|
بعدی
تفسير نمونه ج : 9 ص : 109
آزموديم كه پيروان مكتبهاى غير اسلامى در برابر طاغوت ، شكست خوردند جز آن گروهى كه
به مكتب اسلام و اهلبيت و برنامه هاى انقلابى آنها پناه بردند .
وَ قِيلَ يَأَرْض ابْلَعِى مَاءَكِ وَ يَسمَاءُ أَقْلِعِى وَ غِيض الْمَاءُ وَ
قُضىَ الأَمْرُ وَ استَوَت عَلى الجُْودِى وَ قِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ
الظلِمِينَ(44)
ترجمه :
44 - و گفته شد اى زمين آبت را فرو بر ، و اى آسمان خوددارى كن ، و آب فرو نشست و
كار پايان يافت ، و ( كشتى ) بر ( دامنه كوه ) جودى پهلو گرفت و ( در اين هنگام )
گفته شد : دور باد قوم ستمگر !
تفسير :
پايان يك ماجرا .
همانگونه كه در آيات گذشته بطور اجمال و سر بسته خوانديم ، سرانجام امواج خروشان آب
همه جا را فرا گرفت ، آب بالا و بالاتر آمد ، گنهكاران بى خبر به گمان اينكه يك
طوفان عادى است به نقاط مرتفع و بر آمدگيها و كوههاى زمين پناه بردند ، اما آب از
آن هم گذشت و همه جا در زير آب پنهان شد ، اجسام بى جان طغيانگران ، و باقيمانده
خانه ها و وسائل زندگانيشان در لابلاى كفها روى آب به چشم مى خورد ! نوح زمام كشتى
را به دست خدا سپرده ، امواج كشتى را به هر سو مى برد در روايات آمده است كه شش ماه
تمام ( از آغاز ماه رجب تا پايان ماه ذى الحجة و به روايتى از دهم ماه رجب تا روز
عاشورا ) اين كشتى سرگردان بود و نقاط
تفسير نمونه ج : 9 ص : 110
مختلفى و حتى طبق پاره اى از روايات سر زمين مكه و اطراف خانه كعبه را سير كرد .
سرانجام فرمان پايان مجازات و بازگشت زمين به حالت عادى صادر شد .
آيه فوق چگونگى اين فرمان و جزئيات و نتيجه آن را در عبارات بسيار كوتاه و مختصر و
در عين حال فوق العاده رسا و زيبا در ضمن شش جمله بيان مى كند و مى گويد : به زمين
دستور داده شد ، اى زمين آبت را در كام فرو بر ! ( و قيل يا ارض ابلعى مائك ) .
و به آسمان دستور داده شد اى آسمان دست نگهدار ( و يا سماء اقلعى ) و آب فرو نشست (
و غيض الماء ) .
و كار پايان يافت ( و قضى الامر ) .
و كشتى بر دامنه كوه جودى پهلو گرفت ( و استوت على الجودى ) در اين هنگام گفته شد :
دور باد قوم ستمگر ! ( و قيل بعدا للقوم الظالمين ) .
تعبيرات آيه فوق بقدرى رسا و دلنشين است و در عين كوتاهى گويا و زنده ، و با تمام
زيبائى آنقدر تكان دهنده و كوبنده است كه به گفته جمعى از دانشمندان عرب اين آيه
فصيحترين و بليغترين آيات قرآن محسوب مى شود ، هر چند همه آيات قرآن در سر حد اعجاز
از فصاحت و بلاغت است .
شاهد گوياى اين سخن همان است كه در روايات و تواريخ اسلامى مى خوانيم كه گروهى از
كفار قريش ، به مبارزه با قرآن برخاستند و تصميم گرفتند آياتى همچون آيات قرآن
ابداع كنند ، علاقمندانشان براى مدت چهل روز بهترين غذاها و مشروبات مورد علاقه
آنان بر ايشان تدارك ديدند ، مغز گندم خالص ، گوشت گوسفند و شراب كهنه ! تا با خيال
راحت به تركيب جمله هائى همانند قرآن بپردازند ! .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 111
اما هنگامى كه به آيه فوق رسيدند ، چنان آنها را تكان داد كه بعضى به بعض ديگر نگاه
كردند و گفتند اين سخنى است كه هيچ كلامى شبيه آن نيست ، و اصولا شباهت به كلام
مخلوقين ندارد ، اين را گفتند و از تصميم خود منصرف شدند و مايوسانه پراكنده گشتند
.
جودى كجا است ؟
بسيارى از مفسران گفته اند جودى كه محل پهلو گرفتن كشتى نوح در آيه فوق معرفى شده
كوه معروفى است در نزديكى موصل بعضى ديگر از مفسرين آن را كوهى در حدود شام و يا
نزديك آمد و يا در شمال عراق دانسته اند .
در كتاب مفردات راغب آن را كوهى در ميان موصل و الجزيره ( نام منطقه اى است در شمال
عراق و آن غير از الجزائر و الجزيره معروف امروز است ) بعيد نيست كه همه اينها به
يك معنى باز گردد زيرا موصل و آمد و جزيره همه جزء مناطق شمالى عراق و نزديك شام مى
باشند .
بعضى ديگر از مفسران احتمال داده اند كه منظور از جودى هر كوه و زمين محكمى است ،
يعنى كشتى نوح بر يك زمين محكم كه براى پياده شدن سرنشينانش آماده بود پهلو گرفت ،
ولى مشهور و معروف همان معنى اول است .
در كتاب اعلام قرآن در باره كوه جودى تحقيق و تتبعى شده است كه در ذيل مى آوريم :
جودى نام كوهى است كه كشتى نوح بر فراز آن به خاك نشسته و نام آن در
تفسير نمونه ج : 9 ص : 112
سوره هود آيه 44 كه قريب المضمون با مندرجات تورات است ذكر شده است ... نسبت به محل
كوه جودى سه قول اظهار شده است :
1 - بنا بر قول اصفهانى ، كوه جودى در عربستان است و يكى از دو كوهى است كه در
قلمرو قبيله طى واقعست .
2 - كوه جودى سلسله كار دين است كه در شمال شرقى جزيره ابن عمر در مشرق دجله ،
نزديك به موصل ، واقع است ، و اكراد آن را به لهجه خود كاردو و يونانيان جوردى و
اعراب آن را جودى خوانده اند .
در تر گوم يعنى ترجمه كلدانى تورات ، و همچنين در ترجمه سريانى تورات ، محل به خاك
نشستن كشتى نوح ، قلعه كوه اكراد كاردين معين شده است .
جغرافيون عرب نيز جودى مذكور در قرآن را بر اين كوه منطبق كرده اند و گفته اند كه
تخته پاره هاى كشتى نوح در قله اين كوه تا زمان بنى عباس باقى بوده است و مشركين آن
را زيارت ميكرده اند .
در داستانهاى بابلى داستانى شبيه به داستان توفان نوح موجود است ، به علاوه مى توان
احتمال داد كه دجله طغيان كرده باشد و مردم آن حدود دچار طوفان شده باشند .
در كوه جودى كتيبه هاى آشورى موسوم به كتيبه هاى ميسر موجود است و در اين كتيبه ها
نام ارارتو ديده شده است .
3 - در ترجمه فعلى تورات محل به خاك نشستن كشتى نوح كوهاى آرارات تعيين شده و آن
كوه ماسيس واقع در ارمنستان است .
نويسنده قاموس كتاب مقدس معنى اوليه را ملعون ضبط كرده و گفته است : بنا بر روايات
، كشتى نوح بر فراز اين كوه به خاك نشست ، و آن را عربها جودى مى نامند ، و
ايرانيان كوه نوح و تركان آن را كرداغ به معنى كوه سراشيب مى خوانند و در نزديكى
ارس واقع است .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 113
تا قرن پنجم ارامنه در ارمنستان كوهى به نام جودى نمى شناختند ، و از آن قرن شايد
بر اثر اشتباه مترجمين تورات كه كوه اكراد را كوه آرارات ترجمه كرده اند براى علماء
ارمنى چنين تصورى پيدا شده است .
شايد مجوز اين تصور آن بوده است كه آشوريان بر كوههاى شمال و جنوب درياچه وان نام
آرارات يا آرارتو ، ميداده اند .
