالم غيب از چند طريق بوده است گاهى از طريق الهامات قلبى ، و گاه از طريق نزول فرشته وحى ، و گاه از طريق خواب ، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود اما وقوع چنين خواب معنى دارى براى يوسف نشان مى داد كه او در آينده از اين طريق با عالم غيب ، ارتباط خواهد گرفت و طبعا بايد تعبير و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنين رابطه اى داشته باشد .
3 - از درسهائى كه اين بخش از آيات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است ، كه گاهى حتى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود ، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممكن است آينده او يا جامعه اش را به خطر اندازد ، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانه هاى وسعت روح و قدرت
تفسير نمونه ج : 9 ص : 319
اراده است ، چه بسيارند افرادى كه به خاطر ضعف در اين قسمت سرنوشت خويش و يا جامعه اى را به خطر افكنده اند و چه بسيار ناراحتيهائى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پيش مى آيد .
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) مى خوانيم : لا يكون المؤمن مؤمنا حتى تكون فيه ثلاث خصال سنة من ربه و سنة من نبيه (صلى الله عليهوآلهوسلّم) و سنة من وليه (عليه السلام) فاما السنة من ربه فكتمان السر و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى البا ساء و الضراء .
مؤمن ، مؤمن نخواهد بود مگر اينكه سه خصلت داشته باشد : سنتى از پروردگار و سنتى از پيامبر و سنتى از امام و پيشوا ، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است ، اما سنت پيامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شكيبائى در برابر ناراحتيها و مشكلات مى باشد ( البته كتمان سر در اينجا بيشتر ناظر به كتمان اسرار ديگران است ) .
و در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم : سرك من دمك فلا يجرين من غير او داجك : اسرار تو همچون خون تو است كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 320
* لَّقَدْ كانَ فى يُوسف وَ إِخْوَتِهِ ءَايَتٌ لِّلسائلِينَ(7) إِذْ قَالُوا لَيُوسف وَ أَخُوهُ أَحَب إِلى أَبِينَا مِنَّا وَ نحْنُ عُصبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضلَل مُّبِين(8) اقْتُلُوا يُوسف أَوِ اطرَحُوهُ أَرْضاً يخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِن بَعْدِهِ قَوْماً صلِحِينَ(9) قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسف وَ أَلْقُوهُ فى غَيَبَتِ الْجُب يَلْتَقِطهُ بَعْض السيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَعِلِينَ(10)
ترجمه :
7 - در ( داستان ) يوسف و برادرانش نشانه هاى ( هدايت ) براى سؤال كنندگان بود .
8 - هنگامى كه ( برادران ) گفتند يوسف و برادرش ( بنيامين ) نزد پدر از ما محبوبترند در حالى كه ما نيرومندتريم ، مسلما پدر ما ، در گمراهى آشكار است ! .
9 - يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن ( از گناه خود توبه مى كنيد و ) افراد صالحى خواهيد بود ! .
10 - يكى از آنها گفت يوسف را نكشيد و اگر كارى مى خواهيد انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد تا بعضى از قافله ها او را برگيرند ( و با خود به مكان دورى ببرند ) .