مى گويند كه حضرت نوح بر فراز كوه جودى پس از فرو نشستن توفان ، مسجدى ساخت و
ارامنه هم مى گويند كه در پاى كوه جادى قريه ثمانين يا ثمان نخستين محلى بوده كه
همراهان نوح بدان فرود آمده اند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 114
وَ نَادَى نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَب إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلى وَ إِنَّ وَعْدَك
الْحَقُّ وَ أَنت أَحْكَمُ الحَْكِمِينَ(45) قَالَ يَنُوحُ إِنَّهُ لَيْس مِنْ
أَهْلِك إِنَّهُ عَمَلٌ غَيرُ صلِح فَلا تَسئَلْنِ مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ إِنى
أَعِظك أَن تَكُونَ مِنَ الْجَهِلِينَ(46) قَالَ رَب إِنى أَعُوذُ بِك أَنْ
أَسئَلَك مَا لَيْس لى بِهِ عِلْمٌ وَ إِلا تَغْفِرْ لى وَ تَرْحَمْنى أَكن مِّنَ
الْخَسِرِينَ(47)
ترجمه :
45 - نوح به پروردگارش عرض كرد پروردگارا ! پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در
مورد نجات خاندانم ) حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى .
46 - فرمود : اى نوح ! او از اهل تو نيست ! او عمل غير صالحى است ، بنابراين آنچه
را از آن آگاه نيستى از من مخواه ، من به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى !
47 - عرض كرد : پروردگارا ! من به تو پناه مى برم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن
آگاهى ندارم ، و هر گاه مرا نبخشى و بر من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود .
تفسير : سرگذشت دردناك فرزند نوح
در آيات گذشته خوانديم كه فرزند نوح ، نصيحت و اندرز پدر را نشنيد و تا آخرين نفس
دست از لجاجت و خيره سرى بر نداشت و سرانجام در ميان امواج طوفان گرفتار و غرق شد .
آيات مورد بحث قسمت ديگرى از همين ماجرا را بيان مى كند و آن اينكه وقتى نوح فرزند
خود را در ميان امواج ديد ، عاطفه پدرى به جوش آمد و به ياد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 115
وعده الهى در باره نجات فرزندش افتاد ، رو به درگاه خدا كرد و گفت : پروردگارا !
فرزندم از اهل من و خاندان من است ، و تو وعده فرمودى كه خاندان مرا از طوفان و
هلاكت رهائى بخشى ، و تو از همه حكم كنندگان برترى ، و در وفاى به عهد از همه ثابت
ترى ( و نادى نوح ربه فقال رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين
) .
اين وعده اشاره به همان چيزى است كه در آيه 40 همين سوره آمده است ، آنجا كه مى
فرمايد : قلنا احمل فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول : ما به
نوح فرمان داديم كه از هر نوعى از انواع حيوانات يك جفت بر كشتى سوار كن و همچنين
خانواده خود را جز آن كسى كه به فرمان خدا محكوم به نابودى است .
نوح چنين فكر مى كرد كه منظور از جمله الا من سبق عليه القول تنها همسر بى ايمان و
مشرك او است ، و فرزندش كنعان جزء آنها نيست ، و لذا چنين سخنى را به پيشگاه خدا
عرضه داشت .
اما بلافاصله پاسخ شنيد ، پاسخى تكان دهنده و روشنگر از يك واقعيت بزرگ واقعيتى كه
پيوند مكتبى را ما فوق پيوند نسبى و خويشاوندى قرار مى دهد .
اى نوح ! او از اهل تو نيست ! ( قال يا نوح انه ليس من اهلك ) .
بلكه او عملى است غير صالح ( انه عمل غير صالح ) .
فرد ناشايسته اى است كه بر اثر بريدن پيوند مكتبيش از تو ، پيوند خانوادگيش به چيزى
شمرده نمى شود .
حال كه چنين است ، چيزى را كه به آن علم ندارى از من تقاضا مكن ( فلا تسئلن ما ليس
لك به علم ) .
من به تو موعظه مى كنم تا از جاهلان نباشى ( انى اعظك ان تكون
تفسير نمونه ج : 9 ص : 116
من الجاهلين ) .
نوح دريافت كه اين تقاضا از پيشگاه پروردگار درست نبوده است و هرگز نبايد نجات چنين
فرزندى را مشمول وعده الهى بر نجات خاندانش بداند ، لذا رو به درگاه پروردگار كرد و
گفت : پروردگارا من به تو پناه مى برم از اينكه چيزى از تو بخواهم كه به آن آگاهى
ندارم قال انى اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لى به علم ) .
و اگر مرا نبخشى و مشمول رحمتت قرار ندهى از زيانكاران خواهم بود ( و ان لا تغفر لى
و ترحمنى اكن من الخاسرين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد :
1 - چرا فرزند نوح ، عمل غير صالح بود ؟
بعضى از مفسران معتقدند كه در اين آيه كلمه اى در تقدير است ، و در اصل مفهومش چنين
است انه ذو عمل غير صالح : فرزند تو داراى عمل غير صالح است .
ولى با توجه به اينكه گاهى انسان در انجام يك كار آنچنان پيش مى رود كه گويا عين آن
عمل مى شود در ادبيات زبانهاى مختلف به هنگام مبالغه اين تعبير فراوان ديده مى شود
، مثلا گفته مى شود فلانكس سرا پا عدل و سخاوت است ، و يا فلان شخص سرا پا دزدى و
فساد است ، گوئى آنچنان در آن عمل غوطهور گشته كه ذات او عين آن عمل گشته است .
اين پيامبر زاده نيز آنقدر با بدان بنشست و در اعمال زشت و افكار نادرستشان غوطهور
گشت كه گوئى وجودش تبديل به يك عمل غير صالح شد .
بنابراين تعبير فوق در عين اينكه بسيار كوتاه و مختصر است ، گوياى يك
تفسير نمونه ج : 9 ص : 117
واقعيت مهم در مورد فرزند نوح مى باشد ، يعنى اى نوح اگر نادرستى و ظلم و فساد در
وجود اين فرزند سطحى بود ، امكان شفاعت در باره او مى رفت ، اما اكنون كه سرا پا
غرق فساد و تباهى است ، جاى شفاعت نيست ، اصلا حرفش را نزن ! .
و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين فرزند حقيقتا ، فرزند او نبود ( يا
فرزندى نامشروع بود ، يا فرزند مشروع همسرش از شوهر ديگرى بوده است ) مطلب درستى به
نظر نمى رسد ، زيرا جمله انه عمل غير صالح در واقع به منزله علت است براى انه ليس
من اهلك يعنى اينكه مى گويم از اهل تو نيست براى آن است كه از نظر عمل و كردار با
تو فاصله گرفته است هر چند نسب او با تو پيوند دارد .
2 - با توجه به گفتار نوح در آيات فوق و پاسخى كه خداوند به او داد اين سؤال پيش مى
آيد كه چگونه نوح توجه به اين مساله نداشت كه فرزندش كنعان مشمول وعده الهى نيست .
پاسخ اين سؤال را مى توان از اين راه داد ، كه اين فرزند - همانگونه كه سابقا هم
اشاره شد - وضع كاملا مشخصى نداشته ، گاهى با مؤمنان و گاهى با كافران بود ، و چهره
منافق گونه او ، هر كس را ظاهرا به اشتباه مى انداخت .
به علاوه احساس مسئوليت شديدى كه نوح در رابطه با فرزندش مى كرد ، و عشق و علاقه
طبيعى كه هر پدرى به فرزندش دارد - و پيامبران نيز از اين قانون مستثنى نيستند -
سبب شد كه چنين درخواستى را از خداوند بكند .
اما به محض اينكه از واقعيت امر آگاه شد ، فورا در مقام عذر خواهى به درگاه خداوند
و طلب عفو بر آمد ، هر چند گناهى از او سر نزده بود ، اما مقام و موقعيت پيامبر
ايجاب مى كند كه بيش از اين مراقب گفتار و رفتار خود باشد ، همين ترك اولى براى او
با آن شخصيت ، بزرگ بود و به همين دليل از
تفسير نمونه ج : 9 ص : 118
پيشگاه خدا تقاضاى بخشش كرد .
و از اينجا پاسخ سؤال ديگرى نيز روشن مى شود كه مگر انبياء گناه مى كنند كه تقاضاى
آمرزش نمايند .
3 - آنجا كه پيوندها گسسته مى شود ؟
آيات فوق يكى ديگر از عاليترين درسهاى انسانى و تربيتى را در ضمن بيان سرگذشت نوح
منعكس مى كند ، درسى كه در مكتبهاى مادى مطلقا مفهوم ندارد اما در يك مكتب الهى و
معنوى يك اصل اساسى است .
پيوندهاى مادى ( نسب ، خويشاوندى ، دوستى و رفاقت ) در مكتبهاى آسمانى هميشه تحت
الشعاع پيوندهاى معنوى است .
در اين مكتب نور چشمى و امتياز خويشاوندى در برابر پيوند مكتبى و معنوى مفهومى
ندارد .
آنجا كه رابطه مكتبى وجود دارد ، سلمان فارسى دور افتاده كه نه از خاندان پيغمبر
(صلى الله عليهوآلهوسلّم) و نه از قريش ، و نه حتى از اهل مكه بود ، بلكه اصولا از
نژاد عرب نبود ، طبق حديث معروف سلمان منا اهل البيت سلمان از خانواده ما است جزء
خاندان پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) محسوب مى شود ، ولى فرزند واقعى و بلا فصل
پيامبرى همچون نوح بر اثر گسستن پيوند مكتبيش با پدر ، آنچنان طرد مى شود كه با انه
ليس من اهلك روبرو مى گردد .
ممكن است چنين مساله مهمى براى آنها كه مادى مى انديشند گران آيد اما اين واقعيتى
است كه در تمام اديان آسمانى به چشم مى خورد .
به همين دليل در احاديث اهلبيت (عليهم السلام) در باره شيعيانى كه تنها نام تشيع بر
خود مى گذارند ، و اثر چشمگيرى از تعليمات و برنامه هاى عملى اهلبيت (عليهم السلام)
در زندگانى آنها ديده نمى شود جمله هاى صريح و تكان دهنده اى مى خوانيم كه
تفسير نمونه ج : 9 ص : 119
بيانگر همان روشى است كه قرآن در آيات فوق ، پيش گرفته است .
از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) نقل شده كه روزى از دوستان خود پرسيد :
مردم اين آيه را چگونه تفسير مى كنند انه عمل غير صالح يكى از حاضران عرض كرد بعضى
معتقدند كه معنى آن اين است كه فرزند نوح ( كنعان ) فرزند حقيقى او نبود .
امام فرمود : كلا لقد كان ابنه و لكن لما عصى الله نفاه عن ابيه كذا من كان منالم
يطع الله فليس منا : نه چنين نيست ، او براستى فرزند نوح بود ، اما هنگامى كه گناه
كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بيرون گذاشت خداوند فرزندى او را نفى كرد ،
همچنين كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نكنند ، از ما نيستند .
4 - مسلمانان مطرود !
بى مناسبت نيست كه با الهام از آيه فوق اشاره به قسمتى از احاديث اسلامى كنيم كه
آنها نيز گروههاى زيادى را كه ظاهرا در زمره مسلمانان و يا پيروان مكتب اهلبيت
هستند ، مطرود دانسته و آنان را از صف مؤمنان و شيعيان خارج مى سازد :
1 - پيامبر اسلام مى فرمايد : من غش مسلما فليس منا : آنكس كه با برادران مسلمانش
تقلب و خيانت كند از ما نيست .
2 - امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : ليس بولى لى من اكل مال مؤمن حراما كسى كه
مال مؤمنى را به گناه بخورد ، دوست من نيست .
3 - پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) مى فرمايد : الا و من اكرمه الناس اتقاء شره
فليس منى :
تفسير نمونه ج : 9 ص : 120
بدانيد كسى كه مردم او را به خاطر اجتناب از شرش گرامى دارند از من نيست
4 - امام فرمود : ليس من شيعتنا من يظلم الناس : كسى كه به مردم ستم مى كند شيعه ما
نيست
5 - امام كاظم فرمود : ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم : كسيكه هر روز به حساب
خويش نرسد از ما نيست .
6 - پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) فرمود : من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم
يجبه فليس بمسلم كسى كه صداى انسانى را بشنود كه فرياد مى زند اى مسلمانان به دادم
برسيد و كمكم كنيد ، كسى كه اين فرياد را بشنود و پاسخ نگويد مسلمان نيست .
7 - امام باقر (عليه السلام) به يكى از يارانش به نام جابر فرمود : و اعلم يا جابر
بانك لا تكون لنا وليا حتى لو اجتمع عليك اهل مصرك و قالوا انت رجل سوء لم يحزنك
ذلك و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك و لكن اعرض نفسك على كتاب الله : اى جابر
! بدان كه تو دوست ما نخواهى بود تا زمانى كه اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و
بگويند تو آدم بدى هستى غمگين نشوى و اگر همه بگويند تو آدم خوبى هستى خوشحال نشوى
، بلكه خود را بر كتاب خدا قرآن عرضه دارى و ضوابط خوبى و بدى را از آن بگيرى و بعد
ببينى از كدام گروهى .
اين احاديث خط بطلان بر پندارهاى كسانى كه تنها به اسم قناعت مى كنند و از عمل و
ارتباط مكتبى در ميان آنها خبرى نيست مى كشد ، و به وضوح ثابت مى كند كه در مكتب
پيشوايان الهى آنچه اصل اساسى و زير بنائى است ، همان ايمان به مكتب و عمل به
برنامه هاى آن است ، و همه چيز بايد با اين مقياس سنجيده شود .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 121
قِيلَ يَنُوحُ اهْبِط بِسلَم مِّنَّا وَ بَرَكَت عَلَيْك وَ عَلى أُمَم مِّمَّن
مَّعَك وَ أُمَمٌ سنُمَتِّعُهُمْ ثمَّ يَمَسهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ(48) تِلْك
مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْك مَا كُنت تَعْلَمُهَا أَنت وَ لا
قَوْمُك مِن قَبْلِ هَذَا فَاصبرْ إِنَّ الْعَقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ(49)
ترجمه :
48 - ( به نوح ) گفته شد : اى نوح ! با سلامت و بركت از ناحيه ما بر تو و بر تمام
امتهائى كه با تواند ، فرود آى ، و امتهائى نيز هستند كه ما آنها را از نعمتها بهره
مند مى سازيم سپس عذاب دردناكى از سوى ما به آنها مى رسد .
49 - اينها از خبرهاى غيب است كه به تو ( اى پيامبر ) وحى مى كنيم ، نه تو و نه قوم
تو اينها را قبل از اين نمى دانستيد ، بنابراين صبر و استقامت كن كه عاقبت از آن
پرهيزكاران است .
تفسير : نوح به سلامت فرود آمد
اين آيات آخرين آياتى است كه در باره نوح و سرگذشت عبرت انگيزش در اين سوره آمده
است كه در آن اشاره به فرود آمدن نوح از كشتى و تجديد حيات و زندگى عادى بر روى
زمين شده است .
در نخستين آيه مى گويد : به نوح خطاب شد كه به سلامت و با بركت از ناحيه ما بر تو و
بر آنها كه با تواند فرود آى ( قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على امم
ممن معك ) بدون شك طوفان همه آثار حيات را در هم كوبيده بود ، و طبعا زمينهاى آباد
مراتع سر سبز و باغهاى خرم ، همگى ويران شده بودند ، و در اين هنگام بيم آن مى رفت
كه نوح و يارانش از نظر زندگى و تغذيه در مضيقه شديد قرار گيرند ، اما
تفسير نمونه ج : 9 ص : 122
خداوند به اين گروه مؤمنان اطمينان داد كه درهاى بركات الهى به روى شما گشوده خواهد
شد و از نظر زندگى هيچگونه نگرانى به خود راه ندهند .
به علاوه ممكن بود نگرانى ديگرى از نظر سلامت براى نوح و پيروانش پيدا شود كه زندگى
كردن در مجاورت اين باتلاقها و مردابهاى باقيمانده از طوفان ممكن است سلامت آنها را
به خطر افكند ، لذا خداوند در اين زمينه نيز به آنها اطمينان داد كه هيچگونه خطرى
شما را تهديد نمى كند و آن كس كه طوفانرا براى نابودى طغيانگران فرستاد ، هم او مى
تواند محيطى سالم و پر بركت براى مؤمنان فراهم سازد .
اين جمله كوتاه به ما مى فهماند كه قرآن تا چه اندازه به ريزه كاريهاى مسائل اهميت
مى دهد و آنها را در عباراتى بسيار فشرده و زيبا منعكس مى سازد .