تفسير : نقشه نهائى كه كشيده شد .
از اينجا جريان درگيرى برادران يوسف با يوسف شروع مى شود : در آيه نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است
تفسير نمونه ج : 9 ص : 321
كرده ، مى گويد به يقين در سر گذشت يوسف و برادرانش ، نشانه هائى براى سؤال كنندگان بود ( لقد كان فى يوسف و اخوته آيات للسائلين ) .
در اينكه منظور از اين سؤال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران ( مانند قرطبى در تفسير الجامع و غير او ) گفته اند كه اين سؤال كنندگان جمعى از يهود مدينه بودند كه در اين زمينه پرسشهائى از پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى كردند ولى ظاهر آيه مطلق است و مى گويد : براى همه افراد جستجوگر آيات و نشانه ها و درسهائى در اين داستان نهفته است .
چه درسى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشه هاى حساب شده اى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها ، تمام كوشش خود را به كار گيرند ، اما با همين كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند ، و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند ، اين نشان مى دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى تواند آن را ، حتى بدست مخالفين آن كار ، پياده كند ، تا روشن شود كه يك انسان پاك و باايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما خدا نخواهد تار موئى از سر او كم نخواهند كرد ! .
يعقوب دوازده پسر داشت ، كه دو نفر از آنها يوسف و بنيامين از يك مادر بودند ، كه راحيل نام داشت ، يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مى داد ، زيرا اولا كوچكترين فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند ، ثانيا طبق بعضى از روايات مادر آنها راحيل از دنيا رفته بود ، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند ، از آن گذشته مخصوصا در يوسف ، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود ، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 322
برادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند ، به خصوص كه شايد بر اثر جدائى مادرها ، رقابتى نيز در ميانشان طبعا وجود داشت ، لذا دور هم نشستند و گفتند يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند ، با اينكه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم و زندگى پدر را به خوبى اداره مى كنيم ، و به همين دليل بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست .
( اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبة ) .
و به اين ترتيب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند : به طور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است ! ( ان ابانا لفى ضلال مبين ) .
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمى داد كه در تمام جوانب كار بينديشند دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به اين دو كودك بدانند ، چرا كه هميشه منافع خاص هر كس حجابى بر روى افكار او مى افكند ، و به قضاوتهائى يك جانبه كه نتيجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مى دارد .
البته منظور آنها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان مى دهد آنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مى گرفتند .
حس حسادت ، سرانجام برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت : گرد هم جمع شدند و دو پيشنهاد را مطرح كردند و گفتند : يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا محبت پدر يكپارچه متوجه شما بشود ! ( اقتلوا يوسف او اطرحوه ارضا يخل لكم وجه ابيكم ) .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 323
درست است كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهيد كرد ، چرا كه با برادر كوچك خود اين جنايت را روا داشته ايد ولى جبران اين گناه ممكن است ، توبه خواهيد كرد و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد ! ( و تكونوا من بعده قوما صالحين ) .
اين احتمال نيز در تفسير جمله اخير داده شده كه منظور آنها اين بوده است كه بعد از دور ساختن يوسف از چشم پدر ، مناسبات شما با پدر به صلاح مى گرايد ، و ناراحتيهائى كه از اين نظر داشتيد از ميان مى رود ، ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد .
بهر حال اين جمله دليل بر آن است كه آنها احساس گناه با اين عمل مى كردند و در اعماق دل خود كمى از خدا ترس داشتند ، و به همين دليل پيشنهاد توبه بعد از انجام اين گناه مى كردند .
ولى مساله مهم اينجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فريب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است ، و به هيچوجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمى باشد .
و به تعبير ديگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پيدا شود ، اما گفتگو از توبه قبل از گناه ، توبه نيست .
توضيح اينكه بسيار مى شود كه انسان به هنگام تصميم بر گناه يا مخالفت وجدان روبرو مى گردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ايجاد مى كند و از پيشرويش به سوى گناه ممانعت به عمل مى آورد ، او براى اينكه از اين سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند وجدان و عقيده خود را با اين سخن مى فريبد ، كه من پس از انجام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مى آيم ، چنان نيست كه دست روى دست بگذارم و بنشينم ، توبه مى كنم ، بدر خانه خدا مى روم ، اعمال صالح انجام مى دهم ، و سرانجام آثار گناه را مى شويم ! .

تفسير نمونه ج : 9 ص : 324
يعنى همانگونه كه نقشه شيطانى براى انجام گناه مى كشد ، يك نقشه شيطانى هم براى فريب وجدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مى كند ، و چه بسا اين نقشه شيطانى نيز مؤثر واقع مى شود و آن سد محكم را با اين وسيله از سر راه خود بر مى دارد ، برادران يوسف نيز از همين راه وارد شدند .
نكته ديگر اينكه آنها گفتند پس از دور ساختن يوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد ( يخل لكم وجه ابيكم ) و نگفتند قلب پدر در اختيار شما خواهد شد ( يخل لكم قلب ابيكم ) چرا كه اطمينان نداشتند پدر به زودى فرزندش يوسف را فراموش كند ، همين اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آنها باشد كافى است .
اين احتمال نيز وجود دارد كه صورت و چشم دريچه قلب است ، هنگامى كه نگاه پدر متوجه آنها شد تدريجا قلب او هم متوجه خواهد شد .
ولى در ميان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر ، و يا با وجدانتر بود ، به همين دليل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود ، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت : اگر اصرار داريد كارى بكنيد يوسف را نكشيد ، بلكه او را در قعر چاهى بيفكنيد ( بگونه اى كه سالم بماند ) تا بعضى از راهگذران و قافله ها او را بيابند و با خود ببرند و از چشم ما و پدر دور شود ( قال قائل منهم لا تقتلوا يوسف و القوه فى غيابت الجب يلتقطه بعض السيارة ان كنتم فاعلين ) .

نكته ها :
1 - جب به معنى چاهى است كه آنرا سنگ چين نكرده اند ، و شايد
 

Back Index