كلمه امم جمع امت است ، و اين تعبير مى رساند كه همراه نوح امتهائى بودند ، اين
عبارت ممكن است به خاطر آن باشد كه افرادى كه با نوح بودند هر يك سرچشمه پيدايش
قبيله و امتى گشتند و يا اينكه واقعا آنها كه با نوح بودند هر گروهى از قوم و قبيله
اى بودند كه مجموعا امتهائى تشكيل مى دادند .
اين احتمال نيز وجود دارد كه امم اصناف حيوانى را كه با نوح بودند نيز شامل گردد ،
زيرا در قرآن مجيد كلمه امت بر آنها نيز اطلاق شده است ، چنانكه در سوره انعام آيه
38 مى خوانيم : و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم :
هيچ جنبنده اى در روى زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود
ندارد مگر اينكه آنها نيز امتهائى مثل شما هستند بنابراين همانگونه كه نوح و يارانش
به لطف بى پايان پروردگار در برابر آنهمه مشكلات زندگى بعد از طوفان در سلامت و
بركت زيستند ، انواع جاندارانى كه با نوح از كشتى پياده شدند و گام به روى زمين
گذاشتند ، نيز اين سلامت و مصونيت را به لطف الهى داشتند ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 123
سپس اضافه ميكند با اين همه باز در آينده از نسل همين مؤمنان ، امتهائى به وجود مى
آيند كه انواع نعمتها را به آنها مى بخشيم ، ولى آنها در غرور و غفلت فرو مى روند
سپس عذاب دردناك ما به آنها مى رسد ( و امم سنمتعهم ثم يمسهم منا عذاب اليم ) بنا
بر اين چنين نيست كه اين انتخاب اصلح ، و اصلاح نوع انسانى از طريق طوفان آخرين
انتخاب ، و آخرين اصلاح باشد ، بلكه باز هم تا زمانى كه نوع آدمى به عاليترين مرحله
رشد و تكامل برسد ، به خاطر سوء استفاده كردن از آزادى اراده ، گاه در راه شر و
فساد قدم مى گذارد و باز همان برنامه مجازات در اين جهان و سراى ديگر دامنش را مى
گيرد .
جالب اينكه در جمله فوق فقط مى گويد : سنمتعهم بزودى آنها را از انواع نعمتها بهره
مند مى كنيم ، و بلا فاصله سخن از عذاب و مجازات آنها مى گويد ، اشاره به اينكه
بهرهورى از نعمت فراوان در افراد كم ظرفيت و ضعيف الايمان به جاى اينكه حس شكر
گزارى و اطاعت را بيدار كند ، غالبا بر طغيان و غرور آنها مى افزايد ، و به دنبال
آن رشته هاى بندگى خدا را پاره مى كند .
جمله اى كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان از يكى از مفسران در ذيل اين آيه نقل كرده
جالب است ، آنجا كه مى گويد هلك المستمتعون فى الدنيا لان الجهل يغلب عليهم و
الغفلة ، فلا يتفكرون الا فى الدنيا و عمارتها و ملاذها : صاحبان نعمت در دنيا هلاك
و گمراه شدند چرا كه جهل و غفلت بر آنها غالب مى شود و جز در فكر دنيا و لذتهاى آن
نيستند اين واقعيت در زندگى كشورهاى متنعم و ثروتمند دنيا به خوبى ديده مى شود كه
آنها غالبا در فساد غوطهورند ، نه تنها به فكر مستضعفان جهان نيستند ، بلكه روز
بروز طرحى تازه براى مكيدن هر چه بيشتر خون آنها مى ريزند .
به همين دليل بسيار مى شود كه خداوند جنگها و حوادث دردناكى كه نعمتها را موقتا سلب
مى كند ، بر آنها فرو مى ريزد ، شايد بيدار شوند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 124
در آخرين آيه كه با آن داستان نوح در اين سوره پايان مى گيرد ، يك اشاره كلى به
تمام آنچه گذشت مى كند و مى فرمايد : اينها همه از اخبار غيب است كه به تو ( اى
پيامبر ) وحى مى كنيم ( تلك من انباء الغيب نوحيها اليك ) .
هيچگاه نه تو و نه قوم تو قبل از اين از آن آگاهى نداشتيد ( ما كنت تعلمها انت و لا
قومك من قبل هذا ) .
با توجه به آنچه شنيدى و آنهمه مشكلاتى كه نوح در دعوتش با آن روبرو بود ، و با اين
حال استقامت ورزيد ، تو هم صبر و استقامت كن ، چرا كه سرانجام پيروزى براى
پرهيزكاران است ( فاصبر ان العاقبة للمتقين ) .
1 - آيه اخير به چند نكته اشاره مى كند :
1 - بيان داستان انبياء به صورت واقعى و خالى از هر گونه خرافه و تحريف تنها از
طريق وحى آسمانى ممكن است و گرنه كتب تاريخ پيشينيان آنقدر با اسطوره ها و افسانه
ها آميخته شده كه شناخت حق از باطل در آن ممكن نيست و هر قدر بيشتر به عقب بر مى
گرديم ، اين آميختگى بيشتر مى شود .
بنابراين بيان سر گذشت انبياء و اقوام پيشين ، خالى از هر گونه خرافات ، خود يكى از
نشانه هاى حقانيت قرآن و پيامبر اسلام است
2 - از اين آيه استفاده مى شود كه بر خلاف آنچه برخى مى پندارند ، پيامبران از علم
غيب آگاهى داشتند ، منتها اين آگاهى از طريق الهى و به مقدارى كه خدا
تفسير نمونه ج : 9 ص : 125
مى خواست بود ، نه اينكه از پيش خود چيزى بدانند و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات
نفى علم غيب شده اشاره به همين است كه علم آنها ذاتى نيست بلكه فقط از ناحيه خدا
است .
3 - اين آيه واقعيت ديگرى را نيز روشن مى كند كه بيان سرگذشت انبياء و اقوام گذشته
در قرآن تنها درسى براى امت اسلامى نيست ، بلكه علاوه بر اين يك نوع دلدارى و تسلى
خاطر و تقويت اراده و روحيه براى پيامبر (صلى الله عليهوآلهوسلّم) نيز هست ، چرا كه
او هم بشر است ، و بايد از اين طريق در مكتب الهى درس بخواند و براى مبارزه با
طاغوتهاى عصر خويش آماده تر شود ، و از انبوه مشكلاتى كه بر سر راهش وجود دارد
نهراسد يعنى همان گونه كه نوح با آنهمه گرفتاريهاى طاقت فرسا صبر و استقامت به خرج
داد ، و به ايمان آوردن يك عده بسيار كم در عمر طولانى معروفش دلخوش بود ، تو هم
بايد صبر و استقامت را در هر حال از دست ندهى .
در اينجا داستان نوح را با تمام شگفتيها و عبرتهايش رها كرده و به سراغ پيامبر بزرگ
ديگرى يعنى هود كه اين سوره به نام او ناميده شده است مى رويم :
تفسير نمونه ج : 9 ص : 126
وَ إِلى عَاد أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ
إِلَه غَيرُهُ إِنْ أَنتُمْ إِلا مُفْترُونَ(50) يَقَوْمِ لا أَسئَلُكمْ عَلَيْهِ
أَجْراً إِنْ أَجْرِى إِلا عَلى الَّذِى فَطرَنى أَ فَلا تَعْقِلُونَ(51) وَ
يَقَوْمِ استَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السمَاءَ
عَلَيْكم مِّدْرَاراً وَ يَزِدْكمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا
مجْرِمِينَ(52)
ترجمه :
50 - ( ما ) بسوى ( قوم ) عاد ، برادرشان هود را فرستاديم ، ( به آنها ) گفت اى قوم
من ! الله را پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست ، شما فقط تهمت مى زنيد .
51 - اى قوم من ! من از شما پاداشى نمى طلبم ، پاداش من فقط بر كسى است كه مرا
آفريده ، آيا نمى فهميد ؟
52 - و اى قوم من ! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد سپس به سوى او باز گرديد تا (
باران ) آسمان را پى درپى بر شما بفرستد و نيروئى بر نيروى شما بيفزايد ، و روى (
از حق ) بر نتابيد و گناه نكنيد .
تفسير : بت شكن شجاع
همانگونه كه گفتيم در اين سوره داستان دعوت پنج پيامبر بزرگ و شدائد و سختيهاى اين
دعوتها و نتائج آنها بيان شده است ، در آيات قبل سخن از نوح بود و اكنون نوبت به
هود مى رسد .
همه اين پيامبران داراى يك منطق و يك هدف بودند ، آنها براى نجات
تفسير نمونه ج : 9 ص : 127
بشريت از انواع اسارتها ، و دعوت به سوى توحيد با تمام ابعادش قيام كردند ، شعار
همه آنها ايمان و اخلاص و تلاش و كوشش و استقامت در راه خدا بود ، واكنش اقوام
مختلف در برابر همه آنان نيز تند و خشن و توام با انواع قهرها و فشارها بود .
در نخستين آيه از اين ماجرا مى فرمايد : ما به سوى قوم عاد برادرشان هود را
فرستاديم ( و الى عاد اخاهم هودا ) .
در اينجا از هود تعبير به برادر مى كند ، اين تعبير يا به خاطر آن است كه عرب از
تمام افراد قبيله تعبير به برادر مى كند چرا كه در ريشه نسب با هم مشتركند ، مثلا
به يك نفر از طايفه بنى اسد اخو اسدى مى گويد و از طايفه مذحج ، اخو مذحج .
و يا اشاره به اين است كه رفتار هود مانند ساير انبياء با قوم خود كاملا برادرانه
بود ، نه در شكل يك امير و فرمانده ، و يا حتى يك پدر نسبت به فرزندان ، بلكه همچون
يك برادر در برابر برادران ديگر بدون هر گونه امتياز و برترى جوئى .
نخستين دعوت هود ، همان دعوت تمام انبيا بود ، دعوت به سوى توحيد و نفى هر گونه شرك
: هود به آنها گفت اى قوم من ! خدا را پرستش كنيد ( قال يا قوم اعبدوا الله ) .
چرا كه هيچ اله و معبود شايسته جز او وجود ندارد ( ما لكم من اله غيره ) .
شما در اعتقادى كه به بتها داريد در اشتباهيد و به خدا افترا مى بنديد ( ان انتم
الا مفترون ) .
اين بتها نه شريك او هستند و نه منشا خير و شر و هيچ كارى از آنها ساخته نيست ، چه
افترا و تهمتى از اين بالاتر كه براى چنين موجودات بى ارزشى اين همه مقام قائل شويد
.
تفسير نمونه ج : 9 ص : 128
هود (عليه السلام) سپس اضافه كرد اى قوم من ! من در دعوت خودم هيچگونه چشمداشتى از
شما ندارم ، هيچگونه پاداشى از شما نمى خواهم تا گمان كنيد فرياد و جوش و خروش من
براى رسيدن به مال و مقام است ، و يا شما به خاطر سنگينى بار پاداشى كه مى خواهيد
براى من در نظر بگيريد تن به تسليم ندهيد .
( يا قوم لا اسئلكم عليه اجرا ) .
تنها اجر و پاداش من بر آن كسى است كه مرا آفريده به من روح و جسم بخشيده و در همه
چيز مديون او هستم همان خالق و رازق من ( ان اجرى الا على الذى فطرنى ) .
اصولا من اگر گامى براى هدايت و سعادت شما بر مى دارم به خاطر اطاعت فرمان او است و
بنابراين بايد اجر و پاداش از او بخواهم نه از شما .
به علاوه مگر شما چيزى از خود داريد كه به من بدهيد هر چه شما داريد از ناحيه او
است آيا نمى فهميد ؟ ( افلا تعقلون ) .
سرانجام براى تشويق آنها و استفاده از تمام وسائل ممكن براى بيدار ساختن روح حق
طلبى اين قوم گمراه ، متوسل به بيان پاداشهاى مادى مشروط ميشود كه خداوند در اختيار
مؤمنان در اين جهان مى گذارد و مى گويد : اى قوم من ! از خدا بخاطر گناهانتان طلب
بخشش كنيد ( و يا قوم استغفروا ربكم ) .
سپس توبه كنيد و به سوى او باز گرديد ( ثم توبوا اليه ) .
اگر شما چنين كنيد به آسمان فرمان مى دهد قطره هاى حياتبخش باران را بر شما پى درپى
فرو فرستد ( يرسل السماء عليكم مدرارا )
تفسير نمونه ج : 9 ص : 129
تا كشت و زرع و باغهاى شما به كم آبى و بى آبى تهديد نشوند و همواره سرسبز و خرم
باشند .
به علاوه در سايه ايمان و تقوا و پرهيز از گناه و بازگشت به - سوى خدا نيروئى بر
نيروى شما مى افزايد ( و يزدكم قوة الى قوتكم ) .
هرگز فكر نكنيد كه ايمان و تقوا از نيروى شما مى كاهد ، نه هرگز .
بلكه نيروى جسمانى شما را با بهره گيرى از نيروى معنوى افزايش مى دهد و با اين
پشتوانه مهم قادر خواهيد بود اجتماعى آباد ، جمعيتى انبود ، اقتصادى سالم ، و ملتى
پرقدرت و آزاد و مستقل داشته باشيد .
بنا بر اين از راه حق روى بر نتابيد و در جاده گناه قدم مگذرايد ( و لا تتولوا
مجرمين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد :
1 - توحيد خمير مايه دعوت همه پيامبران
تاريخ انبياء نشان مى دهد كه همه آنها دعوت خود را از توحيد و نفى شرك و هر گونه بت
پرستى آغاز كردند ، و در واقع هيچ اصلاحى در جوامع انسانى بدون اين دعوت ميسر نيست
، چرا كه وحدت جامعه و همكارى و تعاون و ايثار و فداكارى همه امورى هستند كه از
ريشه توحيد معبود سيراب مى شوند .
اما شرك سرچشمه هر گونه پراكندگى و تضاد و تعارض و خودكامگى و خودمحورى و
انحصارطلبى است ، و پيوند اين مفاهيم با شرك و بت پرستى به مفهوم وسيعش چندان مخفى
نيست .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 130
آن كس كه خود محور يا انحصار طلب است تنها خويشتن را مى بيند و به همين دليل مشرك
است ، توحيد قطره وجود يك فرد را در اقيانوس پهناور جامعه حل مى كند ، موحد چيزى جز
يك واحد بزرگ يعنى سراسر جامعه انسانى و بندگان خدا نمى بيند .
برترى جويان از نوعى ديگر از انواع شرك مايه مى گيرند ، و همچنين آنها كه دائما با
همنوعانشان در جنگ و ستيزند و منافع خود را از منافع ديگران جدا مى بينند ، اين
دوگانگى و چندگانگى چيزى جز شرك در چهره هاى مختلف نيست .
به همين دليل پيامبران براى اصلاحات وسيعشان همه از همينجا شروع كرده اند ، توحيد
معبود ( الله ) و سپس توحيد كلمه و توحيد عمل و توحيد جامعه .
2 - رهبران راستين پاداشى از پيروان نمى طلبند .
يك پيشواى واقعى در صورتى مى تواند دور از هر گونه اتهام و در نهايت آزادى به راه
خود ادامه دهد و هر گونه انحراف و كجروى را در پيروانش اصلاح كند كه وابستگى و نياز
مادى به آنها نداشته باشد ، و گرنه همان نياز زنجيرى خواهد شد بر دست و پاى او ، و
قفل و بندى بر زبان و فكر او ! و منحرفان از همين طريق براى تحت فشار قرار دادن او
وارد مى شوند ، يا از طريق تهديد به قطع كمكهاى مادى ، و يا از طريق پيشنهاد كمكهاى
بيشتر ، و پيشوا و رهبرى هر قدر هم صاف و مخلص باشد باز انسان است و ممكن است در
اين مرحله گام او بلرزد .
به همين دليل در آيات فوق و آيات ديگرى از قرآن مى خوانيم پيامبران در آغاز دعوت
صريحا اعلام مى كردند نياز مادى و انتظار پاداش از پيروانشان ندارند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 131
اين سرمشقى است براى همه رهبران مخصوصا رهبران روحانى و مذهبى منتها چون بالاخره
آنها كه تمام وقت در خدمت اسلام و مسلمين هستند بايد به طرز صحيحى نيازهايشان تامين
بشود تهيه صندوق كمك و بيت المال اسلامى براى رفع نيازمنديهاى اين گروه است ، كه
يكى از فلسفه هاى تشكيل بيت المال در اسلام همين مى باشد .
3 - گناه و ويرانى جامعه ها
باز در آيات فوق مى بينيم كه قرآن پيوند روشنى ميان مسائل معنوى و مادى بر قرار مى
سازد و استغفار از گناه و باز گشت به سوى خدا را مايه آبادانى و خرمى و طراوت و
سرسبزى و اضافه شدن نيروئى بر نيروها معرفى كرده .
اين حقيقت در بسيارى ديگر از آيات قرآن به چشم مى خورد ، از جمله در سوره نوح از
زبان اين پيامبر بزرگ مى خوانيم : فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا يرسل السماء
عليكم مدرارا و يمددكم باموال و بنين و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا به آنها
گفتم از گناهان خود در پيشگاه پروردگارتان استغفار كنيد كه او آمرزنده است ، تا
باران آسمان را پشت سر هم بر شما فرو ريزد و شما را با اموال و فرزندان كمك بخشد و
باغها و نهرها براى شما قرار دهد .
جالب توجه اينكه در روايات اسلامى مى خوانيم كه ربيع بن صبيح مى گويد نزد حسن بودم
، مردى از در وارد شد و از خوشكسالى آباديش شكايت كرد ، حسن به او گفت : استغفار كن
، ديگرى آمد از فقر شكايت كرد ، به او نيز گفت استغفار كن ، سومى آمد و به او گفت :
دعا كن خداوند پسرى به من بدهد به او نيز گفت استغفار كن ، ربيع مى گويد ( من تعجب
كردم ) و به او گفتم هر كس
تفسير نمونه ج : 9 ص : 132
نزد تو مى آيد و مشكلى دارد و تقاضاى نعمتى به او همين دستور را مى دهى و به همه مى
گوئى استغفار كنيد و از خدا طلب آمرزش نمائيد .
وى در جواب من گفت : آنچه را گفتم از پيش خود نگفتم ، من اين مطلب را از كلام خدا
كه از پيامبرش نوح حكايت مى كند ، استفاده كردم و سپس آيات سوره نوح را كه در بالا
ذكر شد تلاوت كرد .
آنها كه عادت دارند از اين مسائل آسان بگذرند فورا يكنوع ارتباط و پيوند معنوى
ناشناخته در ميان اين امور قائل مى شوند و از هر گونه تحليل بيشتر خود را راحت مى
كنند .
ولى اگر بيشتر دقت كنيم در ميان اين امور پيوندهاى نزديكى مى يابيم كه توجه به آنها
مسائل مادى و معنوى را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم مى آميزد و يا
همانند ريشه و ساقه درخت با گل و ميوه آن ربط مى دهد .
كدام جامعه است كه آلوده به گناه ، خيانت ، نفاق ، دزدى ، ظلم ، تنبلى و مانند آنها
بشود و اين جامعه آباد و پر بركت باشد .
كدام جامعه است كه روح تعاون و همكارى را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونريزى را
جانشين آن سازد و زمينهاى خرم و سرسبز و وضع اقتصادى مرفهى داشته باشد .
كدام جامعه است كه مردمش آلوده انواع هوسها باشند ، و در عين حال نيرومند و پا بر
جا در مقابل دشمنان ايستادگى كنند .
با صراحت بايد گفت : هيچ مساله اخلاقى نيست مگر اينكه اثر مفيد و سازنده اى در
زندگى مادى مردم دارد ، و هيچ اعتقاد و ايمان صحيحى پيدا نمى شود مگر اينكه در
ساختن يك جامعه اى آباد و آزاد و مستقل و نيرومند سهم به سزائى دارد .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 133
آنها كه مسائل اخلاقى و ايمان مذهبى و توحيد را از مسائل مادى جدا مى كنند ، نه
مسائل معنوى را درست شناخته اند و نه مادى را .
اگر دين به صورت يك سلسله تشريفات و آداب ظاهرى و خالى از محتوا در ميان مردم باشد
بديهى است تاثيرى در نظام مادى اجتماع نخواهد داشت ، اما آنگاه كه اعتقادات معنوى و
روحانى آنچنان در اعماق روح انسان نفوذ كند كه آثارش در دست و پا و چشم و گوش و
زبان و تمام ذرات وجودش ظاهر گردد ، آثار سازنده اين اعتقادات در جامعه بر هيچكس
مخفى نخواهد ماند .
ممكن است ما بعضى از مراحل پيوند استغفار را با نزول بركات مادى نتوانيم درست درك
كنيم ولى بدون شك قسمت بيشترى از آن براى ما قابل درك است .
در انقلاب اسلامى كشور ما ايران در اين عصر و زمان به خوبى مشاهده كرديم كه
اعتقادات اسلامى و نيروى اخلاق و معنويت چگونه توانست بر نيرومندترين اسلحه زمان و
قوى ترين ارتشها و قدرتهاى استعمارى پيروز گردد ، و اين نشان مى دهد كار برد عقائد
دينى و اخلاق مثبت معنوى تا چه حد در مسائل اجتماعى و سياسى زياد است .
4 - منظور از يزدكم قوة الى قوتكم چيست ؟
ظاهر اين جمله مى گويد : خداوند در پرتو توبه و استغفار ، نيروئى بر نيروى شما مى
افزايد بعضى اين جمله را اشاره به افزايش نيروى انسانى گرفته اند ( چنانكه در آيات
سوره نوح نيز به آن اشاره شده بود ) و بعضى ديگر آن را اشاره به اضافه نيروهاى مادى
بر نيروى معنوى دانسته اند ، ولى تعبير آيه مطلق است و هر گونه افزايش نيروى مادى و
معنوى را شامل مى شود ، و تمام اين تفاسير را در بر مى گيرد
تفسير نمونه ج : 9 ص : 134
قَالُوا يَهُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَة وَ مَا نحْنُ بِتَارِكى ءَالِهَتِنَا عَن
قَوْلِك وَ مَا نحْنُ لَك بِمُؤْمِنِينَ(53) إِن نَّقُولُ إِلا اعْترَاك بَعْض
ءَالِهَتِنَا بِسوء قَالَ إِنى أُشهِدُ اللَّهَ وَ اشهَدُوا أَنى بَرِىءٌ مِّمَّا
تُشرِكُونَ(54) مِن دُونِهِ فَكِيدُونى جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنظِرُونِ(55) إِنى
تَوَكلْت عَلى اللَّهِ رَبى وَ رَبِّكم مَّا مِن دَابَّة إِلا هُوَ ءَاخِذُ
بِنَاصِيَتهَا إِنَّ رَبى عَلى صِرَط مُّستَقِيم(56) فَإِن تَوَلَّوْا فَقَدْ
أَبْلَغْتُكم مَّا أُرْسِلْت بِهِ إِلَيْكمْ وَ يَستَخْلِف رَبى قَوْماً غَيرَكمْ
وَ لا تَضرُّونَهُ شيْئاً إِنَّ رَبى عَلى كلِّ شىْء حَفِيظٌ(57)
ترجمه :
53 - گفتند : اى هود ! تو دليلى براى ما نياورده اى ، و ما خدايان خود را به خاطر
حرف تو رها نخواهيم كرد ، و ما ( اصلا ) به تو ايمان نمى آوريم ! .
54 - ما فقط ( در باره تو ) مى گوئيم بعضى از خدايان ما به تو زيان رسانده ( و عقلت
را ربوده اند ) ( نوح ) گفت من خدا را به شهادت مى طلبم شما نيز گواه باشيد كه من
از آنچه شريك ( خدا ) قرار مى دهيد بيزارم ! .
55 - از آنچه غير او ( مى پرستيد ) حال كه چنين است همگى براى من نقشه بكشيد و مرا
مهلت ندهيد ، ( اما بدانيد كارى از دست شما ساخته نيست ! )
56 - چرا كه من توكل بر الله كه پروردگار من و شما است كرده ام ، هيچ جنبنده اى
نيست مگر اينكه او بر وى تسلط دارد ( اما سلطه اى توام با عدالت چرا كه ) پروردگار
من بر صراط مستقيم است .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 135
57 - و اگر روى برگردانيد من رسالتى را كه مامور بودم به شما رساندم ، و خداوند
گروه ديگرى را جانشين شما مى كند و شما كمترين ضررى به او نمى رسانيد پروردگار من
حافظ و نگاهبان هر چيز است .
تفسير :
منطق نيرومند هود
حال ببينيم اين قوم سركش و مغرور يعنى قوم عاد در برابر برادرشان هود (عليه السلام)
و نصائح و اندرزها و راهنمائيهاى او چه واكنشى نشان دادند .
آنها گفتند : اى هود تو دليل روشنى براى ما نياورده اى ( قالوا يا هود ما جئتنا
بينة ) .
و ما هرگز به خاطر سخنان تو دست از دامن بتها و خدايانمان بر نمى داريم ( و ما نحن
بتاركى الهتنا عن قولك ) .
و ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد ! ( و ما نحن لك بمؤمنين ) .
و پس از اين سه جمله غير منطقى ، اضافه كردند : ما فكر مى كنيم تو ديوانه شده اى و
علتش اين بوده كه مبغوض خدايان ما گشته اى و آنها به عقل تو آسيب رسانده اند ( ان
نقول الا اعتراك بعض آلهتنا بسوء ) .
بدون شك هود - همانگونه كه برنامه و وظيفه تمام پيامبران است - معجزه يا معجزاتى
براى اثبات حقانيت خويش به آنها عرضه داشته بود ، ولى آنها به خاطر كبر و غرورى كه
داشتند مانند ساير اقوام لجوج ، معجزات را انكار كردند و آنها را سحر شمردند ، يا
يك سلسله تصادفها و حوادث اتفاقى كه نمى تواند دليلى بر چيزى بوده باشد .
از اين گذشته نفى بت پرستى دليلى لازم ندارد هر كس مختصر عقل و
تفسير نمونه ج : 9 ص : 136
شعورى داشته باشد و خود را از تعقيب برهاند آنرا بخوبى در مى يابد و بفرض كه دليل
بخواهد آيا دلائل علاوه بر منطقى و عقلى به معجزه هم نياز دارد ؟ و به تعبير ديگر
آنچه در دعوت هود در آيات گذشته آمد ، دعوت به سوى خداوند يگانه و باز گشت به سوى
او و استغفار از گناهان و نفى هر گونه شرك و بت پرستى است ، همه اينها مسائلى است
كه اثبات آن با دليل عقلى كاملا امكان پذير است .
بنابراين اگر منظور آنها از نفى بينة ، نفى دليل عقلى بوده ، مسلما اين سخن نادرست
است ، و اگر منظور نفى معجزه بوده ، اين ادعا نياز به معجزه نداشته است ، و به هر
حال اين جمله كه آنها گفته اند ما هرگز به خاطر سخنان تو ، بتهاى خود را فراموش نمى
كنيم بهترين دليل بر لجاجت آنها است ، چرا كه انسان عاقل و حقيقت جو سخن حق را از
هر كس كه باشد مى پذيرد .
مخصوصا اين جمله كه آنها هود را متهم به جنون كردند ، جنونى كه بر اثر خشم خدايان
حاصل شده بود ! خود بهترين دليل بر خرافى بودن و خرافه پرستى آنها است .
سنگ و چوبهاى بى جان و بى شعور كه نياز به حمايت بندگان خود دارند ، چگونه مى
توانند عقل و شعور را از انسان عاقلى بگيرند .
به علاوه آنها چه دليلى بر جنون هود داشتند جز اينكه او ، سنت شكنى كرده ، و با
آداب و سنن خرافى محيطش به پيكار برخاسته بود ، اگر اين دليل جنون باشد تمام مصلحان
جهان و مردان انقلابى كه بر ضد روشهاى غلط بپا خاستند بايد مجنون باشند .
و اين تازگى ندارد ، تاريخ گذشته و معاصر پر است از نسبت جنون به مردان و زنان نيك
انديش و سنت شكن كه بر ضد خرافات و استعمارها و اسارتها بپا مى خاستند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 137
به هر حال هود مى بايد پاسخى دندان شكن به اين قوم گمراه و لجوج بدهد ، پاسخى كه هم
آميخته با منطق باشد ، و هم از موضع قدرت ادا شود .
قرآن ميگويد : او در پاسخ آنها اين چند جمله را بيان كرد : من خدا را به شهادت مى
طلبم و همه شما نيز شاهد باشيد كه من از اين بتها و خدايانتان بيزارم ( قال انى
اشهد الله و اشهدوا انى برىء مما تشركون - من دونه ) .
اشاره به اينكه اگر اين بتها قدرتى دارند از آنها بخواهيد مرا از ميان بردارند ، من
كه آشكارا به جنگ آنها بر خاسته ام و علنا بيزارى و تنفر از آنها را اعلام مى دارم
، چرا آنها ، معطلند ؟ انتظار چه چيز را مى كشند ؟ و چرا مرا نابود نمى كنند ؟ !
سپس اضافه مى كند : نه فقط كارى از آنها ساخته نيست ، شما هم با اين انبوه جمعيتتان
قادر بر چيزى نيستيد ، اگر راست مى گوئيد همگى دست به دست هم بدهيد و هر نقشه اى را
مى توانيد بر ضد من بكشيد و لحظه اى مرا مهلت ندهيد ( فكيدونى جميعا ثم لا تنظرون )
.
چرا من انبوه جمعيت شما را به هيچ مى شمرم ؟ و چرا كمترين اعتنائى به قوت و قدرت
شما ندارم ؟ شمائى كه تشنه خون من هستيد و همه گونه قدرت داريد .
براى اينكه من پشتيبانى دارم كه قدرتش فوق قدرتها است من توكل بر خدائى كردم كه
پروردگار من و شما است ( انى توكلت على الله ربى و ربكم ) .
اين خود دليل بر اين است كه من دروغ نمى گويم ، اين نشانه آن است كه من دل به جاى
دگرى بسته ام ، اگر درست بينديشيد اين خود يكنوع معجزه است كه انسانى تك و تنها با
عقايد خرافى جمعيتى نيرومند و متعصب به پيكار برخيزد ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 138
و حتى آنها را تحريك به قيام بر ضد خود كند ، و در عين حال نه ترسى به خود راه دهد
، و نه دشمنانش قدرت بر تصميم گيرى بر ضد او داشته باشند .
و بعد ادامه داد نه تنها شما ، هيچ جنبنده اى در جهان نيست مگر اينكه در قبضه قدرت
و فرمان خدا است و تا او نخواهد كارى از آنان ساخته نيست ( ما من دابة الا هو آخذ
بناصيتها ) .
ولى اين را نيز بدانيد خداى من از آن قدرتمندانى نيست كه قدرتش موجب خودكامگى و
هوسبازى گردد و آن را در غير حق به كار برد ، بلكه پروردگار من همواره بر صراط
مستقيم و جاده عدل و داد مى باشد و كارى بر خلاف حكمت و صواب انجام نمى دهد ( ان
ربى على صراط مستقيم ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت :
نخست اين كه ناصيه در اصل به معنى موى پيش سر مى باشد ، و از ماده نصا ( بر وزن نصر
) به معنى اتصال و پيوستگى آمده است ، و اخذ به ناصيه ( گرفتن موى پيش سر ) كنايه
از تسلط و قهر و غلبه بر چيزى است ، و اينكه در جمله بالا خداوند مى فرمايد : هيچ
جنبنده اى نيست مگر اينكه ما ناصيه او را ميگيريم ، اشاره به قدرت قاهره او بر همه
چيز است ، به گونه اى كه هيچ موجودى در برابر اراده او هيچگونه تاب مقاومت ندارد ،
زيرا معمولا هنگامى كه موى پيش سر انسان يا حيوانى را محكم بگيرند ، قدرت مقاومت از
او سلب مى شود .
اين تعبير براى آن است كه مستكبران مغرور و بت پرستان از خود راضى ، و سلطه جويان
ستمكار ، فكر نكنند اگر چند روزى ميدان به آنها داده شده است ، دليل بر آنست كه مى
توانند در برابر اراده پروردگار ، كوچكترين مقاومتى كنند ، باشد كه آنها به اين
واقعيت توجه كنند و از مركب غرور فرود آيند .
ديگر اينكه جمله ان ربى على صراط مستقيم از زيباترين تعبيرات در
تفسير نمونه ج : 9 ص : 139
باره قدرت آميخته با عدالت پروردگار است ، چرا كه قدرتمندان غالبا زورگو و ظالمند ،
اما خداوند با قدرت بى انتهايش ، همواره بر صراط مستقيم عدالت و جاده صاف حكمت و
نظم و حساب مى باشد .
اين نكته را نيز از نظر نبايد دور داشت كه سخنان هود در برابر مشركان بيان كننده
اين واقعيت است كه هر قدر دشمنان لجوج بر لجاجت خود بيفزايند ، رهبر قاطع بايد بر
استقامت خود بيفزايد ، قوم هود او را سخت از بتها ترساندند ، او در مقابل ، آنها را
به نحو شديدترى از قدرت قاهره خداوند بيم داد .
سر انجام هود در آخرين سخن به آنها چنين مى گويد : اگر شما از راه حق روى بر تابيد
به من زيانى نمى رسد ، چرا كه من رسالت خويش را به شما ابلاغ كردم ( فان تولوا فقدا
بلغتكم ما ارسلت به اليكم ) .
اشاره به اينكه گمان نكنيد اگر دعوت من پذيرفته نشود براى من شكست است ، من انجام
وظيفه كردم ، انجام وظيفه ، پيروزى است ، هر چند دعوتم مورد قبول واقع نشود ، و اين
درسى است براى همه رهبران راستين و پيشوايان راه حق ، كه هرگز از كار خود احساس
خستگى و نگرانى نكنند ، هر چند مردم دعوت آنانرا پذيرا نشوند .
سپس همانگونه كه بت پرستان او را تهديد كرده بودند ، او به طرز شديدترى آنها را به
مجازات الهى تهديد ميكند و ميگويد : اگر شما دعوت حق را نپذيريد خداوند بزودى شما
را نابود كرده و گروه ديگرى را جانشين شما مى كند و هيچگونه زيانى به او نمى رسانيد
( و يستخلف ربى قوما غير كم و لا تضرونه شيئا ) .
اين قانون خلقت است ، كه هر گاه مردمى لياقت پذيرا شدن نعمت هدايت و يا نعمتهاى
ديگر پروردگار را نداشته باشند ، آنها را از ميان بر مى دارد و و گروهى لايق به جاى
آنان مى نشاند .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 140
اين را هم بدانيد كه پروردگار من حافظ همه چيز و نگاهدارنده هر گونه حساب است ( ان
ربى على كل شىء حفيظ ) .
نه فرصت از دست او مى رود ، نه موقعيت را فراموش مى كند ، نه پيامبران و دوستان خود
را به دست نسيان مى سپارد ، و نه حساب هيچكس از علم او بيرون است ، بلكه همه چيز را
مى داند و بر هر چيز مسلط است .
وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نجَّيْنَا هُوداً وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ
بِرَحْمَة مِّنَّا وَ نجَّيْنَهُم مِّنْ عَذَاب غَلِيظ(58) وَ تِلْك عَادٌ جَحَدُوا
بِئَايَتِ رَبهِمْ وَ عَصوْا رُسلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كلِّ جَبَّار عَنِيد(59)
وَ أُتْبِعُوا فى هَذِهِ الدُّنْيَا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَلا إِنَّ
عَاداً كَفَرُوا رَبهُمْ أَلا بُعْداً لِّعَاد قَوْمِ هُود(60)
ترجمه :
58 - و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد هود و آنها را كه با او ايمان آورده بودند به
رحمت خود نجات بخشيديم و از عذاب شديد آنها را رها ساختيم .
59 - و اين قوم عاد بود كه آيات پروردگارشان را انكار كردند و رسولان او را معصيت
نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق پيروى كردند .
60 - بدنبال آنها در اين جهان لعنت ( و نام ننگين ) ماند و در قيامت ( گفته مى شود
) بدانيد عاد نسبت به پروردگارشان كفر ورزيدند ، دور باد عاد ، قوم هود ، ( از رحمت
خدا و خير و سعادت ) .
تفسير : لعن و نفرين ابدى بر اين قوم ستمگر
در آخرين قسمت از آيات مربوط به سرگذشت قوم عاد و پيامبرشان هود ،
تفسير نمونه ج : 9 ص : 141
به مجازات دردناك اين سركشان اشاره كرده ، نخست مى گويد : هنگامى كه فرمان ما دائر
به مجازاتشان فرا رسيد ، هود و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند به خاطر رحمت و
لطف خاصى كه به آنان داشتيم رهائى بخشيد ( و لما جاء امرنا نجينا هودا و الذين
آمنوا معه برحمة منا ) .
و باز براى تاكيد بيشتر مى فرمايد : و ما اين قوم با ايمان را از عذاب شديد و غليظ
رهائى بخشيديم ( و نجينا هم من عذاب غليظ ) .
جالب اينكه : قبل از آنكه مجازات افراد بى ايمان و ياغى و ستمكار را بيان كند ،
نجات و رهائى قوم با ايمان را ذكر مى كند ، تا اين پندار پيدا نشود كه به هنگام
عذاب الهى طبق ضرب المثل معروف خشك و تر با هم خواهند سوخت ، چرا كه او حكيم است و
عادل ، و محال است كه حتى يك فرد با ايمان را در ميان انبوهى بى ايمان و گناهكار
مجازات كند .
بلكه رحمت الهى اين گونه اشخاص را قبل از درگير شدن مجازات به محل امن و امانى
منتقل مى سازد ، چنانكه ديديم قبل از آنكه طوفان فرا رسد كشتى نجات نوح آماده بود و
پيش از آنكه شهرهاى لوط درهم كوبيده شود ، شب هنگام لوط و تعداد معدود ياران با
ايمانش به فرمان الهى خارج شدند .
در اينكه جمله نجينا ( رهائى بخشيديم ) چرا در اين آيه تكرار شده تفسيرهاى گوناگونى
وجود دارد ، بعضى معتقدند كه نجينا در مرحله اول اشاره به رهائى بخشيدن از مجازات
دنيا است و در مرحله دوم رهائى از عذاب آخرت است كه با توصيف به غليظ بودن نيز
كاملا سازگار است .
بعضى ديگر به نكته لطيفى اشاره كرده اند كه چون سخن از رحمت الهى به ميان آمده اگر
بلا فاصله كلمه عذاب تكرار مى شد ، تناسب نداشت ، رحمت كجا و عذاب غليظ كجا ، لذا
نجينا بار ديگر تكرار شده تا ميان اين دو فاصله بيفتد و چيزى از شدت عذاب و تاكيد
روى آن كاسته نشود .
تفسير نمونه ج : 9 ص : 142
اين نكته را نيز بايد مورد توجه قرار داد كه در آيات قرآن در چهار مورد عذاب توصيف
به غليظ شده است كه با دقت در آن آيات چنين به نظر مى رسد كه عذاب غليظ مربوط به
سراى ديگر است مخصوصا آيات سوره ابراهيم كه در آن اشاره بر عذاب غليظ شده است با
صراحت ، حال دوزخيان را بيان مى دارد .
و بايد هم چنين باشد چرا كه هر اندازه عذاب دنيا شديد باشد باز در برابر عذاب آخرت
خفيف و كم اهميت است .
اين تناسب نيز قابل ملاحظه است كه قوم عاد چنانكه در سوره قمر و سوره حاقه به خواست
خدا خواهد آمد ، افراد خشن و درشت و بلند قامت بودند ، كه اندام آنها به تنه درختان
نخل تشبيه شده و به همين نسبت ساختمانهاى محكم و بزرگ و بلند داشتند تا آنجا كه در
تاريخ قبل از اسلام مى خوانيم : عربها بناهاى بلند و محكم را به عاد نسبت مى دادند
و مى گفتند عادى لذا عذاب آنها نيز مانند خودشان غليظ و خشن بوده است ، نه تنها در
جهان ديگر ، در اين دنيا نيز مجازات آنها بسيار شديد و خشن بود ، چنانكه در تفسير
سوره هاى فوق خواهد آمد .
بعدا گناهان قوم عاد را در سه موضوع خلاصه مى كند : نخست اينكه آنها آيات
پروردگارشان را انكار كردند ، و با لجاجت ، هر گونه دليل و مدرك روشنى را بر صدق
دعوت پيامبرشان منكر شدند ( و تلك عاد جحدوا بايات ربهم ) .
ديگر اينكه آنها از نظر عمل نيز به عصيان و سركشى در برابر پيامبران برخاستند ( و
عصوا رسله ) اينكه رسل به صورت جمع بيان شده يا به خاطر آن است كه دعوت همه
پيامبران بسوى يك واقعيت است ( توحيد و شاخه هاى آن ) بنا بر اين انكار
|